Tag: فرودگاه

سلام بر تهران اسفندی

تهرانیم. پریروز صبح رسیدیم. پرواز سختی نبود اما طولانی بود. یک پرواز سه و نیم ساعته و یک توقف پنج ساعته و یک پرواز سه ساعته‌ی دیگه. ترنج تمام پرواز اول رو خوابید. ولی تمام مدت توقف رو توی فرودگاه راه رفت. فروشنده‌های دیوتی فری دنبالش راه می رفتن و ادای راه رفتنش رو در می‌آوردن یا بغلش می‌کردن. پرواز بعدی تا تهران رو ولی بیدار نشست و یا نقاشی کرد یا با آی‌پد من جرج کنجکاو دید.

اول که می‌خواستیم سوار هواپیما بشیم با ذوق جیغ کشید و گفت هوادااا. توی هواپیما که نشستیم میز رو می‌خواست باز کنه و می‌گفت دذا (غذا) و معلوم بود که از پروازهای قبلی یادشه. قسمت سخت فقط موقع بلند شدن و نشستن بود که باید روی صندلی با کمربند بسته می‌نشست و چند دقیقه با ذوق می‌نشست ولی بعد خسته می‌شد و می‌خواست باز کنه کمربندش رو. به نسبت دفعات قبل برای توی کالسکه (تاسه سه سه) نشستن کمتر با من کشتی می‌گرفت.

مداد شمعی‌ها و کاغذهایی که با خودم برده بودم خیلی کمک کرد که ترنج مدت بیشتری رو آروم بشینه.

هواپیما که توی فرودگاه امام نشست می‌گفت الامه الامه و فهمیده بود داریم می‌ریم پیش الهام. وقتی با الهام نشست توی ماشین مامانم رو صدا می‌زد: مامان‌دیسی تام‌آن. که یعنی مامان بزرگ بیا سوار شو تو هم. به بابابزرگ هم می‌گه: بازه بُز.

تهران گرم و خوبه. مثل همیشه‌اش شلوغ و زنده.

دومین پرتغال – بخش اول

هفته‌ی پیش برای دومین بار رفتیم پرتغال. سفر قبلمون پارسال بود. این بار هم داریوش ماموریت داشت و ما همراهش رفتیم. برعکس بار قبل که خیلی کوتاه بود سفرمون این بار ۶ روز لیسبون بودیم.

ترنج دیگه هواپیماسوار حرفه‌ای شده. با این رفت و برگشت ۲۲ بار سوار هواپیما شده ولی همچنان اگه هواپیما زیاد روی باند منتظر بمونه کلافه می‌شه. حق هم داره چون باید با کمربند بسته به من متصل بمونه تا چراغ کمربندها خاموش بشه. موقع فرود هم همین ماجراست. ولی این بار با خوش‌شانسی مدتی که روی باند نشسته بودیم داشت با دستش ادای ملخ هواپیمای کناری رو درمی‌آورد و سر و صدایی نکرد. در طول پرواز هم چند بار سعی کرد با مردی که کنار داریوش نشسته بود ارتباط برقرار کنه که آقای برج زهرمار حتی برنگشت ترنج رو نگاه کنه. یه جوری که انگار ما وجود نداریم. موقع نشستن ترنج در حد یکی دو دقیقه گریه کرد که همین آقا مثل یک کودک دبستانی دست‌هاش رو به گوش‌هاش گرفته بود و فشار می‌داد. دیگه در این حد تحمل بچه نداشتن نوبر بود.

لیسبون آفتابی و روشن و گرم‌تر از لندن بود. (من چقدر حوصله‌ی سفرنامه نوشتن ندارم ولی بعدا می‌دونم که پشیمون می‌شم). توی این پست خیلی عکس گذاشتم پیشاپیش ببخشید اگه حوصله‌تون سر می‌ره یا صد جا توی همه‌ی شبکه‌های اجتماعی که من عضوم دیدید این‌ها رو.

 ترنج در بالکن هتل

هتلمون یه جایی بود خیلی نزدیک به مترو و دسترسی‌مون به همه جای شهر آسون بود. هرچند کرایه‌ی تاکسی هم به نسبت لندن خیلی پایین‌تر بود و حتی می‌شد با تاکسی رفت و برگشت. اتاقمون بالکن رو به آفتاب داشت ولی چون فاصله‌ی نرده‌هاش زیاد بود نمی‌تونستیم ازش با خیال راحت استفاده کنیم. منِ آفتاب ندیده ولی هر وقت ترنج خواب بود می‌رفتم می‌نشستم و آفتاب می‌گرفتم. همین یه ذره ویتامین دی هم غنیمتی بود.

