ترنج در مسجد جامع یزد

قبل از عید من و ترنج دو روز میهمان رویا و فواد و یزد بودیم. دو روز عالی و پر از گشت و گذار و همنشینی با آدم‌هایی دوست داشتنی. به ترنج انقدر خوش گذشته بود که موقع خداحافظی نمی‌خواست از رویا جدا بشه و همه ساعت‌های با هم بودنمان یا تو بغل رویا بود یا دنبال فواد می‌دوید و اگر دور می‌شد گریه می‌کرد.

به طور خودجوش هم از اون اول رویا رو عمه صدا کرد و ما هرچی خودمون رو به در و دیوار زدیم فایده نداشت و به عمه گفتن ادامه داد.

میدان امیرچخماق یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

گلدسته‌های مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در مسجد جامع یزد

ترنج در کوچه‌های فهادان یزد

ترنج در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر یزد

ترنج در حال پفک خوردن در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال آب بازی در مدرسه‌ی ضیاییه / زندان اسکندر

ترنج در حال پفک خوردن در خانه‌ی لاری‌های یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

ترنج در گنجینه آیینه و روشنایی یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

برج خاموشان زرتشتیان / دخمه یزد

یزد از فراز برج خاموشان زرتشتیان / دخمه

20140320-New-Year-691-Edit

امسال سال دومی‌ه که من و ترنج از داریوش دوریم موقع سال تحویل. این هم دومین هفت‌سین ترنجه. سال اول چون ترنج یک هفته اش بود و من و داریوش دست تنها بودیم و هفت سین نتونستیم بچینیم و سال تحویل هم بی‌هوش خوابیده بودیم چون تا یک ساعت قبلش ترنج بیدار بود.

سال خوبی داشته باشید. پر از آرامش و سلامتی و شادی.

این خانم تمام مدت در حال رقص روی صندلی بودن برای همین نشد یه عکس مرتب بگیرم ازش.

20140320-New-Year-647-Edit

برچسب‌ها:
 

20140315-Toranj-Birthday-TITWo-080-Edit-2

هر کار کردم نتونستم چیزی بنویسم. هرچی نوشتم پاک کردم. از دیشب دارم سعی می‌کنم بنویسم و نمی‌تونم. عشق به این دختر رو نمی‌تونم بنویسم. تا قبل از مادر شدن نمی‌فهمیدم، حالا می‌فهمم. من دو ساله عاشق این دخترم. عشقی که نمی‌تونم چیزی ازش بنویسم.

برچسب‌ها:
 

20140306-Tehran-Valiasr-014-Edit

دیروز با چند تا از دوستان به ولی‌عصر و پارک ملت گردی گذشت. البته با ترنج موفق نشدیم به اعماق پارک ملت وارد بشیم چون در فاصله‌ی پارک‌وی تا پارک ملت نفس همه‌مون رو گرفته بود انقدر توی پیاده رو دویده بود.

20140306-Tehran-Valiasr-025-Edit-2

20140306-Tehran-Valiasr-076-Edit

 

دو تا بستنی هم براش گرفتم که به جز چند گاز باقی شون رو داد به من بخورم به جاش بستنی نرگس رو کامل خورد.

20140306-Tehran-Valiasr-134-Edit

برچسب‌ها:
 

20140305-Tehran-032-Edit

امروز با خاله مرضیه‌ی ترنج که از دوستان خوبمون در لندن بودن و بعد رفتن یه کشور دیگه رفتیم رستوران. اینجا یه رستوران دنج و کوچیک توی کاشونکه که بار دوم بود می‌رفتم. این که صندلی بچه داشتن خیلی خوب بود و وقتی دیدیم زیر بشقابی‌های بزرگ و کاغذی دارن مرضیه ازشون مداد یا خودکار خواست که در کمال ناباوری برامون مدادشمعی آوردن. ترنج هم که متخصص خط خطی کردن در رستوران‌هاست و هر جور نقاشی ای می‌کشه ولی لب به غذا نمی‌زنه.

دیگه هر کدوممون یه نوع هنرنمایی روی کاغذها کردیم و ترنج پوست بیشتر مدادها رو کند.

