Tag: مخمل

خلاصه‌ی اخبار: من عِشگِ تو رو دارم

نزدیک چهار ماه شده که اینجا چیزی ننوشتم. باز ناچارم خلاصه‌ی ماجراها رو بنویسم فقط که یادم نره. خیلی از چیزهایی که توی این نوشته می‌بینید رو ممکنه ترنج دیگه الان نگه و انجام نده چون خیلی زمان گذشته ازشون.
در این مدت دو تا مسافرت رفتیم. یک ماه ایران بودیم و بعدش چند روز آلمان و فرانسه. امیدوارم بتونم بیشتر و کوتاه‌تر بنویسم و باز عذر می‌خوام از این نوشته‌ی طولانی.

ترنج در پارک ملت

تو کالسکه نشسته بود هی می‌گفت پلنگ بده. من خب پلنگ نداشتم که. گفتم ندارم. هی گفت پلنگ بده. آخر دید من حالیم نمی‌شه گفت ماهی بده! می‌دونید منظورش چی بود؟ نهنگ! براش یه عروسک نهنگ خریده بودم دو ساعت بعد یادش افتاده بود و اسمی که نزدیک‌ترین بهش بود رو گفته بود.

بهش یه بسته پاستیل دادم که دست از سرم برداره بیرون که بودیم. بعد از دو دقیقه دیدم هر چند ثانیه یک بار می‌گه آی لاو یو. منم ذوق زده هی می‌گفتم مامان منم عاشقتم. بعد از بررسی‌های به عمل آمده مشخص شد که هر بار پاستیل قلبی برمی‌داشته می‌گفته آی لاو یو. این ربط قلب قرمز و آی لاو یو رو هم لابد توی تلویزیون کشف کرده. خیلی باید مراقب باشم چی می‌بینه.

الهی بمیرم. ناگهان وسط خواب جیغ زد و پشت هم تکرار کرد اینسی پینسی (ایتسی بیتسی) اسپایدر. چند بار. معلومه خواب عنکبوت دیده طفلک ام. از دست این عنکبوت های خونه.

برای خواب ظهرش گفت یه دونه گسه بگو. کدوی قلقله زن رو با دخل و تصرف و تصحیح شروع کردم. همون اول ماجرا که پیرزنه راه می افته بره خونه ی نوه اش داشتم می گفتم توی کیفش پاستیل می ذاره، پفک می ذاره، سیب می ذاره … ناگهان گریه ی ترنج رفت هوا: ولی من جوس نخوردم.

داشتم شام می پختم ترنج تند تند می‌گفت چرا اینجا کثیف شده؟ الان تمیز می‌کنم. مامان خیلی کثیف بود اینجا. وای وای وای. ای بابا. اینجا ای بابا شده. بعد با این صحنه مواجه شدم: یک رول دستمال آشپزخونه رو کامل باز کرده بود و گذاشته بود روی مبل.

گفت: بگو الاه لصملد! یحتمل داریوش گفته براش.

دیگه وقتی ببینه خیلی قیافه‌ام شاکیه از دستش و هیچ راهی نداره که دلم به رحم بیاد میاد سرش رو می‌ذاره روی زانوم و یا می‌گه شما دختر منی یا من دختر شمام یا من دختر شماست.

امروز شکم من رو دیده که روش راه راه داره به خاطر کشیدگی پوست و کلی با صورت مچاله اوف اوف و وای اوف شده و زخم شده و اینا گفته. بعد بهش گفتم شما می‌دونی از توی شکم من اومدی بیرون و این تو بودی؟ خلاصه گذشت و عصری باز با من اومد توی دستشویی چشمش خورد به شکم من اومد با انگشت زد روش گفت: شما این تو بودی. هنوز به خودش می‌گه شما

ترنج گوشی رو گرفته همون اول بدون اینکه ما چیزی بگیم داره با بابام حرف می‌زنه: الو؟ سلااام. من خیلی خوبم. الامه نیست. خیلی برو صداش کن =))) من اشکم در اومده

راننده‌ی تاکسی توی لندن وقتی دید داریم فارسی حرف می زنیم با ترنج شروع کرد فارسی حرف زدن و فهمیدیم ایرانیه. ترنج تا فهمید آقا ایرانیه با ذوق گفت: دیدی آقا عمو شده؟

رسیدیم تهران و عصری ترنج رفت پارک و اومد خوابید الان تازه بیدار شده نشسته توی تاریکی پازل درست کردن. به خواهرم می گه: الامه از تو کامیوتر اومدی؟

مامانم داره فشار خودش رو می‌گیره. ترنج اومد ازش پرسید: ماندیسی فشارت چند کیلوئه؟

ترنج امروز نشسته بوده روی تاب توی پارک به یه پسر ده ساله هی می‌گفته: دوسَم دارم.  همون دوسِت دارم

حالا همه در چرت صبحگاهی توی مسیر طولانی فرودگاه نشستیم ترنج رو انگار به منبع انرژی وصل کردن بلند گفت: مامان دست تو دماغ نکن! کار زشته ! من شوکه شدم :))) ظاهرا خودش می خواسته این کار رو بکنه بعد هشدار من یادش اومده تو ذهنش دست پیش گرفته بود پس نیوفته

ترنج در حال فیس‌تایم با باباش گیر داده که: مامان بریم خونه پیش بابا. بریم پیش باباااااا

الهام به ترنج می‌گه بیا پماد بزنم برات پاهات نسوزه. با بغض می‌گه بریم کُماد بزن. خیلی پام اوف شده. انقدر پام اوف شده

مامان داره نماز می‌خونه. ترنج رفته جلوی پاش خوابیده. وقتی می‌ره سجده فقط پاهای ترنج معلومه از زیر چادرش. ترنج هم غش غش می‌خنده می‌گه خیلی خوبه

ترنج داره به مامانم می‌گه: ماندیسی رحمان رحیم. الله ِ صمد

یه سری قابلمه و ماهی‌تابه و کاسه بشقاب بچگونه مامانم گذاشته جلوی ترنج که باهاش بازی کنه. بابام نشسته کنارش ازش می‌پرسه اینا چی اند؟ ترنج می‌گه: آشپزی‌کنی‌ه

هرجا گیر می‌کنه و می‌خواد مجوز بگیره می‌گه: آخه من کوچولو ام

هنوز به عادت شیر خوردن اگه کنار من خوابیده باشه ریز ریز نیشگونم می‌گیره و نازم می‌کنه. مثل گربه ها که حتی در بزرگی به عادت ماساژ دادن سینه‌ی مادرشون ما آدم ها رو هم ماساژ می‌دن

هویجش رو به زور داده من خوردم. حالا می گه من دیگه ندارم. برم ماندیسی بگیرم خوشال بشم :)) حالا رفته جلوی آشپزخونه به مامانم می گه: مامانم خورد. من ندارم

از خواب بیدار شده داره گریه می‌کنه می‌گه بریم خونه پیش گبه

اومد نشست توی بغلم الان. داشت نون می‌خورد. بهش گفتم مامان بوسم نکردیا. نون رو از دهنش درآورد و لباش رو چسبوند به لپ ام. بعد با لبخند توی صورتم نگاه کرد گفت: خیلی خوشالیا. ‏

کیفی که دوستم براش گرفته رو دادم بهش. با ذوق و جیغ از دور دویید اومد گرفت و گفت چی خریدی؟ گفتم من نخریدم. خاله نوشا برات گرفته. می‌گه: آرههههه. خاله نوشابه برام خریده.‏‏

گاز اول رو زد گفت نی نی. توجه نکردیم. دوباره گاز زد باز گفت دو تا نی نی. نگاه کردیم دیدیم جای گازهاش روی هلو شبیه دو تا نوزاده. بعد از اینکه عکس گرفتم اومد هلو رو ازم گرفت گفت بذار پاش رو هم بکشم، و دوباره گاز زد.‏

بابام داره به ترنج می‌گه: تو خیلی دختر شیرینی هستی. ترنج می‌گه: من شیرین نیستم. من ترنج ام. کلا با هر صفتی درباره اش حرف بزنی زود تصحیح ات می‌کنه که من اونی که گفتی نیستم. من ترنج ام

ترنج به جای کوش و کجائه می‌گه: کوئه؟

رفتیم پیش سایه با ترنج. سر شام ترنج بازی‌گوشی می‌کرد سایه به یه آقای دیگه‌ای که اونجا بود گفت ترنج غذاش رو نمی‌خوره پس بشقابش رو بردار. ترنج از ترس از دست دادن بشقاب خودش تند تند با چنگال غذا می‌خورد و بعد از هر نوبت هی به سایه می‌گفت: ببین خوردم. خودم خوردم. و این ماجرا تا آخر شام ادامه داشت و سایه هی باید تشویقش می‌کرد و آفرین می‌گفت

در حال نقاشی کشیدن داره می‌گه: فک کنم مامانش داره فک می‌کنه

داره توی فیس‌تایم با مخمل حرف می‌زنه: مخمل چنگ نزنی پای ترنجو! مخمل بوس کن!‏

الهام به ترنج می گه بیا میگو بخور ببین چقدر کوچولوئه. ترنج یه میگو برداشته دستش رو به حالت نواز روش می کشه می گه نازی میگو. کوچولویی

داره داستان می‌گه از روی مفاتیح مامانم که دستشه: یکی نبود، یکی نبود، یکی گنبد نبود‏

ترنج یاد گرفته می‌گه: ها؟ یه جور خنده داری می‌گه که دلم نمیاد اعتراض کنم بهش و بگم ها نگو و بله بگو

بهش می‌گم کی برات لاک زده؟ می‌گه مگِس (نرگس) برام لاک زده

نرم و گرم رو جا به جا می‌گه. نون گرفته دستش می‌گه خیلی خوش‌مَمَزه، گرمه (مامانم بهش گفت نونش نرمه). سر گربه‌ی عروسکی رو هم ناز می‌کنه می‌گه سرش خیلی گرمه

همون طور که نشسته توی بغل من در حال گاز زدن به نون هم می‌گه: تو بری دده دلت تنگ می‌شه برای من

با الهام امروز رفته بیرون. گفته بریم بخریم. الهام هی پرسیده چی می‌خوای بخری؟ گفته پول بدیم. پول بخریم :)) خلاصه بچه واقعا می‌خواسته پول بده پول بخره

ترنج کرم دیده توی پسته به مامانم می‌گه دیدی مار بوده اون تو؟

بعد از اینکه برگشتیم لندن داشت اسکایپ می‌کرد با مامانم و الهام. عروسک هاش رو برداشته به الهام می‌گه: چرا من نمیارم اینا رو خونه تون؟ بعد لپ تاپ رو به جای الهام بغل کرده. من این طرف گریه می‌کردم

رفتم بخش آخر لباس ها رو بیارم که آویزون کنم خشک بشن دیدم ترنج می گه مامان پنجا و پن خشک بشه. دیدم این پونصدی که توی جیب لباسش بوده و با لباس ها شسته رو آویزون کرده که خشک بشه

ترنج قوری زعفرون رو برداشته می‌گه این هَندونه؟ منظورش قندون‌ه

پريشب ترنج به باباش كه برده بوده بخوابوندش گفته: تو چرا نمى ذارى من برم پيش مامان بخوابم؟ بچه‌كم ظهرها دوست داره كنارم بخوابه. قشنگ مثل گبه مياد فرو مى‌ره تو بغلم

پروژه‌ی امروز ملایمت با گبه است. از صبح هی به ترنج گفتم با گبه آروم باش. دنبالش نکن. یواش نازش کن. الان اومد گبه رو که کنار من نشسته ناز کرد و بوس کرد و گفت باید یواش ناز کنم؟ خوشش میاد؟ و برای اولین بار گبه فرار نکرد با نزدیک شدن ترنج

در ادامه‌ی روز تکریم گبه: ترنج صورتش رو برده جلوی صورت گبه بهش می‌گه منو بوس کن. آخر هم دماغ‌هاشون رو چسبوندن به هم

به جای خیلی و محکم می‌گه «پُر». مثلا الامه بیاد منو پُر تاب بده (محکم). یا پُر بریز. یعنی خیلی بریز. بیهقی‌طور حرف می‌زنه بچه

یه مدت طولانی اسهال داشت عرق‌نعناع ریختم توی لیوان آبش. خورده قیافه‌اش رفته تو هم می‌گه: مسگاکه(مسواکه)! منظورش خمیردندون‌ه. به دهنش مزه خمیر دندون می‌ده

خونه‌مون مثل میدون مین‌ه. باید روی نوک پا راه بری از صدای قیژ قیژ چوب. که تازه باز هم صدا می‌ده و مین منفجر می‌شه و ترنج بیدار

کتابی که داشتم می‌خوندم رو برداشته می‌گه: نه اینو نخون. اینا کار بدیهه. دارم اینا رو می‌نویسم صورتم رو به زور برمی‌گردونه می‌گه منو ببین

می‌گه چرا؟ بعد من ۱۰ جمله توضیح می‌دم. آخرش باز می‌گه چرا؟ دوران طلایی چرای ترنج شروع شده

اومده می‌گه بیا کالسکه‌ام رو درست کن (کالسکه اسباب بازی‌اش). بعد می‌گه دیدی بابا دوزید؟ درست شد؟ :)) باباش دیشب پایین کالسکه‌اش که پاره شده بوده رو دوخته

یکی فرق خرگوش و کانگورو رو برای ترنج توضیح بده من که هر کاری کردم متوجه نشد و باز هر وقت هویج خورد گفت من کنگورو ام

حالا جا به جا گفتن خرگوش و کانگورو اشکال نداره من این شورت و شلوار که ترنج جا به جا می‌گه رو چی کار کنم؟ تا حالا چند جا ماجرا به وجود آورده

ترنج با نگاه غم‌زده به آسمون: داره شب می‌شه؟ نه شب نشه. تاریک نشه. مامان نمی‌خواد. ولش کن. شب نشه. ولش کن

نکته‌ی جالب نقاشی‌های ترنج اینه که اجزای صورت رو واضح می‌کشه ولی از خط دور صورت خبری نیست. چشم و عنبیه و مژه ها و بینی و دهن و موها و گاهی گوش‌ها و دندون‌ها ولی بدون دایره‌ی صورت

امروز برای اولین بار «ترنج» نامجو رو شنید. هر بار اسمش رو می‌گفت ذوق می‌کرد. وسط خوندن هم گفت من ترنجم. بزرگ بشه یعنی چه حسی داره به این ترکیب موسیقی و شعر و اسمش؟

مهرنوش داره می‌خونه. ترنج بدو بدو اومده می‌گه چشمات خیلی گشنگه، خانوم می‌گه. بیبین خانوم می‌گه چشمام خیلی گشنگه. و با انگشت به چشمش اشاره می‌کنه

برای نقاشی‌اش دندون می‌کشه بعد جیغ می‌کشه می‌ره عقب به نقاشی‌ه می‌گه منو نخوری

اومده دستم رو بغل کرده بوس می‌کنه می‌گه مامان تو چه خوبی

صداش داره از پایین میاد: مامان هنوز بیدار نشده خستگیش در نرفته

کلمات انگلیسی که می‌گه پیچیده‌تر شدن و فهمشون هم برای ما سخت تر. فارسی رو باز راحت می‌شه حدس زد ولی انگلیسی سخته چون انتظار شنیدنش کمتره و کلا آشنایی گوشمون کمتر

تداره نقاشی می‌کنه می‌گه: طفلکی داره گریه می‌کنه. ببین اشکاش اومده

از دیروز عصر تا امروز صبح ۱۵ ساعت ترنج رو ندیدم. ما رفته بودیم کنسرت شجریان و دوست‌هام اومدن خونه پیشش. وقتی رسیدیم هم توی اتاقش خواب بود تا صبح که بیدار شد. این طولانی‌ترین دوری من از ترنج بود

داره با خودش حرف می‌زنه: سمت راست. سمت دَدَ. سمت چپ. سمت دَدَ

میگو رو از توی دهنش درآورده گذاشته توی بشقاب. می‌گم چرا این‌طوری کردی؟ می‌گه خسته است. خوابش میاد. استراحت کنه

بهش می‌گم تو چرا انقدر خوشگلی؟ می‌گه نه من هِشگل نیستم تو هِشگلی

می‌گه بابا داره گریه می‌کنه دلش تنگ شده برای من. در حالی که یه مداد شمعی رو به عنوان گوشی گرفته کنار گوشش مثلا با باباش داره حرف می‌زنه

امروز برای اولین بار گفت «منم دوسِت دارم». دیگه از اون ترکیباتی دوسم داری منو و شما دوست داری منو و مشابهش خبری نیست

ترنج دیووووونه ام کرده با یک کارش: به همه چی لم می‌ده. بعد یا پاش لیز می‌خوره یا اون وسیله‌ای که بهش لم داده می‌ره عقب و جا به جا می‌شه بعد هی می‌خوره زمین یا خودش می‌زنه به وسایل دور و بر و اون‌ها رو می‌اندازه. خلاصه یه خراب‌کاری ای پیش میاد. واقعا یک چیز رو اعصاب داشته باشه همینه

با عصبانیت حرف زدم باهاش می‌گه: مامان ببکشید. مهربون باش. شما مهربون باش. مهربونی با من؟

بچه‌ی دوستم توی ماشین گریه می‌کرد ترنج بهش می‌گفت: جانم؟

بهش گفتم قهوه‌ام رو بخورم بعد میارم لپ‌تاپ رو پایین. حالا هر دو دقیقه یه بار میاد می‌چسبه به من می‌گه مامان خوردی گهوه‌تو؟

بهش می گم چی می‌خوری؟ کیشمیش می‌خوری؟ می گه آره میش میش می‌خورم

توی خیابون داشتیم می‌رفتیم ترنج با هیجان گفت اووووووو چه چنگال بزرگی. برگشتم دیدم به آنتن روی خونه‌هه می‌گه چنگال

ترنج این شعر چشم چشم دو ابرو رو می‌خونه بعد آخرش این طوری تموم می‌شه: ببین چقدر قشنگه، حیف که می‌دونی قشنگه. بچه از الان پی برده که وقتی فهمیدی یه چیزی قشنگه دیگه خراب کاری می‌شه. حیف که می‌دونی قشنگه

همه جا با ربط و بی‌ربط می‌گه لفطا: گلاب به روتون مثلا لفطا پی‌پی نکردم

آقای میزبان امشب متوجه شد که ترنج وقتی می‌خواد چهره‌ی ناراحت یا عصبانی بکشه برای صورت ابرو می‌ذاره وگرنه ابرو نداره. دقت کردم دیدم راست می‌گه

مخمل پیشونی ترنج رو چنگ زد. ترنج خوابیده بود کنار تخت هی برای مخمل ادا در می‌آورد منم پشتم بهشون بود. بعد جیغ ترنج رفت هوا دیدم پیشونیش خونی شده. خیلی گریه کرد. هی می‌گفت مخمل کار اشتباه کرد. بعد گیر داد که چسب بزن خوب بشه. مرحله بعد این بود که کلاه بذارم سرم خوب بشه

آقای میزبان داشت با ترنج بازی می‌کرد و می‌گفت الان می‌خورمت. ترنج خودش رو آزاد کرد و رفت با فاصله ازش وایساد دستش رو زد به کمرش به میزبان شاکی گفت: تو چرا خوب نمی‌شی؟

می‌گه مامان ببین الان من خسته نشدم. اگه بین خط‌ها رو بخونی یعنی من خسته‌ام و خوابم میاد ولی نمی‌خوام بخوابم

بادکنکش رو با پا هل دادم به سمتش. می‌گه چرا با پا می‌دی بادکنک رو؟ اشتباه کردی. باید با دست بدی. ببخشید. این کارا رو کردی. کار اشتباه کردی. دیگه تا شب بیچاره‌ام هر دو دقیقه یه بار میاد می‌گه اشتباه کردی. ببخشید. که یعنی بگو ببخشید

از خواب پا شده می‌گه: مامان!! بیرون یَلو شده! دم غروبه. نور خورشید افتاده روی دیوار. براش تعجب آوره

مخمل همچین شاد و خوشحال و بدو اومد طرف من تا وسط اتاق. ناگهان برگشت چشمش خورد به ترنج. عقب عقب برگشت. فکر کرده بود ترنج که ساکت نشسته نیست و می‌تونه بیاد خودش رو بماله به پای من

هی پرید روی مبل. گفتم نپر. پرید و شعر خوند: آپ اند داون … از روی مبل پرت شد با صورت اومد روی زمین. کلی گریه کرد. الان رفته باز اون بالا وایساده داره در جا قر می‌ده که گرم شه باز شروع کنه بپره

یه خر داره (جیگر) و یه خرگوش (که کماکان بهش می‌گه کنگورو). از صبح اینا رو دستش گرفته می‌گه این مامانشه (خره) این ترنجشه (خرگوشه). دست گل اش درد نکنه

هی می‌گفت دکمه جیبم رو ببند. آخرش گفتم دیوونه ام کردی. بستم براش و از ذوقی که کرد خندیدم. گفت خندیدی؟ من دیبونه ات نمی‌کنم

ضبط صوت ترنج الان موقع خواب آخرین جمله ای که از من شنیده رو تحویل باباش داده: مامان داغونه. وقتی ترنج داشت شام می خورد به داریوش گفتم من می‌رم بخوابم، داغونم

دیشب باز گردنبنده رو خواست و انداختم گردنش و گفت من مامانم تو تو ترنجی. در اولین حرکت مادرانه ازم پرسید: آیس‌لالی (بستنی یخی) می‌خوای؟ گفتم آره و راه افتاد به سمت فریزر که برام بیاره و چون وسط راه به گبه برخورد منصرف شد

ترنج گفت یه کم به من سباری می‌دی؟ گفتم جانم؟ با خنده دوباره گفت یه کم به من سباری می‌دی؟ خودش ادامه داد الاغ سباری می‌ده و در ادامه افزود مگه تو الاغی؟ آره مامان الاغه

توی مهمونی یکی از مهمون ها رو انتخاب کرده بود و باهاش بازی می‌کرد. وقتی مهمون پا شد با دو نفر رقصید ترنج انقدر جیغ زد و گریه کرد که صداش گرفت. حسادت و غیرتش غصه ام داد

بهش می‌گم تو مورچه ای؟ می‌گه نه. فک کنم من ترنجم

زندگی‌مون شده تخم‌مرغ شانسی 😐 هر بار می‌ریم بیرون ترنج حتما یه دونه باید باز کنه. خوردنش البته به زور منه و الا نمی‌خوره و فقط به شوق اون اسباب‌بازی وسطش می‌خوادش. در زمان نوشتن این پست که حدود چهار هفته بعده ترک کرده تخم‌مرغ شانسی رو.