فردای روزی که رسیدیم رفتیم در شهر بگردیم. اولین جایی که رفتیم قلعه‌ی سن ژرژ بود که بالای یک تپه ساخته شده بود. برای رسیدن به قلعه بعد از طی کردن چند خیابان شیب‌دار باید سوار آسانسوری می‌شدیم که کنار یک فروشگاه بود و ۷ طبقه بالا می‌رفتیم.

20131129-Lisbon-539-Edit

20131129-Lisbon-527-Edit

20131129-Lisbon-075-Edit

20131129-Lisbon-142-Edit

20131129-Lisbon-152-Edit

20131129-Lisbon-189-Edit

ترنج نشسته بر سکو

20131129-Lisbon-211-Edit

20131129-Lisbon-246-Edit

ترنج عشق پله رو مشاهده می‌کنید که از هر پله و فرصتی برای پله نوردی استفاده می‌کنه.

20131129-Lisbon-284-Edit

توی فضای باز قلعه تعداد زیادی طاووس برای خودشون آزاد می‌گشتن. البته در جوار گربه‌هایی که حمام آفتاب گرفته بودن.

20131129-Lisbon-311-Edit

20131129-Lisbon-431-Edit

ترنج چنان میو میویی راه انداخته بود که همه‌ی بازدیدکننده‌ها بهش می‌خندیدن.

20131129-Lisbon-440-Edit

از این پله‌ها که مشاهده می‌کنید اول داریوش و ترنج بالا رفتن و من پایین کنار کالسکه‌ی ترنج موندم و وقتی اون‌ها اومدن پایین من رفتم بالا و چه اشتباهی کردم. جرات نمی‌کردم ازشون بیام پایین به خاطر ترس از ارتفاع شدیدی که دارم. کلی با خودم صحبت کردم و خودم رو راضی کردم که یه دونه یه دونه و حتی به حالت نشَسته بیام پایین.

20131129-Lisbon-342-Edit-2

اینجا ترنج داشت خیلی منطقی درخواست می‌کرد که از پله‌ها بریم بالا.

درخواست پله سواری

20131129-Lisbon-393--Edit

20131129-Lisbon-516-Edit

20131129-Lisbon-518-Edit

بعد از قلعه‌گردی هم رفتیم مرکز خرید واسکو دا گاما که به استقبال کریسمس رفته بود. کلا نمادهای مذهبی در شهر زیاد دیده می‌شد، مجسمه‌های مسیح و مریم و …، خیلی بیشتر از چیزی که در لندن می‌شه دید.

20131129-Lisbon-541-Edit

20131129-Lisbon-584-Edit

20131129-Lisbon-589-Edit

Vasco da gama

20131129-Lisbon-602-Edit

متروی لیسبون من رو یاد متروی تهران می‌انداخت. ایستگاه‌های بزرگ و مدرن که دیوارهای هر کدومشون یه طرح و نقشی داشتن. بلیت روزانه‌ی قابل استفاده برای اتوبوس و مترو نفری ۶ یورو بود که از لندن ارزون‌تره ولی خب شهر هم کوچیک‌تره.

20131129-Lisbon-607-Edit

20131129-Lisbon-608-Edit

چیزی که ما رو توی مترو نجات می‌داد از جیغ و داد ترنج چی بود؟ نارنگی. و اگر یادمون می‌رفت که با خودمون چندتا از این میوه‌ی نجات‌بخش رو ببریم باید خودمون رو به اولین میوه‌فروشی می‌رسوندیم. دفعه‌ی قبل میزان زیاد استفاده از هلو توجه من رو جلب کرده بود این بار خرمالوهای بزرگ و رسیده و شیرین. شاید بهترین خرمالوهایی که در همه عمرم خوردم.

20131129-Lisbon-612-Edit

پرتغالی‌ها مردمان خون‌گرمی هستند. خیلی خون‌گرم‌تر از انگلیسی‌ها. مخصوصا اگر بچه همراهت باشه. حتما توی خیابون بهت لبخند می‌زنند و با بچه هیشت و پوشت (شما چی می‌گین به خوش و بش با بچه؟) می‌کنند و حتی در مواردی اومدن لپ ترنج رو کشیدن یا نوازشش کردن. کاری که اگه کسی در لندن با بچه‌ای بکنه هیچ بعید نیست کارش به پلیس بکشه.