20140305-Tehran-039-Edit

20140305-Tehran-043-Edit

برچسب‌ها:
 

تهرانیم. پریروز صبح رسیدیم. پرواز سختی نبود اما طولانی بود. یک پرواز سه و نیم ساعته و یک توقف پنج ساعته و یک پرواز سه ساعته‌ی دیگه. ترنج تمام پرواز اول رو خوابید. ولی تمام مدت توقف رو توی فرودگاه راه رفت. فروشنده‌های دیوتی فری دنبالش راه می رفتن و ادای راه رفتنش رو در می‌آوردن یا بغلش می‌کردن. پرواز بعدی تا تهران رو ولی بیدار نشست و یا نقاشی کرد یا با آی‌پد من جرج کنجکاو دید.

اول که می‌خواستیم سوار هواپیما بشیم با ذوق جیغ کشید و گفت هوادااا. توی هواپیما که نشستیم میز رو می‌خواست باز کنه و می‌گفت دذا (غذا) و معلوم بود که از پروازهای قبلی یادشه. قسمت سخت فقط موقع بلند شدن و نشستن بود که باید روی صندلی با کمربند بسته می‌نشست و چند دقیقه با ذوق می‌نشست ولی بعد خسته می‌شد و می‌خواست باز کنه کمربندش رو. به نسبت دفعات قبل برای توی کالسکه (تاسه سه سه) نشستن کمتر با من کشتی می‌گرفت.

مداد شمعی‌ها و کاغذهایی که با خودم برده بودم خیلی کمک کرد که ترنج مدت بیشتری رو آروم بشینه.

هواپیما که توی فرودگاه امام نشست می‌گفت الامه الامه و فهمیده بود داریم می‌ریم پیش الهام. وقتی با الهام نشست توی ماشین مامانم رو صدا می‌زد: مامان‌دیسی تام‌آن. که یعنی مامان بزرگ بیا سوار شو تو هم. به بابابزرگ هم می‌گه: بازه بُز.

تهران گرم و خوبه. مثل همیشه‌اش شلوغ و زنده.

بازمای نارنجی و زرد

خیلی وقت بود می‌خواستم براش گردنبند و دستبندی بخرم که روزانه بتونه ازشون استفاده کنه (غیر طلا) ولی یادم می‌رفت تا اینکه دیگه انقدر با کش و نخ  و متر برای خودش گردنبند درست کرد و حتی گاهی موقع خواب هم رضایت نمی‌داد که درشون بیارم یه روز رفتم براش این گردنبند و دست‌بندش رو خریدم. ولی دریغ از اینکه بیشتر از یکی دو دقیقه به گردن و دستش نگهشون داره. یا پرتشون می‌کنه به اقصی نقاط خونه یا باهاشون گبه رو می‌زنه و می ترسونه که طفلک به خیال اسباب بازی بودنشون اومده سراغشون.

بازمای آبی

همه‌ی رنگ‌های عالم برای ترنج قرمز اند به جز آبی. این یه دونه مهره‌ی پروانه‌ای گردنبند رو می‌گیره دستش و می‌گه آبی.

نی نی خوابیت

در تصویر بالا ترنج رو در حال بیدار کردن اجباری نی‌نی مشاهده می‌کنید. عروسک بیچاره وقتی از حال عمودی خارج می‌شه چشم‌هاش بسته می‌شه و ترنج که هیچ میونه‌ای با خواب و خوابیدن دیگران نداره تا می‌بینی چشم‌های این طفلک بسته است به زور با دست بازشون می‌کنه.

ترنج و لگوهاش

استثنائا یک روز که فرش و خانه به نسبت تمیز و مرتب بود. از وقتی به راه افتادن و غذا خوردن افتاده دیگه خونه‌ی ما روی تمیزی رو به خودش از مهمونی به مهمونی ندیده. در دو دقیقه چنانی خونه به محشر کبری بدل می‌شه که انگار یه مهد کودک بچه با اسباب بازی‌هاشون اومدن و همه چیز رو به هم ریختن و رفتن. به عمد همه چیز رو پرت می‌کنه و حواسش هم هست که هیچ دو چیزی نزدیک به هم نباشن و حتما فاصله‌ی کامل برای پوشش دادن کل خونه رعایت شده باشه.

هییییی

چهره‌ای که هر روزه می‌تونید از ترنج ببینید. موهاش همیشه توی صورتشه و کماکان اجازه نمی‌ده که گل سر(دو سالا) بزنم به سرش و اگه خیلی حس کنه که موها مزاحم اند با دو دست و با ناز و عشوه می‌زندشون کنار. ولی در کل ترنج همینه که می‌بینید. دو تا چشم که یکی اش بیشتر معلومه و یکی اش به شیوه‌ی علی‌بابا پشت موهاش پنهانه.

امروز متوجه شدم که داره بیستمین دندونش در میاد. اون سه تای قبلی رو که نفهمیده بودم.

کلمه‌ی زیاد رو خیلی به کار می‌بره. هرچند منظورش خیلی و زیاد و فراوان نیست. هر چیزی که دوست داشته باشه و در لحظه بهش ذوق کنه رو می‌گه زیاد. بازمای زیااااد، موز زیااااد، مامانه زیاااااد، پنتیو زیاااد (تنکیو)، دبه زیااااد. هر بار هم که می‌گه هر دو دستش رو به حالت مشت با زاویه‌ی ۴۵ درجه پرت می‌کنه پایین.

پوتولا یعنی پرتقال. از وقتی که باباش بهش آب پرتقال داده گاهی به من هم گیر می‌ده و با لبخند ملیح گول زننده می‌گه پوتولا؟ یعنی پاشو آب پرتقال بده بهم.

یه شب وسط خواب بلند شد نشست زد به بازوی من: مامانه؟ لباسه؟ و هم زمان یقه‌ی لباسش رو کشید. و بعد گرفت خوابید. حالا در بیداری اصلا این کلمه رو به کار نمی‌بره و یا می‌گه تنه (چون بهش می‌گم بیا لباست رو تن ات کنم) یا تبلد (دامن و پیرهن).

برچسب‌ها:
 

ترنج و هیجان فوت کردن شمع

امسال هم تولد ترنج رو زودتر گرفتیم به خاطر مسافرت‌های درپیش. برای تم تولدش پروانه رو انتخاب کردم چون مدام در حال بازما (پروانه) دیدن در در و دیوار و اشکال و احجامه. حتی در نقش و نگار نرده‌های پارک هم پروانه می‌بینه و ذوق می‌کنه بهشون. برعکس پارسال که فقط از بودن در جمع خوشحال بود امسال کاملا آگاه بود که این مهمونی تولده و تبلد تبلد گویان بود.

موقع فوت کردن شمع اقلا ده بار داریوش دوباره شمع‌ها رو روشن کرد تا ترنج ذوق زده باز فوتشون کنه. هر کاری کردیم که پشت میز روی صندلی وایسه نایستاد و نشست برای همین نشوندیمش روی میز.

دوست‌های خوبی داریم که از راه‌های خیلی دور برای شریک بودن در شادی ما اومده بودن و ترنج واقعا تک تکشون رو دوست داره. خلاصه که خیلی هم به ترنج هم به ما خوش گذشت.

از شما خواننده‌های وبلاگ  و دوستان دور و نزدیک هم ممنونم که نزدیک به دو ساله با ما هستید و به ترنج لطف دارید.

بسته‌ی هدیه‌ی تشکر برای مهمان‌ها

کیک تولد دوسالگی ترنج

میز تولد دوسالگی ترنج با تم پروانه

میز تولد دوسالگی ترنج با تم پروانه

پیچ کالباس، اسفناج و پنیر

ژله‌ی آلبالو و انار ایرانی

دو قلوها به سراغ ترنج و مریم می‌روند

دیدن اون دوتا بازی‌شون نمی‌دن اومدن بیرون که با آدم بزرگ‌ها بازی کنند. بیشتر خوش می‌گذشت بهشون

زیر میز مقر فرماندهی ترنج و مریم بود

تمرکز برای فوت کردن شمع های بازمایی تولد یک بازمای دو ساله

فوت با لب‌های بسته

رقص بادکنک

برچسب‌ها:
 

ترنج یه روز که هوا نیمه آفتابی بود (یعنی مقادیری ابر هم توی آسمون بود) دونه دونه عروسک‌هاش رو می‌نشوند جلوی پنجره بهشون می‌گفت: بیبینه! ابرو! یعنی ابر رو ببین. یه صف درست کرده بود از عروسک‌هاش رو به آسمون.

ترنج باز نمی‌دونم چرا جو گرفته شده فکر می‌کنه این بار گبه داره گریه می‌کنه. می‌ره و میاد هی به گبه که کنار من خوابیده می‌گه: دریه نداره (گریه نداره)۰

برعکس یه روزهایی که صبح با گریه بیدار می‌شه و من رو می‌زنه حتی امروز بیدار شد برگشت رو به من گفت مامانه عاشتته (عاشقتم). بعد هم شیرجه زد تو بغلم گفت فشار (یعنی بغلم کن فشارم بده). دیگه از خر کیفی در ملکوت اعلا سیر می‌کردم تا چند ساعت.

امروز باز عروسک‌هاش رو به صف نشونده بود. دونه دونه برشون می داشت اول دست می کشید به سرشون و اسمشون رو می‌گفت: میمون نازی. بعد بغلشون می‌کرد و می‌گفت بدله (بغله). من هر بار می‌شینه محبت می‌کنه به عروسک‌هاش گریه ام می‌گیره.

عمود بر من می خوابه رو تخت ترنج. پاهاش رو هم می ذاره روی شکمم. اگه بخوام غلت بزنم پاش رو می کوبه روی شکمم که کجا؟ تکون نخور. اینه وضع خواب شب تا صبح من.

به دامن توری و چین چینی (توتو یا غیر توتو) می‌گه تبلد (تولد). به خاطر اینکه والپیپر گوشی من عکس تولدشه و فکر می‌کنه هر دامن چین چینی مربوط به تولده.

لاک زدم براش. الان بیدار شده چشمش خورده به انگشتش می‌گه: لادوشه؟ مامانه؟ لادوشه؟ لاک رو با لاک‌پشت قاطی کرده.

عاشق اینه که آب یا غذا رو ظرف به ظرف کنه. الان آبی که ته کاسه‌ی توت‌سیاه‌هاش مونده بود رو داره بین کاسه و لیوان چایی من جا به جا می‌کنه و حال می‌کنه. یه قاشق هم آورده همش می‌زنه گاهی. یکی از تاکتیک‌های غذا دادن بهش هم همینه. دو تا کاسه می‌ذارم جلوش یه قاشق می‌دم دستش. در حالی که اون داره با قاشق غذاها رو ظرف به ظرف می‌کنه من تند تند بهش غذاش رو می‌خورونم.

با لیوان چایی من رفت جلوی سطل زباله وایساد. درش که باز شد خیلی خون‌سرد لیوان رو پرت کرد توی سطل و برگشت.

دیروز لباس‌هاش رو درآوردم که پیرهنش رو تنش کنم خانواده ببینند در اسکایپ. لباس‌های قبلی رو برداشت گفت آشاله (آشغاله) و برد انداخت توی لباس‌شویی. باز خدا رحم کرد توی سطل زباله ننداخت.

بهش می‌گم خروس چی می‌گه؟ من رو نگاه می‌کنه که شروع کنم و اون ادامه بده. بعد می‌گم قوقولی قوقو. براش سخته که بگه. یه کم سکوت می‌گنه بعد سرش رو تکون می‌ده می‌گه آره، آره. کم نمیاره. انگار که اون از من پرسیده باشه و من جواب داده باشم و حالا بخواد تشویقم کنه.

شب‌ها که ترنج پیش باباش خوابیده و من هنوز نرفتم کنارش بخوابم هی به خودم می‌گم چه کاری مهم‌تر از این؟ پاشو برو پیشش بخواب. از این فرصت‌ها استفاده کن. نگاهش کن. بو بکش موها و گردنش رو. تند تند می‌گذره این فرصت‌ها و بزرگ می‌شه و می‌ره و تو می‌مونی و تنهایی. بعد در طول روز وقتی داره پوستم رو می‌کنه و شیر می‌خوره یا گریه می‌کنه و یه چیز نامعلومی می‌خواد و با هیچی راضی نمی‌شه می‌گم کاش یکی بود من می‌تونستم ۵ دقیقه برم از خونه بیرون نفس راحت بکشم. این چنین احساسات مادرانه متناقضه.

ترنج صبح بیدار شده بود هرچی صداش می‌کردم نمی‌اومد. رفتم دیدم روی تخت جای من خوابیده. پتو رو هم تا زیر گردنش کشیده بالا. منتظره یکی بره دنبالش. خیلی اون قیافه‌ی منتظرش که با دیدن من خوشحال شد باحال بود.

به کامپیوتر (لپ‌تاپ) می‌گه دامیوته.

دو زانو نشستم کف آشپزخونه رو تمیز می‌کنم. میاد می‌زنه روی شونه ام صورتش رو میاره توی صورتم می‌گه مامانه؟ آشاله؟ می‌گم آره مامان آشغاله، کثیفه. می‌گه اَی و می‌دوئه می‌ره یه دور می‌زنه باز میاد می‌زنه روی شونه ام می‌گه مامانه؟ آشاله؟ من همون جواب رو می‌دم باز می‌ره و این ماجرا ده دقیقه ای که من دارم آشپزخونه رو تمیز می‌کنم ادامه داره.

ترنج یه جور حرف زدن جدید رو شروع کرده که کلمه نمی‌گه و بدون باز کردن دهنش سعی می‌کنه حرف بزنه و صدا در میاره از خودش.

من مطمئنم این رفتار ترنج که هر چیزی دستش میاد رو می‌بره توی یه لیوان آب می‌شوره به رامکال رفته تحت تاثیر بچگی‌های من. ولی گبه چی؟ من که نزاییدمش. اون به کی رفته؟ چرا بچه‌های من همه در حال شستن هستن؟

اومده کی‌برد رو نشون می‌ده می‌گه دابیو. دابلیو منظورشه. بعد می‌گه اِس.

ترنج قاشق رو عمودی می‌بره توی دهنش بعد افقی ولی برعکس میاره بیرون. مدیون اید اگه فکر کردید کلا چیزی وارد دهنش می‌شه.

بهش می گم بیسکوییت رو بده منم بخورم می‌گه نه سرش رو به چپ و راست تکون می‌ده ادامه می‌ده مال نی نی.

ترنج صبح بیدار شده در اتاق رو که باز کردم گبه رو دم در دیده بهش می‌گه: سلام دبه، خوبی؟

آب خواسته. تو لیوان بهش آب دادم. داشتم با موبایلم ور می‌رفتم حواسم نبود. به خودم اومدم دیدم می ره دستش رو می‌زنه توی لیوان آب میاره می‌زنه روی پای من. کلا پام رو شست. داریوش بهش می‌گه مسیح شدی که پای حواریونش رو می‌شست؟ :قبلا فقط دست و پا و صورت خودش رو می‌شست. حالا گسترشش داده به پای ما. پس فردا لابد می‌خواد گبه رو بشوره.

شامش رو درست نخورده حالا جرات نداریم از جلوی یخچال رد بشیم. چیزهای مختلف سفارش میده: پیل (بیسکوییتش که شکل فیله)، پنیر، بادوم، پوفت، نانننی، توت، شیر.

می‌گه هه صدای توخونه ته. یعنی اه صدای تخم مرغ میاد. منظورش صدای بخار و آب در حال جوش توی قابلمه‌ای بود که توش تخم مرغ‌ها داشتن آب‌پز می‌شدن. خودم فقط بلدم ترجمه کنم بچه ام چی می‌گه.

جدیدا خودش میاد از من لیوان شیر می‌خواد. به فال نیک بگیرم.

دنبال گبه می‌دوئه می‌گه: تام آن دبه (کام آن گبه).

بچه ام متخصص صداست: صدا پیشی اوده (صدای پیشی میاد)، صدا در، صدا آقا، صدا دبه، صدا باباده، صدا توخونو.

وقتی از اتاق اومدم بیرون گفتم لطفا نیاید دنبال من که بشینم با خیال راحت یه کاسه قرمه سبزی بخورم. حدس می‌زنید چی کار کردن؟  با اسکایپ دارن من رو می‌گیرن.

این طوری بود که ترنج توی تاریکی نشسته بود روی تخت و سعی می‌کرد فین کنه و من و باباش با حرارت تشویقش می‌کردیم. یعنی یه فین یاد گرفتن هم انقدر ماجرا داره.

یه لباسی رو پوشیدم که ترنج  دوستش نداره. بهش می‌گه اه اه بیبینه لباس تثیف. نمی‌دونم چه دشمنی ای باهاش داره. تا می‌بینه هم می‌بره می‌اندازه یا وسط راهرو یا توی آشپزخونه.

داره بروکلی می‌خوره گل‌ش رو می‌خوره ساقه رو میاره تحویل من می‌ده.

دستش درد گرفته اول استارت گریه رو می‌زنه بعد خودش بوس می‌کنه انگشتش رو. طفلک. یه بار هم آی‌پد رو انداخته بود روی پاش و نمی‌دونم چطور ناخنش شکسته بود خون می‌اومد. بعد از گریه زاری‌های اولیه. گفتم بیار بوسش کنم خوب شه. بوس کردم انگشتش رو. بعد دیدم خودش نشسته هی پاش رو بوس می‌کنه. معلوم بود درد داره و می‌خواد این طوری خوب بشه زودتر.

ترنج دست من رو که می‌بینه می‌گه نازی نازی مامانه، او (اوف) شده. گاهی هم خودجوش بوسم می‌کنه که خوب شه دستم مثلا.

گفتم سوپ می‌خوری؟ گفت آره سیوووپ. داغه. ففففف (فوت مثلا). بعد رفتم سوپ گذاشتم توی مایکروویو گرم بشه. وسط راه چشمش خورد به موزها. یه موز گرفت. خیلی شیک رفتم سوپ رو از مایکرویو درآوردم گذاشتم توی یخچال. بعضی روزها غذا بخور نیست.

دو ساعت روبروی من پانتومیم بازی کرده و گفته دَندَن و دستش رو کشیده دور گردنش … آخر متوجه شدم گردنبند من (در واقع گردنبند خودش) رو می‌خواد.

بهش می‌گم دماغت رو بکش بالا و هم زمان سرم رو هم می‌دم بالا و این فقط بخش سر بالا دادنش رو تکرار می‌کنه و می‌خنده به من. چقدر واقعا این مدیریت دماغ آویزون سخته برای بچه.

گیر داده پشت هم می‌گه فان. نمی‌فهمم منظورش چیه و به چه معنی فان رو داره به کار می‌بره: نجاشی فان، نی‌نی فان.

ترنج به کل دکور کفش‌فروشی‌ها رو عوض می‌کنه وقتی وارد می‌شیم. همه کفش‌ها رو مرتب می‌چینه کنار هم توی قفسه‌ها. بندگان خدا کلی فکر کردن و مثلا خاص چیدن. این همه رو ردیف می‌چسبونه به هم. یا شروع می‌کنه به امتحان کردن کیف‌ها.

20140216-Toranj-Clarks-1

20140216-Toranj-Clarks-2

تی‌شرت باباش رو پیچیده دور کمرش می‌چرخه دور خودش می‌گه بیبین تبلد.

برچسب‌ها:
 

این اولین باره که ترنج سعی کرده شعری رو از حفظ بخونه و به خاطر اینکه از تلویزیون بیشتر شعرهای کودکانه‌ی انگلیسی شنیده این شعر فارسی نیست. از صبح گاوش رو گرفته بود توی دستش و با مومو گفتن ملودی توینکل توینکل لیتل استار رو تکرار می‌کرد. طرف‌های عصر کلمات شعر رو هم می‌خوند (البته بیشتر موسیقی کلمات شبیه اصلشون بود و من به عنوان یه مادر که باید قربون دست و پای بلوری بچه اش بره می‌تونستم تشخیص بدم چی داره می‌خونه).

برچسب‌ها: