20140531-Toranj-RegentsPark-10

بیشتر از دو روزه ترنج تب داره. تب بالای ۴۰ درجه که میاد و می‌ره. دو بار زنگ زدیم اورژانس که قرار شد آمبولانس بفرستن و یک بار بعد از دو ساعت و نیم و یک بار بعد از یک ساعت زنگ زدن و گفتن نمی‌فرستن. دیگه غر زدن از سیستم بهداشتی، درمانی اینجا اعصاب خودم رو داغون می‌کنه و اصلا حوصله‌اش رو ندارم. خب اگه قراره آمبولانس نفرستی همون اول بگو! دیروز صبح هم بردمش کلینیک سر خیابون که بهش آنتی‌بیوتیک و تب‌بر دادن که تا امروز عصر هیچ فایده‌ای نداشت. عصر هم بیرون از خونه بودیم که متوجه شدیم لثه‌اش قرمز و کبوده و رفتیم اولین بیمارستانی که نزدیک‌مون بود.

بعد از دو ساعت بالاخره دکتر ترنج رو دید و یک آنتی‌بیوتیک قوی‌تر تجویز کرد و گفت که بهتره دندان‌پزشک هم ببیندش. توی مدتی که منتظر بودیم دکتر بیاد فرستاده بودنمون توی یک اتاق که از ترنج نمونه ادرار بگیریم. ولی انقدر کار محالی بود که به داریوش گفتم فکر کنم بهمون لوله‌ی بگیر و بشون دادن که سرمون گرم باشه تا دکتر بیاد و متوجه گذر زمان نشیم. آخه از بچه‌ی دو ساله چطوری می‌تونی نمونه ادرار بگیری؟ دیگه این آخرها به ترنج التماس می‌کردم مامان تو رو خدا! دکتر هم که اومد گفت لازم نیست نمونه بگیرید.

همون روزی که برده بودمش ریجنتز پارک دندونش خورد به یکی از میله‌های وسایل بازی و احتمالا همونجا لثه‌اش آسیب دید. عکس اینجا مال گریه‌ی بعد از اون ضربه است.

برچسب‌ها:
 

20140531-Toranj-RegentsPark-1

برنامه‌ی هر روزمون اینه که ناهار می‌خوریم و بعد می‌ریم بیرون. اگه هوا خوب باشه پارک می‌ریم و اگر بارون بیاد همین مرکز خرید وستفیلد نزدیک خونه که اون هم دو تا زمین بازی کوچیک برای بچه‌ها داره. ترنج یکی دو ساعتی توی کالسکه می‌خوابه و من این مدت راه می‌رم یا توی کافه‌ای می‌نشینم و قهوه و چایی می‌خورم. دیروز رفته بودیم ریجنتز پارک. اول که از خونه بیرون می‌رفتیم هوا انقدر گرم بود که نگران بودم که چرا پیرهن آستین بلند تن ترنج کردم ولی وقتی رسیدیم انقدر سرد بود که پشیمون شدم چرا جوراب‌شلواری پاش نکردم. ترنج به پارک می‌گه: سرسره‌تاب‌بازی. همین‌طور پشت هم و سرهم می‌گه این دو کلمه رو.

20140531-Toranj-RegentsPark-2

20140531-Toranj-RegentsPark-3

در عکس پایین مشاهده‌ می‌کنید که اول به من می‌گه دنبال من نیا. بعد ناگهان یه دختری از روبرو اومد مستقیم به طرف شد. ترنج شروع کرد جیغ و داد که نیا، نیاااا! اون هم که خب طبعا نمی‌فهمید ترنج چی می‌گه. دختر اومد شکم ترنج رو قلقلک داد و بعد دست‌هاش رو گرفت و ترنج تمام مدت می‌گفت: نکن! گِگِله نده! دست نگیر! ولی اون گوش نمی‌کرد. دیگه به گریه افتاد که من رفتم وسط دخالت کردم و ترنج رفت پشتم قایم شد. یه وقت‌هایی اصلا دوست نداره بچه‌ای بهش دست بزنه ولی گاهی خیلی هم استقبال می‌کنه و دستشون رو می‌گیره و نازشون می‌کنه.

20140531-Toranj-RegentsPark-4

20140531-Toranj-RegentsPark-5

20140531-Toranj-RegentsPark-6

20140531-Toranj-RegentsPark-7

برچسب‌ها:
 

داره آش می خوره با لبخند رضایت برگشته به من می گه: توپ داره. منظورش نخودهاشه.