تهران من – پنج

روز قبل از پرواز برای ترنج وقت پزشک کودکان گرفته بودم. پزشک محترم تا دیدش گفت این کوچولو کمبود شدید ویتامین دی داره. براش یه آمپول ویتامین دی نوشت و قطره‌ی آهن و یه شیر تقویتی. گفت همین الان برو از مچ دستش برام عکس بگیر بیار. با کلی گشتن اول بیمارستان علی‌اصغر رو پیدا کردیم که گفت عکس نمی‌گیریم. بعد رفتیم بیمارستان مفید و با کمک بابا مچ ترنج رو نگه داشتم و عکس گرفتم و دوباره توی ترافیک وحشتناک ظهر پنج‌شنبه برگشتیم مطب دکتر و عکس رو که دید گفت نرمی استخوان داره : (

دکتر گفت می‌تونی آمپول رو یا تزریق کنی یا با روغن زیتون قاطی کنی و در طول یک روز بهش بدی بخوره. من راه دوم رو انتخاب کردم. تا سه پنجم ماجرا خوب پیش رفت ولی دفعه‌ی چهارم باقی مونده‌ی سرنگ پرت شد به سقف. به خواهرم گفتم فکر کنم یکی دو طبقه خود به خود ساخته بشه اون بالا با این تقویتی که شد.

اون شیر تقویتی که نوشته بود که ایران گیر نیومد و اومدم اینجا گرفتم ولی دریغ از یک قطره که ترنج بخوره.

وقت دکتر گرفتم که برم داد و بیداد که چرا من هرچی بهتون می‌گفتم این بچه رشدش کند شده به من توجه نمی‌کردید؟ می‌دونم بازم کسی به حرفم گوش نمی‌ده ولی بالاخره باید خودم رو خالی کنم. خودشون نژادشون به این بی‌آفتابی عادت داره ولی ماها که پوستمون تیره تره اگه به فکر خودمون نباشیم در کودکی نرمی استخوان و کوتاهی قد و در بزرگ‌سالی پوکی استخوان می‌گیریم.

شب فاطمه زنگ زد که با هم بریم بیرون. من حالم بهتر بود و از طرفی هم نمی‌تونستم توی خونه بمونم از غم و ترنج هم شب‌های قبل خیلی دیر خوابیده بود و بهتر بود بیرون بمونه و آخرین فرصت دیدن فاطمه هم بود، برای همین باهاشون رفتم بیرون که خیلی هم خوب بود و خوش گذشت و ترنج یک دل سیر کباب خورد و به فرش‌های زیر پامون هم کباب داد و موی پسر یکی از دوست‌های فاطمه رو کشید و آخر شب هم برای چایی خوردن رفتیم خونه‌ی یکی دیگه از دوست‌هاشون و ترنج هم با هوشیاری تمام همراهی‌مون می‌کرد و حسابی اونجا بازی کرد و دیگه توی راه برگشت که ساعت نزدیک ۳ صبح بود بدون گریه‌های شب‌های گذشته خوابش برد.

روز آخر که به گریه گذشت. نمی‌تونستم جلوی اشک خودم رو بگیرم. مامان و بابا و الهام هم خیلی گریه کردن. می‌دیدم که یواشکی می‌رن توی اتاقی که ترنج خوابیده و می‌بوسندش و گریه می‌کنند.

دیگه توان نوشتن از ماجراهای فرودگاه رو ندارم. ترنج توی همه‌ی پروازها از اول تا آخر پرواز خوابید و به جز فرودگاه اسلو اصلا هیچ اذیتی نکرد.

ترنج در فرودگاه استانبول

با دوستم و شوهر و دخترش برگشتیم نروژ و فرداش هم من و ترنج اومدیم لندن. نروژ برف اومده بود و ابری بود و با خانواده‌ی دوستم کلی غصه خوردیم.

و این بود پایان سفرنامه‌ی ترنج به تهران.

مشهد – دو

برای چهارده به در قرار بود صبح زود بریم بیرون ولی همه به جز اون‌هایی که قرار بود برن سر کار تا ۱۰ خوابیدیم. صبح هم اگه یکی از بادکنک‌ها نمی‌ترکید  کارمندان محترم هم خواب می‌موندن.