جوراب‌هاش رو می‌کشه به دستش می‌گه می‌خوام لانچ کنم

اول هی با دست زد به شکم من. بعد با نگرانی گفت: مامان یه وقت خراب نشی! من اونجوری می‌کنم خراب نشی!‏

دستش خورد به لیوان آب و آب ریخت روی فرش. ترنج: ببخشید مامانش. آدم باید آب رو بخوره. چی کار کردم من؟ خیلی کار بدی کردم من. نباید بریزم. من هیچی هم بهش نگفتم. رفتم دستمال آوردم فرش رو پاک کردم

رفتیم سینما. بعد از تولد ترنج این اولین بار بود با داریوش رفتم سینما. ترنج موند خونه‌ی دوستمون که چسبیده به سینما بود. الان رسیدم شونصد بار بوس و بغلم کرده

کاسه‌ی صبحونه‌اش رو خالی کرده روی فرش و قبلش هم کلی گریه زاری. باباش دعواش کرده و بهش گفته گریه نکن. حالا وسط گریه سعی می‌کنه بخنده و بگه ببخشید. یه وضع دلخراشی که باید جدیت نشون بدیم ولی دلمون هم کبابه که لب‌های کج از گریه اش رو وادار می‌کنه بخندن

بهش می‌گم لواشک می‌دی به من؟ می‌گه نو وی کنتس (یه جمله‌ای گفت با کلماتی که خودش می‌سازه ولی شبیه این بود). بعد دو قدم رفته برگشته می‌گه: ای بابا چرا من به تو لواشک ندادم؟ من دارم با این دفتر می‌خونم. لواشکه رو مثل یه ورق کاغذ/دفتر گرفته دستش. باز هم رفت و چیزی به من از اون لواشکه نداد

روی لبه‌ی مبل دراز کشیده. می‌گه مامان ببین من آویزون شدم. بهش می‌گم من عاشقتم. صورتش رو مچاله می‌کنه می‌گه: عاشگ منی من آویزون شدم؟ تا دو دقیقه پیش داشته تیکه تیکه ام می‌کرده از گریه و بهانه‌گیری

مخمل زیر تخت‌ه. ترنج نشسته جلوی تخت می‌گه: مخمل تو خیلی مهربونی. من رو چنگ نمی‌زنی

به مرغ می‌گه گُد گُد گُدا. هر بار هم این رو تکرار می‌کنه

بهش می‌گم داری چی کار می‌کنی؟ می‌گه مهربونم با گبه، دارم بهش نون می‌دم بخوره. بهش گفتم برگرد ببینم! برگشت دیدم نون تو دهن خودشه. داره با گبه از یک نون می‌خوره که از صبح مونده روی میز و گبه خانم گاز گازش کرده بود قبلا. دیگه وقتشه کاسه‌ی شیر مشترک هم بذارم برای صبحونه‌شون :|‏ صحنه‌اش خیلی خوب بود. ترنج نشسته بود روی صندلی و گبه روی میز. ترنج نون می‌کند می‌ذاشت جلوی گبه

من رو برده تو اتاقش در رو هم بسته. می‌گه: اینجا چه جای خوبیه

دارم از سیب زمینی ظرف ترنج می‌خورم. می‌گه مامان چرا اون جوری کردی؟ چرا خوردی؟ خوش‌مزه نیست

توی قطار داره گریه می‌کنه که آی‌پد می‌خوام. بهش یه ماشین کوچیک دادم چند ثانیه ساکت شد. دوباره بغضش ترکید که این مالِ دَدَ نیست. مردم الان فکر می کنن ن خل ام بچه ام گریه می‌کنه من می‌خندم

نشسته بود روی پام بازوم رو بغل کرده بود لب و بینی‌اش رو چسبونده بود بهش. هی بو می‌کرد و می‌بوسید. تمام بلاهایی که سرم میاره با این کارهاش یادم می‌ره

دارم نپی ترنج رو عوض می‌کنم از فرصت استفاده کرده شلوارش رو کشیده به سرش و دور صورتش. با خنده می‌گه ببین مثِ مگِس (نرگس) بسته کردم این رو به سرم. بعد که دیگه من کبود شدم از خنده می‌گه: من که مگِس نیستم. من ترنج‌ام. احساس کرده بود مثل دوستم نرگس شال سرش کرده.

تگ عروسک بیچاره رو داره می‌کشه می‌گه باید پوستش رو بکنم

تا می‌بینه ناراحتم از دستش میاد بوسم می‌کنه. معمولا هم دست‌هام رو. تا کِی این ماجرا ادامه داره؟ تا کِی با این مهربونی از دل من درمیاره ناراحتی رو؟ من چرا باید هی به آینده فکر کنم غمگین بشم؟

یعنی بدون استثنا هر مادری رو که دیدم گفته وقتی بچه‌اش خوابه عشقش بهش فوران می‌کنه

بهش می‌گم مامان رو چقدر دوست داری؟ می‌گه: «من عشگِ تو رو دارم». من غش

رفتم پایین دیدم گبه نشسته سر باقی‌مونده سوپ ترنج توی کاسه و داره می‌خوردش

توی خیابون زن همسایه و بچه‌اش رو دیدیم. بعد که رد شدن می‌گه کی بود؟ می‌گم همسایه. می‌گه آره بهش خیلی سلام کردم (حالا لب باز نکرده‌آ). گفتم آره این بار دیدیش بگو هِلو. می‌گه آره می‌گم هَلّو (به فتح ه و تشدید ل). فَنکیو (تنک یو)‏. بچه ام خدای لهجه است. لهجه‌ی من درآوردی

بهش می‌گم از روی پای من برو کنار من برای یه ویدیو توی یوتیوب لایک بزنم. می‌گه ها؟ لاک بزنی؟ می‌خوای برای من لاک بزنی؟ تموم شد لاکم

اول بهش بروکلی دادم. بعد از یک ربع تخم مرغ آب پز. حالا هم یه تیکه نون. مادری هستم که در شهر تنبل‌های پینوکیو کار می‌کنم و به این وسیله غذا رو به خورد بچه‌ام می‌دم

دارم بوسش می‌کنم می‌گه: خیلی به من دوست شدی. با من عاشگ شدی. دوست شدی انگد (انقدر)‏

برای اینکه خوابش نبره چند دقیقه چشم‌هاش رو با دست باز نگه‌داشته بود. پروردگارا

توی خواب داد زد: بیا هویــــج بخور خرگوووووووش. قلبم اومد توی دهنم

از صبح گیر داده چرا من نرفتم مدرسه؟ کیفم رو بذارم اینجا (یه پلاستیک انداخته روی دوش اش). می‌خوام برم مدرسه خب! حالا چرا عاشق مدرسه است؟ چون یک بار از جلوی زمین بازی یک مدرسه رد شدیم صدای خنده اومده گفته می‌خوام برم بازی کنم با نی‌نی‌ها. گفتم اینجا مدرسه است. شما که بزرگ شدی می‌ری مدرسه با نی‌نی‌ها بازی می‌کنی

اومده نشسته توی بغل من بی‌مقدمه می‌گه: بیا به هم بچسبیم عسک بگیریم. من هم که از خدا خواسته. سرهامون رو چسبوندیم به هم عکس گرفتیم

  بچه‌ام به رایس‌کیک می‌گه پفک. الان به پفک می‌گه سیپِمَنی یعنی سیب‌زمینی

قبل خواب همین طور که کنارم دراز کشیده بود گفت: بابا تو راهه؟ گفتم نه گفت قایم بشیم بیاد؟ گفتم نه امشب نمیاد. فردا میاد. گفت آهان امشب نمیاد. آهان‌هاش رو باید شنیده باشید البته

گبه و ترنج باز صلح‌آمیز نشستن کنار هم ترنج از نون خودش تیکه تیکه می‌کنه می‌ذاره جلوی گبه و اون هم می‌خوره

عبارتی که خونه‌ی ما زیاد از من می‌شنوید: «برو کنار». مامان برو کنار، ترنج برو کنار. عزیزم برو کنار. انقدر که همه‌اش تا می‌شینم میاد لم می‌ده به پام یا وایسادم میاد وایساده لم می‌ده به پام. همین طور در حال خوردن به در و دیواریم من و ترنج انقدر توی دست و پای هم ایم‏

تا نشستم روی مبل یه لیوان آب رو خالی کرد روی زمین. رفتم دستمال آوردم پاک کردم. رفتم آشپزخونه ناهارش رو بیارم توی ۳۰ ثانیه ۳ بار آی‌پد رو انداخت زمین. از دستش افتاد. نه از قصد. هی هم بعد از هر خراب‌کاری می‌گه: خیلی با من دوستی؟

مثلا داریم می‌خوابیم. با علی زند وکیلی داره هم‌خوانی می‌کنه: ناردونه‌ام، ناردونه‌ام، نااااااردونه‌ام، یس یس یس

