20140827-Elea-Marjan-Toranj-01

یکی از خوبی‌های محله‌ی جدید اینه که دوست‌های بیشتری بهمون نزدیک اند. یه روز فهمیدیم که مرجان و دخترش الیا هم همین نزدیکی‌ه خونه‌شون و دیگه از اون به بعد گاهی برای چای و قهوه و پیاده‌روی و خرید با هم قرار می‌ذاریم. الیا هم مثل ترنج اسفند به دنیا اومده ولی دو سال بعد از ترنج.

20140827-Elea-Marjan-Toranj-02

20140827-Elea-Marjan-Toranj-03

ترنج به قورباغه می‌گه مارمولک. یعنی شما هرچقدر براش توضیح بدید که این قورباغه است و بعد از شما تکرار کنه گورباگه باز وقتی بخواد درباره‌اش حرف بزنه می‌گه مارمولک. خلاصه این مارمولک مال الیاست ولی ترنج اصلا رضایت نمی‌داد که برگردونه به الیا. این مرحله که باید برای بچه توضیح بدی یه سری وسایل مال توئه و یه سری مال دیگران خیلی سخته. آخرش وقتی توی یه فروشگاه عروسک از دست ترنج افتاد زمین بدون اینکه ببینه برش داشتم گذاشتم توی کالسکه که مرجان برش داره. و ناچار شدم بهش بگم گم شده یا اینکه تشنه بوده رفته آب بخوره.

20140827-Elea-Marjan-Toranj-04

20140827-Elea-Marjan-Toranj-05

20140827-Elea-Marjan-Toranj-06

20140827-Elea-Marjan-Toranj-07

20140827-Elea-Marjan-Toranj-08

برچسب‌ها:
 

این تصنیف از زمان به دنیا اومدن ترنج به عنوان یکی از لالایی‌های زمان خوابش خونده می‌شده. حالا یا من می‌خوندم براش یا باباش یا اجرای اصلی اش رو با آی‌فون براش می‌ذاشتیم. ماه پیش ترنج یه روز تصمیم گرفت خودش لالایی بخونه و با شبی که آواز نی تو شنیدم شروع کرد و من ذوق زده فوری صداش رو ضبط کردم. الان خیلی بهتر می‌خونه و حتی یک بار وقتی حواسش به من نبود کامل همه‌ی تصنیف رو بدون اشتباه خوند ولی دیگه نمی‌ذاره صداش رو ضبط کنم. این مال حدود یک ماه و نیم پیشه و من هی ناچار شدم کمک کنم بخونه و اون کامل کنه هر مصرع و بیت رو.

برچسب‌ها:
 

بعد از شاید بیشتر از ۲ ماه دوربین دستم گرفتم و بدون هیچ آمادگی چند تا عکس از ترنج گرفتم. خیلی بی‌انرژی بودم این چند ماه.

20140820-Toranj-002

20140820-Toranj-003

اون کلاغه توی رامکال یادتونه؟ که همه چیزهایی که برق می‌زد رو می‌برد توی لونه اش که یه زیر شیروونی بود قایم می‌کرد؟ ترنج رو دیدین اون کلاغه رو دیدین. تمام اسباب بازی‌های خودش و بچه‌ی مهمون و گوشی‌های مهمون‌ها رو برده بود توی تختش زیر پتو قایم کرده بود.

آقای مهمون موهای سرش رو تراشیده بود بعد ترنج پنج دقیقه بعد از ورود مهمون‌ها خیلی مستقیم و بی هیچ ایما و اشاره از آقا پرسید: عمو مو نداری؟

از ترس ترنج که نفهمه داریم نوشابه می‌خوریم نوشابه‌هامون رو ریختیم توی ماگ که مثلا داریم چایی می‌خوریم.

مسواک زده و الان با یه ترنج روبرو ایم که نصف موهای سرش و یه ابروش سفیده از خمیر دندون.

داره با ناخن می‌کشه روی پوست سینه اش می گم چی شده مامان؟ می‌گه خار می‌کنه. منظورش اینه که می‌خاره.

داریوش ۱۰ روز رفته بود کانادا. شب اول ترنج حتی یک بار هم نگفت بابا کو. این اخلاقش خیلی خوبه که تا جلوی چشمش باشی باهات کار داره و جلوی چشم که نباشی کلا فراموشت می‌کنه. البته کلا کلا نه.  یه بار خودجوش گفت بابا رفته پول بیاره . بعد با ذوق گفت بریم پول بخریم.

رفتم یه پاستا درست کنم بیام. سر جمع ۲۰ دقیقه هم طول نکشید. این وسط می‌دیدم ترنج فعالیتش زیاد شده و هی می‌گه مامان نیا دارم جمع می‌کنم! دارم جمــــــــع می‌کنم! چشمتون روز بد نبینه. اومدم این ور دیدم یه کاتالوگ لباس رو پاره پاره کرده با کاغذپاره‌ها همه‌ی کف خونه رو فرش کرده. البته اون جاهایی که عروسک‌هاش پخش نبودن.

انگار دم خواب مغزش روز رو دوره می کنه. گاهی دیالوگ های گفته شده در روز رو در حال به خواب رفتن تکرار می کنه. الان یوهو برگشت گفت: صدای چیه؟ صدای اسبه! ظهر من این دو تا جمله رو توی خیابون بهش گفته بودم وقتی یه اسب داشت نزدیکمون می‌شد.