بستنی من تموم شد از اون طرف اتاق با عجله اومد بستنی اش رو گرفت جلوی صورت من گفت: یکی گاز بزن، گاز بزن.

شمردن فارسی ترنج: یک، دو، سه، چار، پنچ، هشت، نه، ده، یازده، سیصد، چارده.

بچه کنارم دراز کشیده بود با آیپد جورج کنجکاو می دید. اقلا هفت بار وسط کارتون دیدن نیم خیز شد صورتم رو با دو تا دستش گرفت و روی بینی یا گونه ام رو بوسید. این جوری آدم رو بیچاره ی خودشون می کنن. دیگه همه بداخلاقی های غروبش یادم رفت.

داره متضادها رو یاد می گیره. خودش البته از میون حرف ها. تمیز و کثیف، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچیک، درست و خراب رو بلده.

به خودش می گه شما. شما بخورم. دستش رو هم گاهی برای تاکید می زنه به سینه اش می گه شما بخورم. نههههه شما بخورم. یعنی من بخورم. بده شما یعنی بده من. مال شمائه، مال منه.

به گربه ی دوستمون در حالی که داره دنبالش می دوئه و زهره گربه رفته می گه: پیشی بیا برو کاری بئت (بهت) ندارم.

داره نیمه عریان توی خونه می‌گرده تا باباش ببردش حموم. بهش می‌گم مامان بیا بوست کنم خوشحال بشم. رفته دو سه دقیقه بعد برگشته با لب‌های غنچه کرده من رو بوس کرده به چشمام نگاه می‌کنه می‌گه خوشال شدم؟  گفتم آره مامان من خوشحال شدم.

رفتم تو اتاق پتو و بالش بیارم دیدم بیداره داره با آیپد یه چیزی می بینه. از دیدنم ذوق کرد خودش رو کشید وسط تخت و برای من جا باز کرد و گفت: مامان بهم (با هم) بیبینیم. یه کم خوابیدم پیشش و با هم یوتیوب دیدیم بعد اومدم بیرون.

یه ضرب المثلی هست که می‌گن پیه اضافه رو به باسن (اون یکی کلمه اش البته) می‌مالن. ترنج الان داره اجراش می‌کنه ولی با پاستیل‌هایی که دلش رو زدن. به همه جای خونه چسبوندشون و به دست و پای خودش و اسباب بازی‌هاش و به عنوان سیمان برای چسبوندن دو تا اسباب بازی به هم ازشون استفاده کرد و خلاصه هر کاری که از پنج شش تکه پاستیل برمیاد.

وقتی خودش داره می‌افته می‌گه: دارم می‌افتم. وقتی حس می‌کنه من دارم می‌افتم یا چیز دیگه ای داره می‌افته از جایی می‌گه: دارم می‌افتی. صرف و نحو خودش رو داره فعلا.

بهش می‌گم مخمل رو اذیت نکن. خودش ادامه می‌ده: آره، اذیت نکن، کوچولوئه، گنا می‌کنه.

ببینه صورتم یه کم درهمه و از چیزی ناراحتم انقدر می‌گه «مامان بخند» تا بالاخره بخندم.

چند روز پیش با داریوش و ترنج رفته بودیم خرید. موقع بیرون اومدن از فروشگاه داریوش می‌گه: این شکلاتی که دست ترنجه رو تو دادی بهش؟ گفتم نه. برگشتم دیدم وقتی داریوش داشته پول می‌داده ترنج از جلوی صندوق یه دونه شکلات گنده خودش برداشته. خدا رحم کرد از فروشگاه هنوز بیرون نرفته بودیم. ازش گرفتم گذاشتم سر جاش.

به بیا کنار می‌گه بی کناک.

گاهی وسط بازی کردن نفس عمیق (آه) می‌کشه می‌گه خسته شدم.

تا ده انگلیسی رو کامل و مرتب می‌شمره.

برچسب‌ها:
 

از شیر گرفتم اش. یک روز عصر که بعد از پیاده روی طولانی به خانه رسیدم و چند دقیقه ای خودش را به من چسباند و شیر خورد و مثل خیلی وقت‌ها کلافه بودم داریوش گفت بگیرمش و من بچه‌ی طفلک ام را از شیر گرفتم. سینه‌هام را با همان ماده‌ی سیاهی که از عطاری روز آخر تهران گرفته بودم سیاه کردم. مزه‌ی زهر می‌داد. وقتی آمد طرف ام و گفت می‌می اول آن سینه‌ای که می‌می صدایش می‌کند را نشان دادم. جا خورد. یک قدم رفت عقب و گفت: می‌می خراب شده. دلم تکه تکه شد. تا چند دقیقه ای در حال بررسی بود و پشت هم تکرار می‌کرد می‌می خراب شده. آخ آخ. می‌می خراب شده. دید از این می‌می که چیزی به چنگش نمی‌آید رفت سراغ آن دیگری که شیر صدایش می‌کند. دلش را به دریا زد و امتحانش کرد. با مک اول گریه‌اش به آسمان رفت. تلخ بود.

من کلافه‌تر از ترنج بودم. تا آخر شب می‌آمد و چک می‌کرد که هنوز خراب است یا نه. گاهی می‌گفت می‌می بشورم که یعنی برو بشور لعنتی بذار من شیر ام را بخورم که می‌گفتم خرابه مامان نمی‌شه شست. یا می‌گفت دسام و یعنی دستمال بیار پاکش کن. وقت خوابش بود و بهانه می‌گرفت و گریه می‌کرد. کنارش روی تخت خوابیدم. دوباره ملتمسانه گفت می‌می … گریه ام گرفت. در همان تاریکی فهمید گریه می‌کنم. تحمل گریه ام را ندارد. پا به پای هم گریه کردیم. داریوش گفت از اتاق برو بیرون. تا صبح روی کاناپه خوابیدم و هر بار که بیدار شدم دلم فشرده شد که پیش بچه نیستم که آرامش کنم.

حالا سه روز گذشته. هنوز هر چند ساعت یک بار می‌آید و بررسی می‌کند. اول می‌گوید می‌می و بعد بلافاصله می‌گوید خراب شده. گاهی حتی روی پایم هم می نشیند و لباسم را کنار می‌زند تا مطمئن شود.

خواب ظهرش همیشه بعد از شیر خوردن بود و حالا می‌برمش بیرون و چند ساعت راه می‌روم تا او در کالسکه بخوابد و من به این مرحله‌ی دردناک مادری فکر کنم.

ما زن‌ها دسته گل تکامل/آفرینش هستیم. هرچه توانسته اند درد و بدبختی در ما جمع کرده اند. نرها بویی از این حس‌ها و دردها نبرده اند. شاهکارشان نهایت یک عاشقی است و بس. کجا می‌فهمند این که بچه ات شیر بخواهد و تو سینه‌های متورم از شیر ات درد کند و بخواهی محکم در آغوشش بگیری و سینه در دهانش بگذاری و به چشم‌هایش خیره شوی … ولی پس اش بزنی و گریه و بی‌تابی اش را آرام کنی یعنی چی؟

به خودم دلداری نمی‌دهم که به نفع ترنج و من بود. من دیگر به ترنج شیر نمی‌دهم و این غم‌انگیز است.

ترنج در پارک قیطریه

برچسب‌ها:
 

ترنج در مسجد جامع یزد

قبل از عید من و ترنج دو روز میهمان رویا و فواد و یزد بودیم. دو روز عالی و پر از گشت و گذار و همنشینی با آدم‌هایی دوست داشتنی. به ترنج انقدر خوش گذشته بود که موقع خداحافظی نمی‌خواست از رویا جدا بشه و همه ساعت‌های با هم بودنمان یا تو بغل رویا بود یا دنبال فواد می‌دوید و اگر دور می‌شد گریه می‌کرد.

به طور خودجوش هم از اون اول رویا رو عمه صدا کرد و ما هرچی خودمون رو به در و دیوار زدیم فایده نداشت و به عمه گفتن ادامه داد.

میدان امیرچخماق یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در کوچه‌های فهادان یزد

ترنج در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر یزد

ترنج در حال پفک خوردن در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال آب بازی در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال پفک خوردن در خانه‌ی لاری‌های یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

یزد از فراز برج خاموشان زرتشتیان / دخمه

20140320-New-Year-691-Edit

امسال سال دومی‌ه که من و ترنج از داریوش دوریم موقع سال تحویل. این هم دومین هفت‌سین ترنجه. سال اول چون ترنج یک هفته اش بود و من و داریوش دست تنها بودیم و هفت سین نتونستیم بچینیم و سال تحویل هم بی‌هوش خوابیده بودیم چون تا یک ساعت قبلش ترنج بیدار بود.