نزدیک‌های ظهر بود که از خونه زدیم بیرون به سمت طرقبه. ترنج توی بغل من خواب بود. تقریبا هر بار که سوار ماشین شدیم شیر خورد و خوابید حتی شده ۵ دقیقه.

طرقبه‌ی مشهد

یه جایی رفتیم به اسم هتل سحاب که هزاران پله می‌خورد تا به تخت‌ها و آلاچیق‌های دم رودخونه برسی.

ترنج در طرقبه

لونه‌ی گنجشک

پایین رفتن خیلی راحت بود ولی چشمتون روز بد نبینه برای بالا رفتن. این هتل تفریح‌گاه فرهنگیان کرمان ه.

الهه در شیشه

یک سگ محترمی‌ هم وقت خروج از هتل داشت رد می‌شد که ترنج حال و احوالی باهاش داشت.

سگ طرقبه‌ای

بعد هم رفتیم یه جایی روی تپه‌ها لوبیاپلوی خوش‌مزه‌ی دست‌پخت عمه‌ی ترنج رو خوردیم. توی آفتاب کنار سفره نشسته بودم و دلم نمی‌خواست بلند شم. ولی به خاطر باد شدیدی که می‌اومد ناچار شدیم برگردیم.

کوه‌ و تپه‌های روبرو

عصر دوست دوران دانشجویی کرمان ام رو دیدم.

صبح فردای چهارده به در  با مامانم و ترنج و مهدیس رفتیم حرم.

ترنج در حرم امام رضا

توی راه برگشت این علائم هشدار دهنده بالای پله برقی جالب بود. مگه توی مشهد اون هم اطراف حرم امکان سگ نگه‌داشتن وجود داره که هشدار دادن سگ و حیوانات خانگی‌تون رو بغل کنید روی پله برقی؟ : ))

پله برقی مشهد

عصر بعد از کلی اشک از خانواده‌ی داریوش جدا شدیم و برگشتیم تهران. ترنج نمی‌خواست از بغل میلاد بیرون بیاد.

و این بود پایان سفرنامه‌ی مشهد ترنج.

آلمان

یک هفته می‌شه که از آلمان برگشتیم و من بالاخره وقت کردم چندتا عکس ادیت کنم. پروازمون ساعت هفت صبح بود و می‌تونید حدس بزنید چقدر سخت از خواب بیدار شدیم با توجه به این که ترنج زودتر از ۱۲ شب نمی‌خوابه.

داریوش و ترنج در طلوع خورشید فرودگاه استنستد

هواپیمامون یک هواپیمای ملخ‌دار کوچک بود که صداش توی پرواز وایت نویز خوبی برای ترنج درست کرده بود که بخوابه.

هواپیمای ملخ‌دار هواپیمایی اربرلین

من همیشه آرزو دارم یه جایی بالای ابرها زندگی کنم که هیچ وقت نور خورشید در روز رو از دست ندم … نمی‌شه که.

بالای ابرها

ترنج با صدای ملخ‌های هواپیما که وایت نویز خوبی بودن در طول پرواز خوابید.

ترنج خوابیده در هواپیما

ترنج خوابیده در هواپیما دو

وقتی رسیدیم فرودگاه دوسلدورف یه پرواز هم از تهران داشت می‌نشست …

پرواز تهران-دوسلدورف

دوستی که ماه‌ها تلفنی باهاش حرف می‌زدم رو دیدم که لطف کرده بود اومده بود فرودگاه. ظهر هم که رفتیم پیش آقای سایه و خانمشون آلما خانم.

ترنج زمستانی در شهر کلن

شب هم دوست دیگه ای رو دیدیم که به من و داریوش و ترنج خیلی لطف دارند.

دوستمون که شب پیششون بودیم و دخترش (که خیلی با ترنج مهربون بود و می‌گفت نمی‌شه ترنج رو بذارید اینجا پیش ما؟) یک گربه‌ی نر بسیار متشخص و مهربون به اسم پینو دارند. صبح که بیدار شدیم اومد پیش ترنج و کنارش خوابید. البته چند بار هم سعی کرد که ترنج رو ماساژ بده.

آقای پینو

آقای پینو در کنار ترنج - یک

آقای پینو در کنار ترنج - دو

آقای پینو در کنار ترنج - سه

روی شیشه‌های پنجره‌ی خونه‌ی دوستمون پر بود از این ماهی‌ها.

ماهی حوض شیشه‌ای

ظهر شنبه هم از کلن به سمت اسن حرکت کردیم. ایستگاه مرکزی قطار شهر کلن کنار کلیسای جامع  کلن (دم کلن)ه.

Cologne-Cathedral-Kolner-Dom-1

Cologne-Cathedral-Kolner-Dom-2

قطارهای آلمان خیلی مرتب و به موقع و زیاد هستند. برعکس انگلیس. البته همه چیز انگلیس برای من عذاب آورده. حتی مک‌دونالدش.

به اسن و خونه‌ی هادی و ناهید که رسیدیم دو تا دخترهای شیطون و بامزه‌شون برای ترنج نقاشی کشیده بودن. این حس بچه‌ها برای دیدن یه بچه‌ی کوچکتر از خودشون عالیه. شوقی که دارن. وقتی که می‌ذارن و یه چیزی به دست خودشون خلق می‌کنند.

شب هم من و ترنج ۵ ساعتی تنها موندیم که ترنج من رو به خدا رسوند. حق هم داشت. دو روز مدام توی راه بود و آدم‌های تازه دیده بود. بالاخره‌ی بچه‌ به این کوچیکی خسته می‌شه.

صبح یک‌شنبه هم با دوستم مرسده که از اون سر آلمان اومده بود قرار داشتم (دقیقا اون سر آلمان، چون از جنوب آلمان می‌اومد). به همه پز می‌دادم که دوستم داره این همه راه میاد که من و ترنج (بیشتر ترنج) رو ببینه. همه فکر می‌کردن از دوست‌های دبیرستان یا دانشگاه باید باشه … وقتی می‌گفتم نخیر! ما چهار ساله که آن‌لاین با هم دوستیم تعجب می‌کردن. با مرسده رفتیم یک مرکز خرید بزرگ در اسن که چون خیلی‌ آلمانی‌ها مذهبی هستند (مثلا) تعطیل بود. باید جایی می‌رفتیم که من بتونم راحت به ترنج شیر بدم. داریوش پیشنهاد داد بریم رستوران یک دوست افغان که پنج سال پیش هم که من اسن رفته بودم یک شب خونه‌شون مهمون بودیم. و چه کار خوبی کردیم. محیط رستوران بسیار دوستانه و شیک و تمیز و عالی بود. داریوش تونست با دوستانش اونجا حرف بزنه و من و مرسده و ترنج هم با هم بودیم.

کباب عالی رستوران بامیان شهر اسن

سالاد رستوران بامیان

رستوران بامیان شهر اسن

رستوران بامیان

این آسی‌پولیکا رو هم مرسده خودش برای ترنج درست کرده. زی‌زی‌گولو یادتونه؟ این خیلی شبیهشه به نظر من.

ترنج و آسی‌پولیکا

شب هم خونه‌ی نجیبه خانم بودیم. و ما هر جا که می‌ریم  باید حتما یه گربه باشه که ترنج دلتنگی نکنه برای گبه و مخمل. گربه‌ی نجیبه خانم و بچه‌هاش نیما و نادیا اسمش شیرین ه. ترنج هم که مثل همیشه با گربه‌ها ارتباط خوبی برقرار می‌کنه و باهاشون کلی حرف می‌زنه تا شیرین رو می‌دید جیغ جیغ می‌کرد به همون شیوه‌ای که با مخمل و گبه حرف می‌زنه.

شیرین خانم در چمن

ترنج و شیرین در آغول نجیبه خانم

شیرین خانم در حال خمیازه

شیرین خانم

شیرین خانم خیره به حیاط

شیرین خانم

شیرین خانم بر تخت سلطنت

ما قرار بود دوباره برگردیم کلن ولی دیدیم که با ترنج و دو تا چمدون سخته، برای همین در‌ اسن موندیم و عصر روز سه شنبه دوباره به دوسلدورف برگشتیم و بعد از دیدن یه دوست دیگه برگشتیم لندن.

ترنج و داریوش در قطار از اسن به دوسلدورف

در فرودگاه دوسلدورف

ترنج در هواپیما پیش از پرواز - فرودگاه دوسلدورف

ترنج در هواپیما پیش از پرواز - فرودگاه دوسلدورف - دو

جیگر، خر خوشگل

این خر خوشگل اسمش جیگره. توی فرودگاه اسلو وقتی داشتیم برمی‌گشتیم برای ترنج گرفتیمش. اسمش رو هم داریوش انتخاب کرده. ترنج وقتی می‌خواد بلند بشه جیگر رو به دستش می‌گیره و بلند می‌شه. خیلی وقت‌ها هم با بقچه‌بندی اش خودش رو پرت می‌کنه و می‌شینه روی تخت تا بتونه جیگر رو برداره. بعد از اینکه حسابی به میله‌های تخت کوبوندش و تف تفی اش کرد و به صورت خودش فشارش داد پرتش می‌کنه پایین. بعد جیغ و داد که این افتاد پایین و یکی بیاد جیگر رو بده من.

می‌خواستم برای عکس‌های زیر داستان بنویسم ولی چون داستانم خیلی خشن بود و مناسب کودکان نیست شنیدن و خوندنش نمی‌نویسم. خودتون با داستان خودتون بخونیدش.

سفر ترنج به پرتغال هلو پرور

داریوش پنج روز برای یک کنفرانس رفته بود ترکیه و این مدت مونا لطف کرده بود اومده بود پیش من و ترنج. فردای روزی که داریوش برگشت من و ترنج هم به همراهش رفتیم پرتغال تا داریوش توی یک برنامه‌ی تابستانی که سازمان ملل برگزار کرده بود سخنرانی کنه. حالا سخنرانی کجاست؟ توی شهر کو-ایمبرا که ۲۰۴ کیلومتر دورتر از لیسبون‌ه. من اولش داشتم سکته می‌کردم که چطوری این همه راه رو بریم و بیایم که بعدش فهمیدم خوشبختانه پروازمون از لندن به لیسبون یک روز قبل از سخنرانی‌ه و شب لیسبون می‌مونیم و فردا می‌ریم کو-ایمبرا. اگه همه‌اش توی یک روز بود نمی‌رفتم چون به ترنج خیلی سخت می‌گذشت.

هواپیمای پرتغالی که ترنج برای اولین بار سوارش شد

توی فرودگاه هیترو (اگه بخوام خیلی با لهجه بنویسم می‌شه هیثرو) تونستیم اتاق شیردهی و عوض کردن پوشک پیدا کنیم و ترنج که داشت از اعماق شکمش جیغ می‌کشید بعد از شیر خوردن یه مقدار آروم گرفت. موقع سوار شدن هم یه صف جدا برای بچه‌دارها و مسن‌ها و بیمارها بود. تا اینجا همه چیز خوب بود. اما حالا بیا به ترنج توضیح بده که هواپیما نیم ساعت توی صف برای پرواز باید روی باند منتظر بمونه. طفلکم خیلی گریه کرد، چون دوست نداره مدت زیادی یک جا ثابت بمونه. هواپیما هم قدرت خدا کودک‌سرا بود. فکر کنم هفت هشت تا بچه‌ی زیر یک سال توی هواپیما بودن که به رهبری ترنج جیغ می‌کشیدن. همه ساکت نشسته بود ترنج که شروع کرد به گریه بقیه هم دنبالش شروع کردن. افتضاحی بود برای بقیه‌ی مسافرها. برای کمربند ایمنی هم یه کمربندی داده بودن که به کمربند من وصل می‌شد ولی هی شل می‌شد و از پاش می‌افتاد و من اصلا نکته‌اش رو نگرفتم که این به چه دردی می‌خورد. موقع بلند شدن هواپیما از زمین هم بهش شیر دادم چون ظاهرا از گوش‌درد و گرفتگی گوش به خاطر تغییر ارتفاع جلوگیری می‌کنه.

ماجرای هلوهای پرتغال هم از توی هواپیما شروع شد. همین طور که توی عکس می‌بینید یه نوشیدنی به همراه ساندویچ دادن که هلوی له شده بود و این هلوی له شده با انواع دیگر هلو در این سفر سه روزه ما رو تعقیب می‌کرد … آب هلو، کمپوت هلو، هلوی له شده، هلوی مچاله شده و اگر باور می‌کنید سالاد میگو و هلو! نمی‌دونم لابد یکی از مهم‌ترین خوراکی‌های پرتغال هلو باشه، در حد نون و برنج برای ما ایرانی‌ها مثلا.

نوشیدنی هلوی له شده

موقع نشستن هواپیما ترنج روی پای من نشسته بود و نه گریه کرد و نه بی‌قراری ای از خودش نشون داد. عوضش بقیه‌ی بچه‌ها حسابی کم کاری ترنج رو جبران کردن.

ترنج در هواپیما

توی اتاق هتل برای ترنج یه تخت مسافرتی گذاشته بودن که با توجه به وسواس من ازش هیچ استفاده‌ای نشد. ترنج رو روی تخت خودمون روی یه تیکه پارچه که از خونه برده بودم خوابوندم.

صبح که می‌خواستیم صبحونه بخوریم جلوی آسانسور با یک گروه توریست ژاپنی مواجه شدیم که همه ناگهانی با دیدن ترنج شروع کردن جیغ کشیدن و ذوق کردن. سر میز صبحانه کمپوت هلو گذاشته بودن. بعد از صبحونه هم یه خانمی اومد دنبالمون رفتیم ایستگاه قطار که من رو نمی‌دونم چرا یاد فرودگاه امام می‌انداخت بیشتر.

ترنج خواب در ایستگاه قطار لیسبون

از لیسبون تا کو-ایمبرا با قطار سریع السیر یک ساعت و چهل دقیقه است. مسیرمون سبز بود. اما نه به سبز ی و مرطوبی انگلیس یا آلمان. یعنی خاک رو می‌شد ببینی برعکس انگلیس که اگه دو ساعت یه جا بی‌حرکت وایسی خودت هم سبز می‌شی از رطوبت. توی قطار یکی از نوشیدنی‌هاشون آب هلو بود.

محل برگزاری برنامه دانشگاه کو-ایمبرا بود که انگار یکی از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های اروپاست و قدیمی‌ترین دانشگاه پرتغال. داریوش از راننده‌ی تاکسی که ما رو از ایستگاه قطار به دانشگاه رسوند به پرتغالی تشکر کرد (اوبریگادو) که راننده خیلی ذوق کرده بود. به دانشگاه که رسیدیم آفتاب مثل آفتاب ظهرهای تابستون کرمان توی مغز سرمون می‌تابید. من که خیلی ذوق زده بودم به خاطر آفتاب.

دانشگاه کو-ایمبرا

دانشگاه کو-ایمبرا پرتغال

ساختمان دانشگاه و محیط اطرافش من رو یاد کاخ ورسای فرانسه می‌انداخت. حالا شاید شما هیچ شباهتی هم بینشون نبینید.

کنار داریوش وایساده بودم که داشت با دو تا از خانم‌های برگزار کننده‌ی مراسم صحبت می‌کرد که یکی بازوم رو کشید و من رو برد توی راهروی کناری که بیا اینجا روی صندلی بشین تا صحبت همسرت تموم بشه. یه آقایی بود که اون هم از برگزار کنندگان بود و چند بار هم توی اون مدتی که اونجا بودیم بازوی داریوش رو می‌گرفت و این طرف اون طرف می‌بردش. خیلی مودب و مهربون بود.

داریوش و ترنج و آقای ژوزه

محوطه‌ی داخلی دانشگاه کو-ایمبرا

دو تا از خانم‌ها دنبال یه اتاق می‌گشتن برام که بتونم به ترنج شیر بدم که جایی پیدا نشد و در نهایت توی زیر زمین وسط راهرویی که رفت و آمد زیادی نداشت روی یه نیمکت به ترنج شیر دادم. ولی وقتی داریوش داشت حرف می‌زد توی کلاس تونستم یه اتاق خالی پیدا کنم.

ترنج و نیکون پس از شیر خوردن

ترنج در راهروی دانشگاه کو-ایمبرا

پرتغالی‌ها و توریست‌هایی که اونجا بودن خیلی از انگلیسی‌ها خوش‌برخوردتر و مهربون‌تر با ترنج بودن. توی لندن تا اینجا که من دیدم غریبه‌ها به بچه‌ها نزدیک نمی‌شن ولی اونجا خیلی‌ها جلو می‌اومدن و با ترنج حرف می‌زدن یا دستش رو می‌گرفتن. یک خانم افغان هم بود که تا من به خودم بیام صورت ترنج رو بوسید.

اتاقی که داریوش در اونجا برای دانشجوها صحبت کرد

داریوش و ترنج در  دانشگاه کو-ایمبرا

وقتی که برگشتیم به لیسبون به سفارش خانمی که صبح ما رو از هتل به ایستگاه قطار رسونده بود رفتیم توی مرکز خریدی که نزدیک ایستگاه بود.

طبقه‌ی بالای مرکز خرید یه بالکن داشت که روبروی رودخونه بود و منظره‌ی خوبی داشت ولی انقدر مردم اونجا سیگار می‌کشیدن که به خاطر ترنج زود برگشتیم توی مرکز خرید.

شام رو همونجا خوردیم که من چشمم به جمال سالاد هلو و میگو روشن شد! واقعا یه ماجرایی باید داشته باشه هلو در پرتغال. چند تا خانم مسن هم یوهو دورمون رو گرفتن و هر کدومشون یه دست یا پا یا لپ ترنج رو می‌کشیدن.

سالاد هلو

روز آخر هم می‌خواستیم بریم یه مقدار توی شهر بگردیم که انقدر خسته بودیم خواب موندیم. ظهر جایی بودیم که دوباره همون دانشجوهای روز قبل از کو-ایمبرا اومده بودن و یکی دیگه از دوستان داریوش باید براشون صحبت می‌کرد و ناهار رو با اونا خوردیم. داریوش ترنج رو نگه داشته بود که من اول غذا بخورم. برگشتم دیدم یه دختری ترنج به بغل اومده می‌گه من چند دقیقه بچه‌تون بغلم باشه. ترنج رو از بغل داریوش کشیده بوده بیرون از ذوقش برای بچه‌ها. خوشبختانه ترنج گریه کرد و زود برش گردوند به من.

وقتی که برای چک‌این رفتیم توی فرودگاه دیدیم عقل کل‌های هواپیمایی پرتغال خودشون دو تا صندلی توی دو ردیف پشت هم برای من و داریوش رزو کرده بودن. کلی وقتمون گرفته شد که دو تا صندلی کنار هم بدن که نمی‌دونم چرا نشد. ولی توی هواپیما خانم ردیف پشتی جاش رو با داریوش عوض کرد. وقتی هم می‌خواستیم سوار بشیم ترنج انگشت یکی از خانم‌های مهماندار رو گرفته بود و ول نمی‌کرد. خلبان هم داشت از اون پشت می‌خندید. وقتی هم که هنوز اجازه نداشتیم کمربندها رو باز کنیم ترنج انقدر گریه کرد که همون خانم مهماندار اومد شروع کرد با ترنج بازی کردن. ترنج از ناخن‌های لاک‌زده‌ی قرمز خانمه خوشش می‌اومد. خانمه ترنج رو بغل کرد و رفت ته هواپیما. داریوش بعد از اینکه ترنج رو داده به خانمه می‌گه نباید می‌دادم ببردش نه؟ گفتم چی بگم دیگه. خانمه فکر کنم فهمید ما نگرانیم زود آوردش ولی ترنج شاد و خوشحال بود توی بغلش. همه‌ی ردیف‌های پشتی هم هی برای ترنج شکلک در می‌آوردن یا باهاش حرف می‌زدن که گریه نکنه. خوشبختانه بالاخره خوابش برد.

ترنج داره خواب کشیدن سبیل گبه رو می‌بینه

وای من پست طولانی نوشتن اون هم به زبون محاوره‌ای برام سخته. نفسم بند اومد دیگه. تازه این وسط چند بار توقف کردم چون باید به ترنج شیر می‌دادم یا شام می‌خوردم یا تکواندو نگاه می‌کردم.

ترنج و پنجره‌ی هواپیما

سفرمون بهتر از اون چیزی بود که از قبل فکر می‌کردم و سختی‌اش کمتر از اونی بود که توقع داشتم. ترنج هم خیلی خوش‌اخلاق با غریبه‌ها برخورد می‌کرد و به جز دو مورد که از دیدن دو نفر گریه کرد با بقیه خوب بود. انقدر هم آفتاب فراوون بود که واقعا غصه‌ام گرفته بود که باید برگردم به لندن ابری.

ها یادم رفت. سوغات پرتغال خروسه. باور نمی‌کنید برید توی فرودگاه ببینید چقدر مجسمه‌ی خروس برای فروش گذاشتن. البته یه ماجرایی داره که یادم رفته و بعد از نوشتن این دوباره گوگل می‌کنم که یادم بیاد. اینجا یه رستوران زنجیره‌ای پرتغالی هم توی انگلیس به اسم ناندوز (با لهجه‌ی غلیظ بخونید نندوز) وجود داره که نمادش خروسه.

این بود ماجرای ترنجِ سفر اولی.