جملات محبت آمیز ترنج در حالی که دست انداخته دور گردنت: دوسم دارم، عاشگتم، «قیافه شو»!  این قیافه شو دسته گل داریوشه که گاهی از ذوق بهش گفته قیافه شو بعد بچه خیال کرده این هم ابراز محبته. موقع خواب داشت این‌ها رو به من می‌گفت و من در میان ابرها سیر می‌کردم به قیافه‌شو که رسید خواب از سرم پرید.

پیام مغزی امشب ترنج: پا رو شکم نزن. ظهر پاش رو موقع ناهار کوبیده به شکم من و دعواش کردم الان این رو به عنوان خلاصه‌ی درس‌های روز گفت و خوابید.

20140820-Toranj-001

می‌گه: آسمون خاموش شده. منظورش تاریک شدن از ابر بود.

صبح وایساده بود بالای پله ها نمی‌ذاشت گبه و مخمل بیان پیش من. بهش گفتم ترنج بذار گبه بیاد من بوسش کنم. خیلی شاکی اومد طرف من گفت نه گبه بوس نداره. ترنج بوس کن و بوسش کردم. بعد بهش گفتم آخه مامان من مامان گبه هم هستم. شاکی‌تر گفت. نه مامان الهه است. مامان‌ِ گبه نیست.

یه دی وی دی از توی کتابخونه پیدا کرده آورده هی دو دقیقه یه بار میاره برای من می‌گه مامان پیتزا می خوای؟  نسلی که دی وی دی حتی براش ناآشناست.

دوره‌ی پیش از خواب امشب ترنج: من با دست نمی‌خورم. با قاشق می خورم. چرا گذاتو نخوردی؟ بابا هنی(یعنی) کو؟ هپیوان سوار بشه تیکون تیکون بخوره ووووو.

ترنج شلوارش رو کشیده بود به سرش می گفت من پایپَد ام. پایپد همون پایرت (دزد دریایی‌) ه.

طفلک بچه‌ام عصری هی به مرد همسایه می‌گفت هلو آقا ولی اون نمی‌فهمید ترنج داره باهاش حرف می‌زنه و عکس العمل نشون نمی‌داد. لااقل ده بار گفت هلو آقا.

داره بادوم می‌خوره. بهش می‌گم تو یه موش کوچولویی. می‌گه: موش کوچولو نی ام! خیلی مولانا طور.

تشریف آورده توی بغل من به زور نشسته می‌گه مامان تو بی‌بی شمایی. شما که یعنی من (خودش). یعنی مامان تو بیبی من ای.

فکر کنید من و دوستم توی کافه‌ی بچه ها نشستیم. یه زنی که رفته بود بیرون تا کمر خم شده روی نرده‌ی ورودی به من می‌گه این بچه‌ی توئه؟ (با اشاره به ترنج) گفتم آره. گفت بچه ات بچه‌ی من رو هل داده و خواسته توپش رو ازش بگیره. گفتم وای ببخشید. یعنی ۴-۵ بار تکرار کرد و من هی گفتم ببخشید و بعد با عصبانیت رفت. دختره توقع داشت من چی کار کنم؟ وایسم با ترنج دعوا کنم؟ خب وقتی گفتم ببخشید دیگه برو دیگه. چه کاری از دست من برمیاد مقابل بچه‌ی ۲ ساله؟ بفرستمش کلاس ادب همین الان؟ دوستم نمی‌تونست جلوی خنده‌ی خودش رو بگیره. من ولی عصبانی بودم. لابد توی زمین بازی هم دور از چشم من رفته ترنج رو دعوا کرده.

رادِ بَگ داره می‌زنه، الان توفان می‌شه. (رعد و برق)

وقتی صداش می‌آد که داره می‌گه: الان خشک می‌شه. الان تمیز می‌کنم. یا جملات مشابه، باید خودت رو آماده کنی که با یه خراب‌کاری تازه روبرو بشی. الان داشت می‌گفت الان خشک می‌شه مامان. اومدم دیدم یه عروسک رو فرو کرده توی لیوان آب و عروسک خیس آبه. داک آب بخوره.

ترنج این شب ها که باباش نیست پیش من خوابیده. وقتی خوابش می گیره میاد خودش رو فرو می کنه تو بغل من. دوباره سختمه جداش کنم از خودم و بفرستمش تو اتاق خودش بخوابه. حتی وسط خواب باز میاد می چسبه به من دستم رو محکم بغل می کنه. این البته جز اون زمان‌هایی‌ه که ناگهان با پا می‌کوبه تو چونه ام یا از ذوق صبح شدن مشت می‌زنه تو چشمم.

ما اگه خودمون هم به در و دیوار بخوریم و ترنج هیچ دخالتی توی ماجرا نداشته باشه ولی ببینه دردمون گرفته می‌گه ببکشید :( آدم دلش درد می‌گیره به قول محمدرضا عارف.