سال خوبی داشته باشید. پر از آرامش و سلامتی و شادی.

این خانم تمام مدت در حال رقص روی صندلی بودن برای همین نشد یه عکس مرتب بگیرم ازش.

20140320-New-Year-647-Edit

برچسب‌ها:
 

20140315-Toranj-Birthday-TITWo-080-Edit-2

هر کار کردم نتونستم چیزی بنویسم. هرچی نوشتم پاک کردم. از دیشب دارم سعی می‌کنم بنویسم و نمی‌تونم. عشق به این دختر رو نمی‌تونم بنویسم. تا قبل از مادر شدن نمی‌فهمیدم، حالا می‌فهمم. من دو ساله عاشق این دخترم. عشقی که نمی‌تونم چیزی ازش بنویسم.

برچسب‌ها:
 

20140306-Tehran-Valiasr-014-Edit

دیروز با چند تا از دوستان به ولی‌عصر و پارک ملت گردی گذشت. البته با ترنج موفق نشدیم به اعماق پارک ملت وارد بشیم چون در فاصله‌ی پارک‌وی تا پارک ملت نفس همه‌مون رو گرفته بود انقدر توی پیاده رو دویده بود.

20140306-Tehran-Valiasr-025-Edit-2

20140306-Tehran-Valiasr-076-Edit

 

دو تا بستنی هم براش گرفتم که به جز چند گاز باقی شون رو داد به من بخورم به جاش بستنی نرگس رو کامل خورد.

20140306-Tehran-Valiasr-134-Edit

برچسب‌ها:
 

20140305-Tehran-032-Edit

امروز با خاله مرضیه‌ی ترنج که از دوستان خوبمون در لندن بودن و بعد رفتن یه کشور دیگه رفتیم رستوران. اینجا یه رستوران دنج و کوچیک توی کاشونکه که بار دوم بود می‌رفتم. این که صندلی بچه داشتن خیلی خوب بود و وقتی دیدیم زیر بشقابی‌های بزرگ و کاغذی دارن مرضیه ازشون مداد یا خودکار خواست که در کمال ناباوری برامون مدادشمعی آوردن. ترنج هم که متخصص خط خطی کردن در رستوران‌هاست و هر جور نقاشی ای می‌کشه ولی لب به غذا نمی‌زنه.

دیگه هر کدوممون یه نوع هنرنمایی روی کاغذها کردیم و ترنج پوست بیشتر مدادها رو کند.

20140305-Tehran-039-Edit

20140305-Tehran-043-Edit

برچسب‌ها:
 

تهرانیم. پریروز صبح رسیدیم. پرواز سختی نبود اما طولانی بود. یک پرواز سه و نیم ساعته و یک توقف پنج ساعته و یک پرواز سه ساعته‌ی دیگه. ترنج تمام پرواز اول رو خوابید. ولی تمام مدت توقف رو توی فرودگاه راه رفت. فروشنده‌های دیوتی فری دنبالش راه می رفتن و ادای راه رفتنش رو در می‌آوردن یا بغلش می‌کردن. پرواز بعدی تا تهران رو ولی بیدار نشست و یا نقاشی کرد یا با آی‌پد من جرج کنجکاو دید.

اول که می‌خواستیم سوار هواپیما بشیم با ذوق جیغ کشید و گفت هوادااا. توی هواپیما که نشستیم میز رو می‌خواست باز کنه و می‌گفت دذا (غذا) و معلوم بود که از پروازهای قبلی یادشه. قسمت سخت فقط موقع بلند شدن و نشستن بود که باید روی صندلی با کمربند بسته می‌نشست و چند دقیقه با ذوق می‌نشست ولی بعد خسته می‌شد و می‌خواست باز کنه کمربندش رو. به نسبت دفعات قبل برای توی کالسکه (تاسه سه سه) نشستن کمتر با من کشتی می‌گرفت.

مداد شمعی‌ها و کاغذهایی که با خودم برده بودم خیلی کمک کرد که ترنج مدت بیشتری رو آروم بشینه.

هواپیما که توی فرودگاه امام نشست می‌گفت الامه الامه و فهمیده بود داریم می‌ریم پیش الهام. وقتی با الهام نشست توی ماشین مامانم رو صدا می‌زد: مامان‌دیسی تام‌آن. که یعنی مامان بزرگ بیا سوار شو تو هم. به بابابزرگ هم می‌گه: بازه بُز.

تهران گرم و خوبه. مثل همیشه‌اش شلوغ و زنده.