هی این کش ریزها رو می‌اندازه دور انگشت شست اش. بهش گفتم نکن. الان اومده شست راستش رو به من نشون می‌ده که خالیه. بعد شست چپ اش چی؟ پشت مانیتور لپ‌تاپ قایمش کرده. فکر کنم ۴۰-۵۰ تایی کش تو دستشه و شستش کبود شده

دامن لباسش رو گرفته بالا یه صدای جیر جیری از خودش در میاره تو مایه‌های جوجه و می‌گه من دارم پرباز می‌کنم. بعد همه چیزهایی که می‌خواد رو با همین صدای جیر جیر اعلام می‌کنه و اشاره. خلاصه من یکی دو ساعتی در حال آب و دون دادن به پرنده‌ی کوچولو بودم. به همین وسیله بهش یه کاسه مایه‌ی ماکارونی دادم و بیش از یک واحد کاهو که پرنده کوچولو بیاد غذاش رو بخوره

دارم موسیقی گوش می‌کنم. ترنج داره شام می‌خوره آی‌پد می‌بینه. با دهن پر جیغ کشید صداشو کم کن. همینم مونده بود بچه ام بهم بگه صدای موسیقی رو کم کنم. حالا صداش هم بلند نبودا

تب ۳۹ درجه داره. بی‌حال نشسته توی بغل من دست می‌کشه به موهام می‌گه: مامان موهات اینجا چقدر خِشگله.

وایساده وسط اتاق با تعجب به دور و برش نگاه می‌کنه می‌گه: مامان اینجا خونه مائه؟

نشسته کنار من بهم می‌گه برو آی‌پد من رو بیار. بهش گفتم خودت برو. می‌گه من خب کوچیکم. نمی‌تونم. استدلالش من رو هلاک کرده

منگوله‌ی یقه‌ی لباس من رو کنده می‌گه «باید بسوزیمش». خنده‌ام گرفت. خجالت کشید. سعی کردم حالا تصحیح‌اش نکنم که فکر نکنه به اشتباه گفتنش خندیدم. منم ناچار شدم همون فعل سوزیدن رو ادامه بدم: آره من بلد نیستم بسوزمش. باید بعدا بدیم ماندیسی بسوزدش

داره در حال راه رفتن توی خیابون از ذوق دستم رو می‌بوسه. بهش می‌گم وای تو چه مهربونی. می‌گه آره می‌دونم

داشتم از پله‌ها با ترنج بالا می‌رفتم. مثل همیشه مخمل خوابیده بود وسط راه. به ترنج می‌گم می‌بینی مخمل چقدر با شخصیته؟ می‌گه: آره می‌دونه. کلا هرکی هر صفتی داشته باشه خودش می‌دونه

جدیدا خطابه می‌گه. یه سخنرانی طولانی ترکیبی فارسی، انگلیسی زبون خودساخته‌ی خودش. با حرکات دست و تغییر تون صدا و گاهی فریاد. انگار بالای منبر رفته باشه. مثلا ده دقیقه می‌بینی داره داد و بی‌داد می‌کنه

خلاصه‌ی اخبار: قیافه‌شو

بعد از شاید بیشتر از ۲ ماه دوربین دستم گرفتم و بدون هیچ آمادگی چند تا عکس از ترنج گرفتم. خیلی بی‌انرژی بودم این چند ماه.

20140820-Toranj-002

20140820-Toranj-003

اون کلاغه توی رامکال یادتونه؟ که همه چیزهایی که برق می‌زد رو می‌برد توی لونه اش که یه زیر شیروونی بود قایم می‌کرد؟ ترنج رو دیدین اون کلاغه رو دیدین. تمام اسباب بازی‌های خودش و بچه‌ی مهمون و گوشی‌های مهمون‌ها رو برده بود توی تختش زیر پتو قایم کرده بود.

آقای مهمون موهای سرش رو تراشیده بود بعد ترنج پنج دقیقه بعد از ورود مهمون‌ها خیلی مستقیم و بی هیچ ایما و اشاره از آقا پرسید: عمو مو نداری؟

از ترس ترنج که نفهمه داریم نوشابه می‌خوریم نوشابه‌هامون رو ریختیم توی ماگ که مثلا داریم چایی می‌خوریم.

مسواک زده و الان با یه ترنج روبرو ایم که نصف موهای سرش و یه ابروش سفیده از خمیر دندون.

داره با ناخن می‌کشه روی پوست سینه اش می گم چی شده مامان؟ می‌گه خار می‌کنه. منظورش اینه که می‌خاره.

داریوش ۱۰ روز رفته بود کانادا. شب اول ترنج حتی یک بار هم نگفت بابا کو. این اخلاقش خیلی خوبه که تا جلوی چشمش باشی باهات کار داره و جلوی چشم که نباشی کلا فراموشت می‌کنه. البته کلا کلا نه.  یه بار خودجوش گفت بابا رفته پول بیاره . بعد با ذوق گفت بریم پول بخریم.

رفتم یه پاستا درست کنم بیام. سر جمع ۲۰ دقیقه هم طول نکشید. این وسط می‌دیدم ترنج فعالیتش زیاد شده و هی می‌گه مامان نیا دارم جمع می‌کنم! دارم جمــــــــع می‌کنم! چشمتون روز بد نبینه. اومدم این ور دیدم یه کاتالوگ لباس رو پاره پاره کرده با کاغذپاره‌ها همه‌ی کف خونه رو فرش کرده. البته اون جاهایی که عروسک‌هاش پخش نبودن.

انگار دم خواب مغزش روز رو دوره می کنه. گاهی دیالوگ های گفته شده در روز رو در حال به خواب رفتن تکرار می کنه. الان یوهو برگشت گفت: صدای چیه؟ صدای اسبه! ظهر من این دو تا جمله رو توی خیابون بهش گفته بودم وقتی یه اسب داشت نزدیکمون می‌شد.

جملات محبت آمیز ترنج در حالی که دست انداخته دور گردنت: دوسم دارم، عاشگتم، «قیافه شو»!  این قیافه شو دسته گل داریوشه که گاهی از ذوق بهش گفته قیافه شو بعد بچه خیال کرده این هم ابراز محبته. موقع خواب داشت این‌ها رو به من می‌گفت و من در میان ابرها سیر می‌کردم به قیافه‌شو که رسید خواب از سرم پرید.

پیام مغزی امشب ترنج: پا رو شکم نزن. ظهر پاش رو موقع ناهار کوبیده به شکم من و دعواش کردم الان این رو به عنوان خلاصه‌ی درس‌های روز گفت و خوابید.

20140820-Toranj-001

می‌گه: آسمون خاموش شده. منظورش تاریک شدن از ابر بود.

صبح وایساده بود بالای پله ها نمی‌ذاشت گبه و مخمل بیان پیش من. بهش گفتم ترنج بذار گبه بیاد من بوسش کنم. خیلی شاکی اومد طرف من گفت نه گبه بوس نداره. ترنج بوس کن و بوسش کردم. بعد بهش گفتم آخه مامان من مامان گبه هم هستم. شاکی‌تر گفت. نه مامان الهه است. مامان‌ِ گبه نیست.

یه دی وی دی از توی کتابخونه پیدا کرده آورده هی دو دقیقه یه بار میاره برای من می‌گه مامان پیتزا می خوای؟  نسلی که دی وی دی حتی براش ناآشناست.

دوره‌ی پیش از خواب امشب ترنج: من با دست نمی‌خورم. با قاشق می خورم. چرا گذاتو نخوردی؟ بابا هنی(یعنی) کو؟ هپیوان سوار بشه تیکون تیکون بخوره ووووو.

ترنج شلوارش رو کشیده بود به سرش می گفت من پایپَد ام. پایپد همون پایرت (دزد دریایی‌) ه.

طفلک بچه‌ام عصری هی به مرد همسایه می‌گفت هلو آقا ولی اون نمی‌فهمید ترنج داره باهاش حرف می‌زنه و عکس العمل نشون نمی‌داد. لااقل ده بار گفت هلو آقا.

داره بادوم می‌خوره. بهش می‌گم تو یه موش کوچولویی. می‌گه: موش کوچولو نی ام! خیلی مولانا طور.

تشریف آورده توی بغل من به زور نشسته می‌گه مامان تو بی‌بی شمایی. شما که یعنی من (خودش). یعنی مامان تو بیبی من ای.

فکر کنید من و دوستم توی کافه‌ی بچه ها نشستیم. یه زنی که رفته بود بیرون تا کمر خم شده روی نرده‌ی ورودی به من می‌گه این بچه‌ی توئه؟ (با اشاره به ترنج) گفتم آره. گفت بچه ات بچه‌ی من رو هل داده و خواسته توپش رو ازش بگیره. گفتم وای ببخشید. یعنی ۴-۵ بار تکرار کرد و من هی گفتم ببخشید و بعد با عصبانیت رفت. دختره توقع داشت من چی کار کنم؟ وایسم با ترنج دعوا کنم؟ خب وقتی گفتم ببخشید دیگه برو دیگه. چه کاری از دست من برمیاد مقابل بچه‌ی ۲ ساله؟ بفرستمش کلاس ادب همین الان؟ دوستم نمی‌تونست جلوی خنده‌ی خودش رو بگیره. من ولی عصبانی بودم. لابد توی زمین بازی هم دور از چشم من رفته ترنج رو دعوا کرده.

رادِ بَگ داره می‌زنه، الان توفان می‌شه. (رعد و برق)

وقتی صداش می‌آد که داره می‌گه: الان خشک می‌شه. الان تمیز می‌کنم. یا جملات مشابه، باید خودت رو آماده کنی که با یه خراب‌کاری تازه روبرو بشی. الان داشت می‌گفت الان خشک می‌شه مامان. اومدم دیدم یه عروسک رو فرو کرده توی لیوان آب و عروسک خیس آبه. داک آب بخوره.

ترنج این شب ها که باباش نیست پیش من خوابیده. وقتی خوابش می گیره میاد خودش رو فرو می کنه تو بغل من. دوباره سختمه جداش کنم از خودم و بفرستمش تو اتاق خودش بخوابه. حتی وسط خواب باز میاد می چسبه به من دستم رو محکم بغل می کنه. این البته جز اون زمان‌هایی‌ه که ناگهان با پا می‌کوبه تو چونه ام یا از ذوق صبح شدن مشت می‌زنه تو چشمم.

ما اگه خودمون هم به در و دیوار بخوریم و ترنج هیچ دخالتی توی ماجرا نداشته باشه ولی ببینه دردمون گرفته می‌گه ببکشید 🙁 آدم دلش درد می‌گیره به قول محمدرضا عارف.

با کاسه‌ی سالاد نشستم روی مبل ترنج طبق معمول خودش رو با سرعت رسوند سر کاسه گفت: چی داری می‌خوری؟ نگاه کرد اسفناج‌ها رو دید گفت: برگ داری می‌خوری!‏

شما به من بگید مادر خل و چل ولی وقتی ترنج غلط غولوط حرف می‌زنه و جا به جا می‌گه یه چیزایی رو خیلی بیشتر ذوق می‌کنم تا وقتی یه جمله‌ی سختی رو کامل و فصیح و بلیغ می‌گه.

کتاب‌هاش رو چیده کنار هم می‌گه: مامانش بیبینش اسکوئر درست کردم. منم سرم رو بلند کردم لبخند زدم. هی گفت بیبینش و من بازم لبخند زدم. دیدم باز ادامه داره گفتم آفرین. شاکی جیغش در اومد که مامانش! بلند بیگو! دیگه وقتی بلند گفتم آفرین مساله حل شد.

خودش خراب کاری می‌کنه بعد وایمیسته اخم می‌کنه می‌گه چرا اون کارِ بدْ کردی؟ وای وای! ‏

با جیغ و داد از باباش به زور چتر (به قول خودش آمبرا) گرفته بعد از مدتی که از بارون نامرئی (رین) پناه گرفته چتر رو برعکس گذاشته روی زمین رفته نشسته توش می‌خونه: رو رو، رو یور بُب (بوت). یعنی سوار قایق شده مثلا.

پاکت چیپس ترنج رو برداشتم داشتم می‌خوردم ازش ناگهان سر رسید گفت چی کار داری می‌کنی؟؟ نخور! مال منه! دادم دستش گفتم چشم ببخشید نمی‌خورم. دو قدم رفت و دوباره برگشت دادش دست من گفت: بیا بگیر! بخور! خوشال بشو!

هرچی گم می‌شه میاد سراغ من می‌گه مامان چی کارش کردی؟  حالا مثلا برچسبه چسبیده به باسنش وقتی نشسته روش و ایشون فکر کرده که گم شده.

انگشت شست دستش یه زخم کوچیک شد بعد اومدم براش چسب زخم بزنم گرفت و نذاشت و گفت خودم چبس بزنم. چند دقیقه بعد گفت چبس زدم، اوف اوف. سرم رو برگردوندم دیدم چسب زخم رو زده به شست پاش. گنه کرد در بلخ آهن‌گری به شوشتر فلان کردند گردن مس‌گری.

هر پنج تا انگشتش رو کرده بود توی کاسه‌ی ماست. بعد گفت مامان دستام کثیفه. دستام بیشورم. گفتم باشه صبر کن. ناگهان دیدم دو تا دست اومدن جلو توی کادر و با تی‌شرت من پاک شدن.‏

بچه‌ام نمی‌تونه تشخیص بده پدر و مادرهای بچه‌ها توی پارک با بچه‌ی خودشون دارن بازی می‌کنند و فکر می‌کنه دارن با خودش (ترنج) بازی می‌کنند و هی با ذوق عکس العمل نشون می‌ده. غصه می‌خورم برای بچه‌ام.

ترنج هر جمله‌ی انگلیسی که از تلویزیون یاد گرفته رو رندوم توی پارک به بچه‌ها می‌گه . تنها راه ارتباطی اش همینه. مثلا وایمیسته جلوی سرسره به بچه‌ای که بالای سرسره است می‌گه «ویت فور می». یا یکی روی تاب نشسته ترنج داد می‌زنه «شو می» و می‌دوئه طرفش.

یه روز دست ترنج رو گرفته بودم با هم از پله‌ها می‌اومدیم پایین. پام سر خورد ترنج فکر کردم دارم می‌افتم. محکم دستم رو گرفت چسبوند به سینه اش تا آخر راه پله همین طور گفت دست مامان رو بگیرم نیوفته، دست مامان رو بگیرم نیوفته.

یه روز توی راه برگشت از پارک ترنج وسط حرف زدن گفت من مامانم این ترنجه (من رو با دست نشون داد) و نقش ما عوض شد. به جز چند روز پیش که گفته بود من خاله ام (یعنی ترنج خاله است) دیگه هیچ وقت این اتفاق تعویض نقش نیوفتاده بود.من هم از فرصت استفاده کردم تمام غرهایی که به طور معمول به من می‌زنه و همه درخواست‌هایی که ازم داره رو پشت هم ردیف کردم: مامان آب بده. مامان راه برم. مامان سیب می‌خوام. مامان بستنی. مامان بیریم آب بازی. مامان پارک بیریم. جیوووس بده. اول اعتراض کرد بعد دید بازیه و خندید. آخر ماجرا مثلا می‌گفتم فلان خوردنی رو می‌خوام دستش رو می‌آورد جلو که مثلا داره می‌ده اون خوردنی رو به من.

 

خلاصه‌ی اخبار: بی کناک

داره آش می خوره با لبخند رضایت برگشته به من می گه: توپ داره. منظورش نخودهاشه.

بستنی من تموم شد از اون طرف اتاق با عجله اومد بستنی اش رو گرفت جلوی صورت من گفت: یکی گاز بزن، گاز بزن.

شمردن فارسی ترنج: یک، دو، سه، چار، پنچ، هشت، نه، ده، یازده، سیصد، چارده.

بچه کنارم دراز کشیده بود با آیپد جورج کنجکاو می دید. اقلا هفت بار وسط کارتون دیدن نیم خیز شد صورتم رو با دو تا دستش گرفت و روی بینی یا گونه ام رو بوسید. این جوری آدم رو بیچاره ی خودشون می کنن. دیگه همه بداخلاقی های غروبش یادم رفت.

داره متضادها رو یاد می گیره. خودش البته از میون حرف ها. تمیز و کثیف، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچیک، درست و خراب رو بلده.

به خودش می گه شما. شما بخورم. دستش رو هم گاهی برای تاکید می زنه به سینه اش می گه شما بخورم. نههههه شما بخورم. یعنی من بخورم. بده شما یعنی بده من. مال شمائه، مال منه.

به گربه ی دوستمون در حالی که داره دنبالش می دوئه و زهره گربه رفته می گه: پیشی بیا برو کاری بئت (بهت) ندارم.

داره نیمه عریان توی خونه می‌گرده تا باباش ببردش حموم. بهش می‌گم مامان بیا بوست کنم خوشحال بشم. رفته دو سه دقیقه بعد برگشته با لب‌های غنچه کرده من رو بوس کرده به چشمام نگاه می‌کنه می‌گه خوشال شدم؟  گفتم آره مامان من خوشحال شدم.

رفتم تو اتاق پتو و بالش بیارم دیدم بیداره داره با آیپد یه چیزی می بینه. از دیدنم ذوق کرد خودش رو کشید وسط تخت و برای من جا باز کرد و گفت: مامان بهم (با هم) بیبینیم. یه کم خوابیدم پیشش و با هم یوتیوب دیدیم بعد اومدم بیرون.

یه ضرب المثلی هست که می‌گن پیه اضافه رو به باسن (اون یکی کلمه اش البته) می‌مالن. ترنج الان داره اجراش می‌کنه ولی با پاستیل‌هایی که دلش رو زدن. به همه جای خونه چسبوندشون و به دست و پای خودش و اسباب بازی‌هاش و به عنوان سیمان برای چسبوندن دو تا اسباب بازی به هم ازشون استفاده کرد و خلاصه هر کاری که از پنج شش تکه پاستیل برمیاد.

وقتی خودش داره می‌افته می‌گه: دارم می‌افتم. وقتی حس می‌کنه من دارم می‌افتم یا چیز دیگه ای داره می‌افته از جایی می‌گه: دارم می‌افتی. صرف و نحو خودش رو داره فعلا.

بهش می‌گم مخمل رو اذیت نکن. خودش ادامه می‌ده: آره، اذیت نکن، کوچولوئه، گنا می‌کنه.

ببینه صورتم یه کم درهمه و از چیزی ناراحتم انقدر می‌گه «مامان بخند» تا بالاخره بخندم.

چند روز پیش با داریوش و ترنج رفته بودیم خرید. موقع بیرون اومدن از فروشگاه داریوش می‌گه: این شکلاتی که دست ترنجه رو تو دادی بهش؟ گفتم نه. برگشتم دیدم وقتی داریوش داشته پول می‌داده ترنج از جلوی صندوق یه دونه شکلات گنده خودش برداشته. خدا رحم کرد از فروشگاه هنوز بیرون نرفته بودیم. ازش گرفتم گذاشتم سر جاش.

به بیا کنار می‌گه بی کناک.

گاهی وسط بازی کردن نفس عمیق (آه) می‌کشه می‌گه خسته شدم.

تا ده انگلیسی رو کامل و مرتب می‌شمره.

دبه‌ی دوان

یکی از صحنه‌هایی که به کرات در خونه‌ی ما دیده می‌شه اینه که گبه با سرعت از جلوی پات رد می‌شه و پشتش ترنج هن هن کنان و له له زنان از راه می‌رسه و پشت هم می گه دبه نازی نازی. یعنی جفتشون هرچی غذا می‌خورند مستقیم به انرژی جنبشی تبدیل می‌شه و می‌سوزه. یه روز دیدم ترنج یه جیغی از ذوق کشید. بدو خودم رو رسوندم دیدم مثل اسب سوار گبه شده ولی گبه پخش زمین.

ماساش شده = ماساژ بدم، ماساژ بده، ماساژ می‌ده
نِشِس شده = نشسته

رفته یه کاتالوگ لباس آورده داده دست من می‌گه: دستت. یعنی دستت درد نکنه (خودش از خودش تشکر می‌کنه) بعد دید من گرفتمش گذاشتمش کنارم دوباره دادش دستم گفت: تباشا!! یعنی ورق بزن تماشاش کن.

به مخمل هم می‌گه دبه هنوز.

بردم توی آفتاب نشوندمش. چند ثانیه بعد کتاب‌هاش رو برداشته اومده این ور می‌گه: سرده! سرده! بچه ام هر تفاوت دما و آب و هوا رو می‌گه سرده. باد بیاد هم می گه سرده حالا فرق نداره این باد گرم باشه یا سرد.

لباس تازه می‌خوام تنش کنم نپوشیده می‌گه حوبه (خ رو نمی‌تونه بگه). بچه ام به همه چی راضیه. هرچی تنش می‌کنم می‌گه حوبه.

قبلا این طوری بود که ترنج رو می‌خوابوندیم بعد دو سه ساعت حداقل خودمون بیدار می‌نشستیم سر کارهامون. حالا ترنج رو می‌خوابونیم خودمون هم کنارش بی‌هوش میشیم تا صبح.

بچه ام هنوز دوچرخه و ماشین و این جور چیزا نداره. سوار کشتی نوح اش می‌شه. با یه ذوقی می‌گه سباااار.

تمام کنترل‌ها و گوشی‌ها رو فرو کرده توی یه دمپایی و می‌شمره: پَین، شیش، هش.

دیدم دوتا لپ‌هاش پره و داره یه چیزی رو تند تند می‌خوره. برداشته گردوهایی که توی آب خیسونده بودم رو خورده. حالا به گردو لب نمی‌زد.

لپ‌تاپ ام رو خاموش کرد بهش گفتم نهه! تند هم نگفتم زیاد. بغض کرد. لبش رو ورچید. دلم می‌خواست از غصه بمیرم که انقدر ناراحت شده. بغلش کردم بوسش کردم. گریه ام گرفته بود.

کله‌ی عروسکش (موش) رو کرده توی لیوان بهش می گه: موشی، آبه، بُحور، بُحور.

عاشق لواشکه. من جرات ندارم جلوش لواشک بخورم. اگر مچ ام رو بگیره حتما می‌خواد. شباداااا. در عکس‌های زیر ترنج رو در حال لواشک خوردن و کتاب‌خوندن می‌بینید.

ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

مرسی به کسر م

هر چیزی که میاره می‌ده دستت می‌گه: مِسی (مرسی). هر چیزی هم که ازت بگیره می‌گه مِسی. حتی وقتی می‌خواد چیزی رو به زور بده دستت می‌گه مِسی. مثلا ممکنه با گریه کنترل تلویزون رو بده دستت بگه مِسی، مِسی.

خیلی بد غذا می‌خوره. یه روز من رو هم می‌خوره یه روز هر کاری بکنم هیچی نمی‌خوره. وقتی نمی‌خواد غذا بخوره یه قیافه‌ی مظلومی می‌گیره توی چشماش اشک جمع می‌شه می‌گه نه نه.

اگر چنگال در پاستا فرو نرفت، پاستا را در چنگال فرو کنید

گشنه‌اش باشه می‌ره جلوی یخچال وایمیسته می‌گه شی (شیر).

اگه شیر بخواد می‌ره دستش رو می‌کوبه روی مبل. یعنی بیا اینجا بشین شیر بده به من.

از دو حالت موهای ترنج راضی ترم. یکی وقتی سشوار کشیده است یکی هم وقتی ژولی پولیه. موی شونه کرده رو دوس ندارم.

ترنج سیمیان. مدام یه سیم دستشه از این سر به اون سر خونه داره سر سیم رو فرو می‌کنه به هر جای خونه که گیر بیاره. ظهر اومده سر سیم رو فرو کرده توی پا و شکم من. با یک تیکه سیم یک ساعت سرگرمه.

ترنج از مخمل کتک بدی خورد و دستش زخم شد. جیغش رفت هوا. یه پنج دقیقه گریه‌ی شدید کرد و وسط گریه چشمش خورد به گبه. کل گریه و جیغ و داد یادش رفت و خودش رو دراز کرد که گبه رو بگیره. بعد هم مخمل رو دید و با مهربونی صداش کرد مَ مَ.

هواپیما رو یاد گرفته. کتابش رو باز می‌کنه به صفحه ی عکس‌های وسایل نقلیه که می‌رسه هواپیما رو نشون می‌ده می‌گه: هوادا یا چیزی شبیه این. ولی هوا واضحه. حتی توی آسمون هم تشخیص می‌ده هواپیما رو.

وقتی داریوش می‌آد خونه و صدای باز شدن در میاد من به ترنج می‌گم باباته آ. حالا یاد گرفته هر وقت هر جور صدای دری از خونه‌های اطراف یا خونه‌ی خودمون میاد می‌گه: باباته.

شب‌ها داریوش می‌آردش که به من شب به خیر بگه و ببوسدم. دستش رو تکون می‌ده و می‌گه شَ (شب به خیر ورژن ترنج) و صورتش رو می‌چسبونه به صورتم. یه وقت‌هایی هم که من می‌رم شیرش بدم توی اتاق وقتی سیر می‌شه به زور من رو هل می‌ده از روی تخت می‌گه شَ و بای بای می‌کنه. یعنی بسه برات. برو دیگه.

دیگه باید راه رفت

ترنج امروز عصر سه چهار قدم خودش برداشت. اصلا مدل بلند شدنش از زمین فرق کرده. انگار که به قصد راه رفتن بلند می‌شه و می‌ایسته. البته بعدش دیگه تکرارش نکرد. جیگر (خرش) رو محکم بغل کرده بود و فاصله‌ی بین زیر پایی (همینه دیگه اسمش؟) و پایه‌ی میز رو پنگوئن آسا طی کرد. این رو هنوز به حساب راه رفتن کامل نمی‌ذارم.

عاشق نونه و بهش می‌گه: نـیییییییییی.

عصر داشتم بهش غذا می‌دادم. نشسته بودیم روی زمین. مخمل از پشت سرش اومد. قشنگ همه‌ی تنش رو از سرش تا باسنش چند بار بو کشید. هی نگران بودم سبیل‌هاش بخوره به ترنج و متوجه بشه که پشتشه ولی نخورد. خیلی قشنگ بود کل ماجرا.

اه باران باران

خودش از حالت نشسته بدون اینکه دستش رو به جایی بگیره بلند می‌شه و می‌ایسته. پنجره و خیابون رو کشف کرده. امروز براش شیشه‌ی بارون خورده عجیب بود. دنبال مخمل و گبه می‌ره پشت پرده‌ها و هی خودش رو آویزون می‌کنه بهشون یا می‌پیچه بین‌شون. الان دیگه گره‌شون زدم که بالا بمونند و دست ترنج نرسه بهشون.

ترنج و روز بارانی

نه، نه

«نه» رو یاد گرفته. وقتی می‌خواد از در بره بیرون دنبال مخمل یا بره توی آشپزخونه بهش می‌گم نه. برمی‌گرده می‌شینه و با من تکرار می‌کنه «نه». گاهی هم انگشتش رو مثل من توی هوا به چپ و راست حرکت می‌ده و باهاش می‌گه نه. یه وقت‌هایی هم که خودش می‌دونه داره خراب‌کاری می‌کنه تند تند می‌گه نه و نه گویان به خراب‌کاری اش یا فرارش از دست من ادامه می‌ده.

گاهی شب‌ها پیش از خواب که بهش شیر می‌دم بعد از سیر شدن می‌شینه با من بازی کردن و توی سر و صورتم کوبیدن و لپ ام رو گاز گرفتن بدل از بوسیدن. بعد مثل کوآلا بهم می‌چسبه و بغل باباش نمی‌ره که به طور معمول شب‌ها می‌خوابوندش. توی تاریکی هی غش غش می‌خنده و باباش هم حرص می‌خوره که ما چرا نمی‌خوابیم.

مثل بز کوهی از پشتی مبل بالا می‌ره و هر چیزی که توی کتاب‌خونه دست‌ش می‌رسه رو برمی‌داره یا پرت می‌کنه پایین.

کلمات خنده دار نامفهومی می‌گه که من نمی‌تونم تکرارشون کنم ولی خودش انگار یادش می‌مونه و اگه حسش رو داشته باشه مثل جمله پشت هم می‌گه اونا رو. نمی‌ذاره هم صداش رو ضبط کنم. تا آی‌فون رو برمی‌دارم می‌گیردش از من و کلی تف مالی اش می‌کنه.

برف

برف

از صبح داره یک نفس برف میاد. یعنی حتی برای ۱۰ دقیقه هم قطع نشده. ولی خیلی ریزه و برای همین ارتفاع روی زمین نشسته‌اش زیاد نیست. البته برای لندن زیاده. ترنج هم که درک خاصی از برف نداره. چند روز پیش که می‌اومد یه مقدار با تعجب نگاه کرد و بعد دوباره حواسش به شیطنت‌های معمول‌اش پرت شد.

چیدمان خونه رو عوض کردیم. یه مقدار ترنج فرندلی – ترنج پروف شده. البته دسترسی ترنج به آشپزخونه حسابی راحت شده. سوفا رو بردیم جایی که میز غذاخوری بود و میز رو آوردیم جای سوفا. این وسط یه مقدار جا باز شده. گبه و مخمل که حسابی شاد اند و برای خودشون جولان می‌دن این وسط. ترنج هم خوشحاله. توی روروئکش که می‌شینه مثل یه لاک پشته که تند تند عقب جلو می‌ره و دور می‌زنه و می‌چرخه و دنده عقب می‌ره. روروئکش شبیه فولکس‌ه. این فولکس قورباغه‌ای‌ها.

چند روز پیش هم خورد به کمد توی اتاق و دندونش فرو رفت توی زبونش یه زخم شیک روی زبونش درست شد. همون اول که کلی خون اومد. انقدر که روی لباس خودش و من ریخت. تا فرداش هم باز خون می‌اومد گاهی. الان ولی خوبه.

سرک کشیدن

دو سه روزه وقتی روی صندلی اش نشسته باشه و مثلا چیزی توی لپ‌تاپ من حرکت کنه یا مخمل و گبه اون پایین راه برن خودش رو بالا می‌کشه تا ببیندشون. یعنی سر و گردنش رو بالا می‌کشه تا جایی که می‌تونه. امشب هم یکی دو مورد جیغ زده. تا حالا جیغ نزده بود. اده بده هم می‌گه یه مقدار. یعنی کلمات دو بخشی بی‌مفهوم البته.

پوره‌ی گلابی رو خیلی دوست داره. دیروز هم بهش گلابی دادم هم ظهر چشمش خیلی به دهن من بود وقت خوردن دوباره یک چهارم یه موز کوچیک له کردم بهش دادم.

دیگه فکر کنم داره یاد می‌گیره که انتخاب کنه بغل کدوممون باشه. دیشب دادمش بغل داریوش گریه کرد و دستش رو باز کرد که بیاد بغل من. صبح هم داریوش از اتاق رفت بیرون گریه کرد.

این‌ها که می‌نویسم شاید به نظر عادی بیان ولی خب برای من ای که مادر یه بچه ام و هی یاد گرفتن‌های گام به گامش رو می‌بینم جالب اند. برای همین پوزش از باقی حضار که اینا به نظرشون قربون دست و پای بلوریت برم میان یا خیلی طبیعی هستند.