با کاسه‌ی سالاد نشستم روی مبل ترنج طبق معمول خودش رو با سرعت رسوند سر کاسه گفت: چی داری می‌خوری؟ نگاه کرد اسفناج‌ها رو دید گفت: برگ داری می‌خوری!‏

شما به من بگید مادر خل و چل ولی وقتی ترنج غلط غولوط حرف می‌زنه و جا به جا می‌گه یه چیزایی رو خیلی بیشتر ذوق می‌کنم تا وقتی یه جمله‌ی سختی رو کامل و فصیح و بلیغ می‌گه.

کتاب‌هاش رو چیده کنار هم می‌گه: مامانش بیبینش اسکوئر درست کردم. منم سرم رو بلند کردم لبخند زدم. هی گفت بیبینش و من بازم لبخند زدم. دیدم باز ادامه داره گفتم آفرین. شاکی جیغش در اومد که مامانش! بلند بیگو! دیگه وقتی بلند گفتم آفرین مساله حل شد.

خودش خراب کاری می‌کنه بعد وایمیسته اخم می‌کنه می‌گه چرا اون کارِ بدْ کردی؟ وای وای! ‏

با جیغ و داد از باباش به زور چتر (به قول خودش آمبرا) گرفته بعد از مدتی که از بارون نامرئی (رین) پناه گرفته چتر رو برعکس گذاشته روی زمین رفته نشسته توش می‌خونه: رو رو، رو یور بُب (بوت). یعنی سوار قایق شده مثلا.

پاکت چیپس ترنج رو برداشتم داشتم می‌خوردم ازش ناگهان سر رسید گفت چی کار داری می‌کنی؟؟ نخور! مال منه! دادم دستش گفتم چشم ببخشید نمی‌خورم. دو قدم رفت و دوباره برگشت دادش دست من گفت: بیا بگیر! بخور! خوشال بشو!

هرچی گم می‌شه میاد سراغ من می‌گه مامان چی کارش کردی؟  حالا مثلا برچسبه چسبیده به باسنش وقتی نشسته روش و ایشون فکر کرده که گم شده.

انگشت شست دستش یه زخم کوچیک شد بعد اومدم براش چسب زخم بزنم گرفت و نذاشت و گفت خودم چبس بزنم. چند دقیقه بعد گفت چبس زدم، اوف اوف. سرم رو برگردوندم دیدم چسب زخم رو زده به شست پاش. گنه کرد در بلخ آهن‌گری به شوشتر فلان کردند گردن مس‌گری.

هر پنج تا انگشتش رو کرده بود توی کاسه‌ی ماست. بعد گفت مامان دستام کثیفه. دستام بیشورم. گفتم باشه صبر کن. ناگهان دیدم دو تا دست اومدن جلو توی کادر و با تی‌شرت من پاک شدن.‏

بچه‌ام نمی‌تونه تشخیص بده پدر و مادرهای بچه‌ها توی پارک با بچه‌ی خودشون دارن بازی می‌کنند و فکر می‌کنه دارن با خودش (ترنج) بازی می‌کنند و هی با ذوق عکس العمل نشون می‌ده. غصه می‌خورم برای بچه‌ام.

ترنج هر جمله‌ی انگلیسی که از تلویزیون یاد گرفته رو رندوم توی پارک به بچه‌ها می‌گه . تنها راه ارتباطی اش همینه. مثلا وایمیسته جلوی سرسره به بچه‌ای که بالای سرسره است می‌گه «ویت فور می». یا یکی روی تاب نشسته ترنج داد می‌زنه «شو می» و می‌دوئه طرفش.

یه روز دست ترنج رو گرفته بودم با هم از پله‌ها می‌اومدیم پایین. پام سر خورد ترنج فکر کردم دارم می‌افتم. محکم دستم رو گرفت چسبوند به سینه اش تا آخر راه پله همین طور گفت دست مامان رو بگیرم نیوفته، دست مامان رو بگیرم نیوفته.

یه روز توی راه برگشت از پارک ترنج وسط حرف زدن گفت من مامانم این ترنجه (من رو با دست نشون داد) و نقش ما عوض شد. به جز چند روز پیش که گفته بود من خاله ام (یعنی ترنج خاله است) دیگه هیچ وقت این اتفاق تعویض نقش نیوفتاده بود.من هم از فرصت استفاده کردم تمام غرهایی که به طور معمول به من می‌زنه و همه درخواست‌هایی که ازم داره رو پشت هم ردیف کردم: مامان آب بده. مامان راه برم. مامان سیب می‌خوام. مامان بستنی. مامان بیریم آب بازی. مامان پارک بیریم. جیوووس بده. اول اعتراض کرد بعد دید بازیه و خندید. آخر ماجرا مثلا می‌گفتم فلان خوردنی رو می‌خوام دستش رو می‌آورد جلو که مثلا داره می‌ده اون خوردنی رو به من.

 

برچسب‌ها:
 

یک ماه و نیمه که اومدیم خونه‌ی جدید. خونه روی شیب یک تپه ساخته شده و نزدیک یکی از پارک‌های بزرگ لندن‌ه. ترنج دیگه اتاق خودش رو داره و شب‌ها اونجا می‌خوابه، هرچند ممکنه در طول شب چندین بار بیدار بشه و داریوش بره دوباره بخوابوندش. من به خاطر زانو درد فعلا معاف ام از پله نوردی. نزدیک‌ترین زمین بازی که وسایل مناسب ترنج داشته باشه ۱/۵ کیلومتر تا خونه فاصله داره و این یک مقدار ماجرا رو سخت کرده. یکی هم خیلی نزدیک به خونه است که مناسب دو سه سال بزرگ‌تر از ترنجه و به قول ترنج «ولی تاب نداره» و دیگه به جای پارک رفتن می‌گه «بریم تاب پیدا کنیم».

20140623-iphone-1173

20140623-iphone-1177

یه مدت طولانی اینجا ننوشتم برای همین باز یه خلاصه‌ی اخبار طولانی داریم:

داره بیل زدن رو صرف می‌کنه: بابا بیل بزمه (بزنه)، خانوم بیل بزمه، آقا بیل بزمه.

دعواش می‌کنی می‌گه: مامان/بابا یه کم سر صدا نکن!

اول خیلی محتاط با شاهدونه برخورد کرد. الان داره مشت مشت می‌خوره.

عطسه کردم می‌گه آپَت (عافیت) باشه.

ترنج خرما دیده می‌گه: این چیه؟ پی‌پی‌ه؟

یه دونه انار آوردم. با دیدنش ذوق کرد جیغ کشید وااااااای … بعد مکث کرد معلوم بود اسمش یادش نمیاد. بعد از چند ثانیه فکر کردن با ذوق بیشتر ادامه داد ناهاره!! وااای ناهاره!! ناهار تنها کلمه‌ی شبیه انار بود که یادش اومده بود.

صداش میاد از توی اتاق که داره می‌گه: عزیـــزم. بعد با ژست پیروزمندانه و انگاری که یه کار مهمی کرده باشه اومده می‌گه: دیدی؟ عزیزم کردم گبه رو.

وقتی توی فروشگاهی می‌خوایم چیزی بخریم می‌گه بریم پول بخریم. پول خریدی؟ چون هر بار من بهش می گم بریم پول بدیم بخریمش.

امروز حال بچه ام خیلی گرفته شد. توی جان لوییس داشتیم می‌گشتیم که ترنج یه عروسک ببر دید و خوشحال با باباش رفت بخردش. بعد از چند دقیقه دیدم دست خالی برگشتن. داریوش گفت بچه ام کباب شد. جلوی صندوق هرچی دنبال تگ قیمت گشتن پیداش نکردن. ناگهان یه خانمی می‌رسه می‌گه این عروسک بچه‌ی منه که گمش کرده بوده و می‌گیره می‌بردش. ترنج قشنگ توی بهت بود. به جاش براش یه خرگوش خریدیم.

از حموم اومده می‌گه فادر فینگر خراب شده! چون توی آب بوده و پوستش چروک شده.

بعضی از روزهایی که ظهر تو خونه می خوابونمش با گریه خواب می ره. مگر اینکه ببرمش بیرون تو کالسکه بخوابه. الان با هق هق خوابیده و هی گفته مامان ببخشید و من کباب شدم. دعواش نکردما فقط براش لالایی خوندم و اون گفته مامان ببخشید.

عین عروسک‌های تئاتر از روی مبل اومده بالا پشت اوپن آشپزخونه وایساده می‌گه: سلام مامان جون. گوبونت برم. عزیزم … خنده‌ام می‌گیره می‌خوام برم بچلونمش.

دیروز ظهر که می‌خوابوندمش وسط گریه چند بار گفت می‌می بخورم!! بعد از این همه وقت که از شیر گرفتمش.

از در رفتم بیرون با ترنج دیدم یه پرژن کت بزرگ سفید (نقره‌ای) روی چمن‌های در خونه است. گربه‌ی همسایه بود. گفت ۱۷ سالشه و دیگه نمی‌بینه. اسمش تی‌بی ه. ترنج نازش کرد و خانمه انقدر خوشش اومد گفت می‌فهمه که عروسک نیست برعکس باقی بچه‌ها. گفتم به خاطر دو تا گربه‌ی خودمونه. گفت باید بیام گربه‌هات رو ببینم.

صداش از توی بی بی مانیتور اومد رفتم در اتاق رو باز کردم دیدم دو تا دست هاش رو گرفته کنار دهنش داره صدا می‌کنه: عزیزم؟ عزیزم؟

از این برس/فرچه/قلموهای آشپزخونه رو صبح برداشته بود ازم پرسید چیه؟ منم گفتم فرچه. چند بار تکرار کرد با خودش و رفت. حالا اومده دوباره برداشتدش می‌گه این چیه؟ خودش جواب می‌ده: فرچه! مثِ جاروئه  اون مثِ (مثل) رو خیلی خوب اومد.

صبح که از در خونه می‌ری بیرون انگار که توی ده داری راه می‌ری انقدر که بوی پهن اسب میاد. خیابون پر از پی‌پی اسبه. ترنج هم با دقت همه رو بررسی می‌کنه و هر تیکه رو که ببینه می‌گه: اسب پی‌پی کرده. واااای. بویی می‌ده!

مسابقه‌ی هله هوله خوردن من و ترنج به کرنبری خشک هم رسیده.

از تو کاسه اش کرنبری برداشتم جیغش بلند شده که مامان دست نخور مال منه! دست نخور یعنی دست نزن.

یه تیکه چیپس افتاد زمین. ترنج از روی زمین برداشت گفت آخ کثیف شد! گفتم بندازش سطل آشغال. برد داد به داریوش با خون‌سردی برگشت به من گفت انگاشتم (انداختم) سطل آشغال! ‏

بهم می‌گه برو آیپد رو از بالا بیار. بهش می‌گم پام درد می‌کنه. اومده بوس کرده. حالا هی می‌گه برو آیپد بیار و من می‌گم پام درد می‌کنه و می‌گه ولی بوس کردم! بوس کردم! درد نیمی‌کنه. برو بیار.

برای ترنج بادوم و کرنبری آوردم. تموم شده می‌گه بازم بده. گفتم مامان کدومش رو؟ بادوم یا کرنبری؟ می‌گه آره یاکنبری یاکنبری. رفتم کرنبری آوردم سیستم رقص سرخ‌پوستی دور اتاق می‌گرده می‌گه یاکنبری یاکنبری.

هی بهش می‌گم مامان زانوم درد می‌کنه. میاد بوسش می‌کنه و می‌گه الان خوب می‌شه و باز میاد می‌شینه روش.

با غلظت می‌گه: اَنِموز! بعد از بررسی مشخص شد منظورش انیمالز (حیوانات) بوده.

همه اسباب بازی هاش رو از روی فرش پرت کرده همه جای خونه و روی فرش خالی شده برگشته می گه مرتب کردم!  قشنگ ژن من و باباش رو به ارث برده.

شاد و خوشحال با ترنج یه قهوه و یه آب سیب گرفتیم نشستیم توی کافه ی مرکز خرید. ترنج خیلی راضی داشت با نی آب سیب می خورد. ناگهان آژیر خطر صداش بلند شد انقدر که ترنج وحشت کرده بود. من ترنج رو گرفتم بغلم و مردم کالسکه رو از پله برقی های خاموش آوردن پایین. اومدیم بیرون و مرکز خرید رو تخلیه کردن. ظاهرا یکی خودش رو از طبقه سوم پرت کرده پایین. همین طور ماشین پلیس داره میاد. من همه تنم می لرزه. همه اش ترس داشتم بمبی چیزی باشه. آدم وقتی بچه داره ترس جونش زیاد می‌شه. برای ترنج می‌ترسیدم. اومدیم یه کافه چند خیابون اون ورتر نشستیم. دست و پام بی حس اند.

یه دختری دو سه سال از ترنج بزرگتر توی پارک از میله ی کنار سرسره آویزون شد و اومد پایین. ترنج برگشت به من گفت مامان مانکین (مانکی) بیبین (ببین) یعنی میمون رو ببین! بچه ام هنوز از داروین و تکامل و اینا هیچی نمی‌دونه آ.

کفش هاش رو برعکس پوشیده و هی می‌گه خیلی هِشگله. بعد هم می بینه من عکس العمل نشون نمی دم می گه مامان بگو هِشگل! می گم خوشگل. می‌گه آره خیلی هِشگله.

می‌خونه: هِد، شولدر، «میز» اند توز «میز» اند توز.

داشت مثل ابر بهار پشت سر باباش گریه می‌کرد. تا بهش گفتم بیا بهت نوشابه بدم در جا گریه اش قطع شد و شروع کرد به خندیدن.

با هیجان میاد بغلم می‌کنه می‌گه: خیلی دوسم داری!

زل زده به بچه ی میز کناری. می گه: نی‌نی مو نداره. روی مو و کفش نوزادها و شیرخوارها خیلی حساسه. بچه ی بدون کفش ببینه قطعا می‌گه نی‌نی کشباب (کفش‌ها) نداره. خوبه حالا اینا فارسی نمی‌دونن و ترنج هم فعلا انگلیسی کامنت نمی‌ده درباره‌ی مردم.

اومدیم توی همون کافه ای که چند روز پیش بودیم و آژیر کشیدن و … ترنج از خواب بیدار شد بهش گفتم می‌خوای برات آب میوه بگیرم؟ گفت آره. بعد چشماش گرد و گشاد شد و با ترس گفت ولی زننننگ می زنه! طفلک هنوز وحشت اون روز یادشه.

بعد از چند بار خواهش ازش که لگوهاش رو پرت نکنه روی پارکت خونه و فقط روی فرش بازی کنه و عدم توجه اون و ادامه به پرت کردن و زل زل توی چشم‌های من نگاه کردن همه لگوها رو جمع کردم و گذاشتم توی کمد. و این چنین شد که دیگه شاهد خلاقیت لگویی ترنج نیستیم. (البته این ماجرا دو روز بیشتر نپایید و الان لگوها وسط خونه پراکنده اند)

بغلم کرده می‌گه هِشگِل من. می‌دونم همونا که من بهش گفتم رو داره بهم برمی‌گردونه ولی می‌چسبه به هر حال هرچند من هِشگل (خوشگل) نیستم و اون هم نمی‌دونه معنی حرفش چیه و فقط برای ابراز محبت داره می‌گه.

چیز جدیدی که یاد گرفته: ناگهان داد می‌کشه هـــِــلپ هـــِــلپ! مثلا پشت پنجره هوار می‌کشه هلپ هلپ! همسایه ها بشنون چه فکری می‌کنن؟

مامان یه دختر بچه ای یه کم بزرگ‌تر از ترنج توی پارک بهش گفت که بیاد ترنج رو بوس کنه. منم به ترنج گفتم برو نی‌نی رو بوس کن. نتیجه این شد که دو تایی لب‌هاشون رو محکم چسبوندن به هم. خیلی خوشگل بود اون لحظه. بامزه بود بچه‌هه به یه زبونی با ترنج حرف می‌زد بعد مامانه انگلیسی برای من ترجمه می‌کرد من به فارسی ترجمه می‌کردم برای ترنج.

عروسکش رو برداشته بهش می‌گه: ای جونم، فدات بشم.

یه شلوار قرمز خریدم وقتی پوشیده بودم داشتم امتحانش می‌کردم ترنج ناگهان ذوق زده بهم حمله ور شد و پاهام رو بغل کرد و گفت گرمز خیلی هِشگله!! هی می‌رفت می‌اومد و خیلی هِشگله رو تکرار می‌کرد و دست می‌کشید به پاهام. فقط هم کفش قرمزهای خودش رو می‌پوشه و دیگه به اون سفیدها رضایت نمی‌ده. بچه‌ها چرا همه قرمز رو انقدر دوست دارن؟

یعنی هر خوراکی ای توی تلویزیون نشون بده ترنج می‌دوئه طرف من اسمش رو می‌گه یعنی بده و واویلا اگه نداشته باشیم. تا یک ربع همین طور بی وقفه اسمش رو پشت هم تکرار می‌کنه و می‌گه بده. الان از این میان برنامه ها یه کاراکتری آب میوه خورد جیغ جیوووووس (جوس/ همون آب میوه) بلند شد.

این طوری سر حرف رو باز می‌کنه: سلام! خیلی خوبما!

به اووکادو چی بگه خوبه؟ کاهو کادو.

متر گرفته دستش می‌گه چند کیلویی؟

زورش بیشتر شده بعد این مساله چه عواقبی برای گبه داره؟ روزی چند بار ما شاهد اینیم که گبه به بغل داره از یه اتاق می‌ره به اتاق دیگه و هی برمی‌گرده توی صورت طفلک که مات و مبهوته نگاه می‌کنه می‌گه: گبه دوسم دارم! یه وقت‌هایی هم فقط گردن گبه است که توی دست ترنجه و من بر سر زنان می‌دووم طرفشون که نجاتش بدم.

برچسب‌ها:
 

20140531-Toranj-RegentsPark-10

بیشتر از دو روزه ترنج تب داره. تب بالای ۴۰ درجه که میاد و می‌ره. دو بار زنگ زدیم اورژانس که قرار شد آمبولانس بفرستن و یک بار بعد از دو ساعت و نیم و یک بار بعد از یک ساعت زنگ زدن و گفتن نمی‌فرستن. دیگه غر زدن از سیستم بهداشتی، درمانی اینجا اعصاب خودم رو داغون می‌کنه و اصلا حوصله‌اش رو ندارم. خب اگه قراره آمبولانس نفرستی همون اول بگو! دیروز صبح هم بردمش کلینیک سر خیابون که بهش آنتی‌بیوتیک و تب‌بر دادن که تا امروز عصر هیچ فایده‌ای نداشت. عصر هم بیرون از خونه بودیم که متوجه شدیم لثه‌اش قرمز و کبوده و رفتیم اولین بیمارستانی که نزدیک‌مون بود.

بعد از دو ساعت بالاخره دکتر ترنج رو دید و یک آنتی‌بیوتیک قوی‌تر تجویز کرد و گفت که بهتره دندان‌پزشک هم ببیندش. توی مدتی که منتظر بودیم دکتر بیاد فرستاده بودنمون توی یک اتاق که از ترنج نمونه ادرار بگیریم. ولی انقدر کار محالی بود که به داریوش گفتم فکر کنم بهمون لوله‌ی بگیر و بشون دادن که سرمون گرم باشه تا دکتر بیاد و متوجه گذر زمان نشیم. آخه از بچه‌ی دو ساله چطوری می‌تونی نمونه ادرار بگیری؟ دیگه این آخرها به ترنج التماس می‌کردم مامان تو رو خدا! دکتر هم که اومد گفت لازم نیست نمونه بگیرید.

همون روزی که برده بودمش ریجنتز پارک دندونش خورد به یکی از میله‌های وسایل بازی و احتمالا همونجا لثه‌اش آسیب دید. عکس اینجا مال گریه‌ی بعد از اون ضربه است.

برچسب‌ها:
 

20140531-Toranj-RegentsPark-1

برنامه‌ی هر روزمون اینه که ناهار می‌خوریم و بعد می‌ریم بیرون. اگه هوا خوب باشه پارک می‌ریم و اگر بارون بیاد همین مرکز خرید وستفیلد نزدیک خونه که اون هم دو تا زمین بازی کوچیک برای بچه‌ها داره. ترنج یکی دو ساعتی توی کالسکه می‌خوابه و من این مدت راه می‌رم یا توی کافه‌ای می‌نشینم و قهوه و چایی می‌خورم. دیروز رفته بودیم ریجنتز پارک. اول که از خونه بیرون می‌رفتیم هوا انقدر گرم بود که نگران بودم که چرا پیرهن آستین بلند تن ترنج کردم ولی وقتی رسیدیم انقدر سرد بود که پشیمون شدم چرا جوراب‌شلواری پاش نکردم. ترنج به پارک می‌گه: سرسره‌تاب‌بازی. همین‌طور پشت هم و سرهم می‌گه این دو کلمه رو.

20140531-Toranj-RegentsPark-2

20140531-Toranj-RegentsPark-3

در عکس پایین مشاهده‌ می‌کنید که اول به من می‌گه دنبال من نیا. بعد ناگهان یه دختری از روبرو اومد مستقیم به طرف شد. ترنج شروع کرد جیغ و داد که نیا، نیاااا! اون هم که خب طبعا نمی‌فهمید ترنج چی می‌گه. دختر اومد شکم ترنج رو قلقلک داد و بعد دست‌هاش رو گرفت و ترنج تمام مدت می‌گفت: نکن! گِگِله نده! دست نگیر! ولی اون گوش نمی‌کرد. دیگه به گریه افتاد که من رفتم وسط دخالت کردم و ترنج رفت پشتم قایم شد. یه وقت‌هایی اصلا دوست نداره بچه‌ای بهش دست بزنه ولی گاهی خیلی هم استقبال می‌کنه و دستشون رو می‌گیره و نازشون می‌کنه.

20140531-Toranj-RegentsPark-4

20140531-Toranj-RegentsPark-5

20140531-Toranj-RegentsPark-6

20140531-Toranj-RegentsPark-7

برچسب‌ها:
 

داره آش می خوره با لبخند رضایت برگشته به من می گه: توپ داره. منظورش نخودهاشه.

بستنی من تموم شد از اون طرف اتاق با عجله اومد بستنی اش رو گرفت جلوی صورت من گفت: یکی گاز بزن، گاز بزن.

شمردن فارسی ترنج: یک، دو، سه، چار، پنچ، هشت، نه، ده، یازده، سیصد، چارده.

بچه کنارم دراز کشیده بود با آیپد جورج کنجکاو می دید. اقلا هفت بار وسط کارتون دیدن نیم خیز شد صورتم رو با دو تا دستش گرفت و روی بینی یا گونه ام رو بوسید. این جوری آدم رو بیچاره ی خودشون می کنن. دیگه همه بداخلاقی های غروبش یادم رفت.

داره متضادها رو یاد می گیره. خودش البته از میون حرف ها. تمیز و کثیف، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچیک، درست و خراب رو بلده.

به خودش می گه شما. شما بخورم. دستش رو هم گاهی برای تاکید می زنه به سینه اش می گه شما بخورم. نههههه شما بخورم. یعنی من بخورم. بده شما یعنی بده من. مال شمائه، مال منه.

به گربه ی دوستمون در حالی که داره دنبالش می دوئه و زهره گربه رفته می گه: پیشی بیا برو کاری بئت (بهت) ندارم.

داره نیمه عریان توی خونه می‌گرده تا باباش ببردش حموم. بهش می‌گم مامان بیا بوست کنم خوشحال بشم. رفته دو سه دقیقه بعد برگشته با لب‌های غنچه کرده من رو بوس کرده به چشمام نگاه می‌کنه می‌گه خوشال شدم؟  گفتم آره مامان من خوشحال شدم.

رفتم تو اتاق پتو و بالش بیارم دیدم بیداره داره با آیپد یه چیزی می بینه. از دیدنم ذوق کرد خودش رو کشید وسط تخت و برای من جا باز کرد و گفت: مامان بهم (با هم) بیبینیم. یه کم خوابیدم پیشش و با هم یوتیوب دیدیم بعد اومدم بیرون.

یه ضرب المثلی هست که می‌گن پیه اضافه رو به باسن (اون یکی کلمه اش البته) می‌مالن. ترنج الان داره اجراش می‌کنه ولی با پاستیل‌هایی که دلش رو زدن. به همه جای خونه چسبوندشون و به دست و پای خودش و اسباب بازی‌هاش و به عنوان سیمان برای چسبوندن دو تا اسباب بازی به هم ازشون استفاده کرد و خلاصه هر کاری که از پنج شش تکه پاستیل برمیاد.

وقتی خودش داره می‌افته می‌گه: دارم می‌افتم. وقتی حس می‌کنه من دارم می‌افتم یا چیز دیگه ای داره می‌افته از جایی می‌گه: دارم می‌افتی. صرف و نحو خودش رو داره فعلا.

بهش می‌گم مخمل رو اذیت نکن. خودش ادامه می‌ده: آره، اذیت نکن، کوچولوئه، گنا می‌کنه.

ببینه صورتم یه کم درهمه و از چیزی ناراحتم انقدر می‌گه «مامان بخند» تا بالاخره بخندم.

چند روز پیش با داریوش و ترنج رفته بودیم خرید. موقع بیرون اومدن از فروشگاه داریوش می‌گه: این شکلاتی که دست ترنجه رو تو دادی بهش؟ گفتم نه. برگشتم دیدم وقتی داریوش داشته پول می‌داده ترنج از جلوی صندوق یه دونه شکلات گنده خودش برداشته. خدا رحم کرد از فروشگاه هنوز بیرون نرفته بودیم. ازش گرفتم گذاشتم سر جاش.

به بیا کنار می‌گه بی کناک.

گاهی وسط بازی کردن نفس عمیق (آه) می‌کشه می‌گه خسته شدم.

تا ده انگلیسی رو کامل و مرتب می‌شمره.

برچسب‌ها:
 

از شیر گرفتم اش. یک روز عصر که بعد از پیاده روی طولانی به خانه رسیدم و چند دقیقه ای خودش را به من چسباند و شیر خورد و مثل خیلی وقت‌ها کلافه بودم داریوش گفت بگیرمش و من بچه‌ی طفلک ام را از شیر گرفتم. سینه‌هام را با همان ماده‌ی سیاهی که از عطاری روز آخر تهران گرفته بودم سیاه کردم. مزه‌ی زهر می‌داد. وقتی آمد طرف ام و گفت می‌می اول آن سینه‌ای که می‌می صدایش می‌کند را نشان دادم. جا خورد. یک قدم رفت عقب و گفت: می‌می خراب شده. دلم تکه تکه شد. تا چند دقیقه ای در حال بررسی بود و پشت هم تکرار می‌کرد می‌می خراب شده. آخ آخ. می‌می خراب شده. دید از این می‌می که چیزی به چنگش نمی‌آید رفت سراغ آن دیگری که شیر صدایش می‌کند. دلش را به دریا زد و امتحانش کرد. با مک اول گریه‌اش به آسمان رفت. تلخ بود.

من کلافه‌تر از ترنج بودم. تا آخر شب می‌آمد و چک می‌کرد که هنوز خراب است یا نه. گاهی می‌گفت می‌می بشورم که یعنی برو بشور لعنتی بذار من شیر ام را بخورم که می‌گفتم خرابه مامان نمی‌شه شست. یا می‌گفت دسام و یعنی دستمال بیار پاکش کن. وقت خوابش بود و بهانه می‌گرفت و گریه می‌کرد. کنارش روی تخت خوابیدم. دوباره ملتمسانه گفت می‌می … گریه ام گرفت. در همان تاریکی فهمید گریه می‌کنم. تحمل گریه ام را ندارد. پا به پای هم گریه کردیم. داریوش گفت از اتاق برو بیرون. تا صبح روی کاناپه خوابیدم و هر بار که بیدار شدم دلم فشرده شد که پیش بچه نیستم که آرامش کنم.

حالا سه روز گذشته. هنوز هر چند ساعت یک بار می‌آید و بررسی می‌کند. اول می‌گوید می‌می و بعد بلافاصله می‌گوید خراب شده. گاهی حتی روی پایم هم می نشیند و لباسم را کنار می‌زند تا مطمئن شود.

خواب ظهرش همیشه بعد از شیر خوردن بود و حالا می‌برمش بیرون و چند ساعت راه می‌روم تا او در کالسکه بخوابد و من به این مرحله‌ی دردناک مادری فکر کنم.

ما زن‌ها دسته گل تکامل/آفرینش هستیم. هرچه توانسته اند درد و بدبختی در ما جمع کرده اند. نرها بویی از این حس‌ها و دردها نبرده اند. شاهکارشان نهایت یک عاشقی است و بس. کجا می‌فهمند این که بچه ات شیر بخواهد و تو سینه‌های متورم از شیر ات درد کند و بخواهی محکم در آغوشش بگیری و سینه در دهانش بگذاری و به چشم‌هایش خیره شوی … ولی پس اش بزنی و گریه و بی‌تابی اش را آرام کنی یعنی چی؟

به خودم دلداری نمی‌دهم که به نفع ترنج و من بود. من دیگر به ترنج شیر نمی‌دهم و این غم‌انگیز است.

ترنج در پارک قیطریه

برچسب‌ها:
 

ترنج در مسجد جامع یزد

قبل از عید من و ترنج دو روز میهمان رویا و فواد و یزد بودیم. دو روز عالی و پر از گشت و گذار و همنشینی با آدم‌هایی دوست داشتنی. به ترنج انقدر خوش گذشته بود که موقع خداحافظی نمی‌خواست از رویا جدا بشه و همه ساعت‌های با هم بودنمان یا تو بغل رویا بود یا دنبال فواد می‌دوید و اگر دور می‌شد گریه می‌کرد.

به طور خودجوش هم از اون اول رویا رو عمه صدا کرد و ما هرچی خودمون رو به در و دیوار زدیم فایده نداشت و به عمه گفتن ادامه داد.

میدان امیرچخماق یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در کوچه‌های فهادان یزد

ترنج در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر یزد

ترنج در حال پفک خوردن در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال آب بازی در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال پفک خوردن در خانه‌ی لاری‌های یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

یزد از فراز برج خاموشان زرتشتیان / دخمه

20140320-New-Year-691-Edit

امسال سال دومی‌ه که من و ترنج از داریوش دوریم موقع سال تحویل. این هم دومین هفت‌سین ترنجه. سال اول چون ترنج یک هفته اش بود و من و داریوش دست تنها بودیم و هفت سین نتونستیم بچینیم و سال تحویل هم بی‌هوش خوابیده بودیم چون تا یک ساعت قبلش ترنج بیدار بود.

سال خوبی داشته باشید. پر از آرامش و سلامتی و شادی.

این خانم تمام مدت در حال رقص روی صندلی بودن برای همین نشد یه عکس مرتب بگیرم ازش.

20140320-New-Year-647-Edit

برچسب‌ها: