Tag: داریوش

خلاصه‌ی اخبار: قیافه‌شو

بعد از شاید بیشتر از ۲ ماه دوربین دستم گرفتم و بدون هیچ آمادگی چند تا عکس از ترنج گرفتم. خیلی بی‌انرژی بودم این چند ماه.

20140820-Toranj-002

20140820-Toranj-003

اون کلاغه توی رامکال یادتونه؟ که همه چیزهایی که برق می‌زد رو می‌برد توی لونه اش که یه زیر شیروونی بود قایم می‌کرد؟ ترنج رو دیدین اون کلاغه رو دیدین. تمام اسباب بازی‌های خودش و بچه‌ی مهمون و گوشی‌های مهمون‌ها رو برده بود توی تختش زیر پتو قایم کرده بود.

آقای مهمون موهای سرش رو تراشیده بود بعد ترنج پنج دقیقه بعد از ورود مهمون‌ها خیلی مستقیم و بی هیچ ایما و اشاره از آقا پرسید: عمو مو نداری؟

از ترس ترنج که نفهمه داریم نوشابه می‌خوریم نوشابه‌هامون رو ریختیم توی ماگ که مثلا داریم چایی می‌خوریم.

مسواک زده و الان با یه ترنج روبرو ایم که نصف موهای سرش و یه ابروش سفیده از خمیر دندون.

داره با ناخن می‌کشه روی پوست سینه اش می گم چی شده مامان؟ می‌گه خار می‌کنه. منظورش اینه که می‌خاره.

داریوش ۱۰ روز رفته بود کانادا. شب اول ترنج حتی یک بار هم نگفت بابا کو. این اخلاقش خیلی خوبه که تا جلوی چشمش باشی باهات کار داره و جلوی چشم که نباشی کلا فراموشت می‌کنه. البته کلا کلا نه.  یه بار خودجوش گفت بابا رفته پول بیاره . بعد با ذوق گفت بریم پول بخریم.

رفتم یه پاستا درست کنم بیام. سر جمع ۲۰ دقیقه هم طول نکشید. این وسط می‌دیدم ترنج فعالیتش زیاد شده و هی می‌گه مامان نیا دارم جمع می‌کنم! دارم جمــــــــع می‌کنم! چشمتون روز بد نبینه. اومدم این ور دیدم یه کاتالوگ لباس رو پاره پاره کرده با کاغذپاره‌ها همه‌ی کف خونه رو فرش کرده. البته اون جاهایی که عروسک‌هاش پخش نبودن.

انگار دم خواب مغزش روز رو دوره می کنه. گاهی دیالوگ های گفته شده در روز رو در حال به خواب رفتن تکرار می کنه. الان یوهو برگشت گفت: صدای چیه؟ صدای اسبه! ظهر من این دو تا جمله رو توی خیابون بهش گفته بودم وقتی یه اسب داشت نزدیکمون می‌شد.

جملات محبت آمیز ترنج در حالی که دست انداخته دور گردنت: دوسم دارم، عاشگتم، «قیافه شو»!  این قیافه شو دسته گل داریوشه که گاهی از ذوق بهش گفته قیافه شو بعد بچه خیال کرده این هم ابراز محبته. موقع خواب داشت این‌ها رو به من می‌گفت و من در میان ابرها سیر می‌کردم به قیافه‌شو که رسید خواب از سرم پرید.

پیام مغزی امشب ترنج: پا رو شکم نزن. ظهر پاش رو موقع ناهار کوبیده به شکم من و دعواش کردم الان این رو به عنوان خلاصه‌ی درس‌های روز گفت و خوابید.

20140820-Toranj-001

می‌گه: آسمون خاموش شده. منظورش تاریک شدن از ابر بود.

صبح وایساده بود بالای پله ها نمی‌ذاشت گبه و مخمل بیان پیش من. بهش گفتم ترنج بذار گبه بیاد من بوسش کنم. خیلی شاکی اومد طرف من گفت نه گبه بوس نداره. ترنج بوس کن و بوسش کردم. بعد بهش گفتم آخه مامان من مامان گبه هم هستم. شاکی‌تر گفت. نه مامان الهه است. مامان‌ِ گبه نیست.

یه دی وی دی از توی کتابخونه پیدا کرده آورده هی دو دقیقه یه بار میاره برای من می‌گه مامان پیتزا می خوای؟  نسلی که دی وی دی حتی براش ناآشناست.

دوره‌ی پیش از خواب امشب ترنج: من با دست نمی‌خورم. با قاشق می خورم. چرا گذاتو نخوردی؟ بابا هنی(یعنی) کو؟ هپیوان سوار بشه تیکون تیکون بخوره ووووو.

ترنج شلوارش رو کشیده بود به سرش می گفت من پایپَد ام. پایپد همون پایرت (دزد دریایی‌) ه.

طفلک بچه‌ام عصری هی به مرد همسایه می‌گفت هلو آقا ولی اون نمی‌فهمید ترنج داره باهاش حرف می‌زنه و عکس العمل نشون نمی‌داد. لااقل ده بار گفت هلو آقا.

داره بادوم می‌خوره. بهش می‌گم تو یه موش کوچولویی. می‌گه: موش کوچولو نی ام! خیلی مولانا طور.

تشریف آورده توی بغل من به زور نشسته می‌گه مامان تو بی‌بی شمایی. شما که یعنی من (خودش). یعنی مامان تو بیبی من ای.

فکر کنید من و دوستم توی کافه‌ی بچه ها نشستیم. یه زنی که رفته بود بیرون تا کمر خم شده روی نرده‌ی ورودی به من می‌گه این بچه‌ی توئه؟ (با اشاره به ترنج) گفتم آره. گفت بچه ات بچه‌ی من رو هل داده و خواسته توپش رو ازش بگیره. گفتم وای ببخشید. یعنی ۴-۵ بار تکرار کرد و من هی گفتم ببخشید و بعد با عصبانیت رفت. دختره توقع داشت من چی کار کنم؟ وایسم با ترنج دعوا کنم؟ خب وقتی گفتم ببخشید دیگه برو دیگه. چه کاری از دست من برمیاد مقابل بچه‌ی ۲ ساله؟ بفرستمش کلاس ادب همین الان؟ دوستم نمی‌تونست جلوی خنده‌ی خودش رو بگیره. من ولی عصبانی بودم. لابد توی زمین بازی هم دور از چشم من رفته ترنج رو دعوا کرده.

رادِ بَگ داره می‌زنه، الان توفان می‌شه. (رعد و برق)

وقتی صداش می‌آد که داره می‌گه: الان خشک می‌شه. الان تمیز می‌کنم. یا جملات مشابه، باید خودت رو آماده کنی که با یه خراب‌کاری تازه روبرو بشی. الان داشت می‌گفت الان خشک می‌شه مامان. اومدم دیدم یه عروسک رو فرو کرده توی لیوان آب و عروسک خیس آبه. داک آب بخوره.

ترنج این شب ها که باباش نیست پیش من خوابیده. وقتی خوابش می گیره میاد خودش رو فرو می کنه تو بغل من. دوباره سختمه جداش کنم از خودم و بفرستمش تو اتاق خودش بخوابه. حتی وسط خواب باز میاد می چسبه به من دستم رو محکم بغل می کنه. این البته جز اون زمان‌هایی‌ه که ناگهان با پا می‌کوبه تو چونه ام یا از ذوق صبح شدن مشت می‌زنه تو چشمم.

ما اگه خودمون هم به در و دیوار بخوریم و ترنج هیچ دخالتی توی ماجرا نداشته باشه ولی ببینه دردمون گرفته می‌گه ببکشید :( آدم دلش درد می‌گیره به قول محمدرضا عارف.

با کاسه‌ی سالاد نشستم روی مبل ترنج طبق معمول خودش رو با سرعت رسوند سر کاسه گفت: چی داری می‌خوری؟ نگاه کرد اسفناج‌ها رو دید گفت: برگ داری می‌خوری!‏

شما به من بگید مادر خل و چل ولی وقتی ترنج غلط غولوط حرف می‌زنه و جا به جا می‌گه یه چیزایی رو خیلی بیشتر ذوق می‌کنم تا وقتی یه جمله‌ی سختی رو کامل و فصیح و بلیغ می‌گه.

کتاب‌هاش رو چیده کنار هم می‌گه: مامانش بیبینش اسکوئر درست کردم. منم سرم رو بلند کردم لبخند زدم. هی گفت بیبینش و من بازم لبخند زدم. دیدم باز ادامه داره گفتم آفرین. شاکی جیغش در اومد که مامانش! بلند بیگو! دیگه وقتی بلند گفتم آفرین مساله حل شد.

خودش خراب کاری می‌کنه بعد وایمیسته اخم می‌کنه می‌گه چرا اون کارِ بدْ کردی؟ وای وای! ‏

با جیغ و داد از باباش به زور چتر (به قول خودش آمبرا) گرفته بعد از مدتی که از بارون نامرئی (رین) پناه گرفته چتر رو برعکس گذاشته روی زمین رفته نشسته توش می‌خونه: رو رو، رو یور بُب (بوت). یعنی سوار قایق شده مثلا.

پاکت چیپس ترنج رو برداشتم داشتم می‌خوردم ازش ناگهان سر رسید گفت چی کار داری می‌کنی؟؟ نخور! مال منه! دادم دستش گفتم چشم ببخشید نمی‌خورم. دو قدم رفت و دوباره برگشت دادش دست من گفت: بیا بگیر! بخور! خوشال بشو!

هرچی گم می‌شه میاد سراغ من می‌گه مامان چی کارش کردی؟  حالا مثلا برچسبه چسبیده به باسنش وقتی نشسته روش و ایشون فکر کرده که گم شده.

انگشت شست دستش یه زخم کوچیک شد بعد اومدم براش چسب زخم بزنم گرفت و نذاشت و گفت خودم چبس بزنم. چند دقیقه بعد گفت چبس زدم، اوف اوف. سرم رو برگردوندم دیدم چسب زخم رو زده به شست پاش. گنه کرد در بلخ آهن‌گری به شوشتر فلان کردند گردن مس‌گری.

هر پنج تا انگشتش رو کرده بود توی کاسه‌ی ماست. بعد گفت مامان دستام کثیفه. دستام بیشورم. گفتم باشه صبر کن. ناگهان دیدم دو تا دست اومدن جلو توی کادر و با تی‌شرت من پاک شدن.‏

بچه‌ام نمی‌تونه تشخیص بده پدر و مادرهای بچه‌ها توی پارک با بچه‌ی خودشون دارن بازی می‌کنند و فکر می‌کنه دارن با خودش (ترنج) بازی می‌کنند و هی با ذوق عکس العمل نشون می‌ده. غصه می‌خورم برای بچه‌ام.

ترنج هر جمله‌ی انگلیسی که از تلویزیون یاد گرفته رو رندوم توی پارک به بچه‌ها می‌گه . تنها راه ارتباطی اش همینه. مثلا وایمیسته جلوی سرسره به بچه‌ای که بالای سرسره است می‌گه «ویت فور می». یا یکی روی تاب نشسته ترنج داد می‌زنه «شو می» و می‌دوئه طرفش.

یه روز دست ترنج رو گرفته بودم با هم از پله‌ها می‌اومدیم پایین. پام سر خورد ترنج فکر کردم دارم می‌افتم. محکم دستم رو گرفت چسبوند به سینه اش تا آخر راه پله همین طور گفت دست مامان رو بگیرم نیوفته، دست مامان رو بگیرم نیوفته.

یه روز توی راه برگشت از پارک ترنج وسط حرف زدن گفت من مامانم این ترنجه (من رو با دست نشون داد) و نقش ما عوض شد. به جز چند روز پیش که گفته بود من خاله ام (یعنی ترنج خاله است) دیگه هیچ وقت این اتفاق تعویض نقش نیوفتاده بود.من هم از فرصت استفاده کردم تمام غرهایی که به طور معمول به من می‌زنه و همه درخواست‌هایی که ازم داره رو پشت هم ردیف کردم: مامان آب بده. مامان راه برم. مامان سیب می‌خوام. مامان بستنی. مامان بیریم آب بازی. مامان پارک بیریم. جیوووس بده. اول اعتراض کرد بعد دید بازیه و خندید. آخر ماجرا مثلا می‌گفتم فلان خوردنی رو می‌خوام دستش رو می‌آورد جلو که مثلا داره می‌ده اون خوردنی رو به من.

 

خلاصه‌ی اخبار: بی کناک

داره آش می خوره با لبخند رضایت برگشته به من می گه: توپ داره. منظورش نخودهاشه.

بستنی من تموم شد از اون طرف اتاق با عجله اومد بستنی اش رو گرفت جلوی صورت من گفت: یکی گاز بزن، گاز بزن.

شمردن فارسی ترنج: یک، دو، سه، چار، پنچ، هشت، نه، ده، یازده، سیصد، چارده.

بچه کنارم دراز کشیده بود با آیپد جورج کنجکاو می دید. اقلا هفت بار وسط کارتون دیدن نیم خیز شد صورتم رو با دو تا دستش گرفت و روی بینی یا گونه ام رو بوسید. این جوری آدم رو بیچاره ی خودشون می کنن. دیگه همه بداخلاقی های غروبش یادم رفت.

داره متضادها رو یاد می گیره. خودش البته از میون حرف ها. تمیز و کثیف، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچیک، درست و خراب رو بلده.

به خودش می گه شما. شما بخورم. دستش رو هم گاهی برای تاکید می زنه به سینه اش می گه شما بخورم. نههههه شما بخورم. یعنی من بخورم. بده شما یعنی بده من. مال شمائه، مال منه.

به گربه ی دوستمون در حالی که داره دنبالش می دوئه و زهره گربه رفته می گه: پیشی بیا برو کاری بئت (بهت) ندارم.

داره نیمه عریان توی خونه می‌گرده تا باباش ببردش حموم. بهش می‌گم مامان بیا بوست کنم خوشحال بشم. رفته دو سه دقیقه بعد برگشته با لب‌های غنچه کرده من رو بوس کرده به چشمام نگاه می‌کنه می‌گه خوشال شدم؟  گفتم آره مامان من خوشحال شدم.

رفتم تو اتاق پتو و بالش بیارم دیدم بیداره داره با آیپد یه چیزی می بینه. از دیدنم ذوق کرد خودش رو کشید وسط تخت و برای من جا باز کرد و گفت: مامان بهم (با هم) بیبینیم. یه کم خوابیدم پیشش و با هم یوتیوب دیدیم بعد اومدم بیرون.

یه ضرب المثلی هست که می‌گن پیه اضافه رو به باسن (اون یکی کلمه اش البته) می‌مالن. ترنج الان داره اجراش می‌کنه ولی با پاستیل‌هایی که دلش رو زدن. به همه جای خونه چسبوندشون و به دست و پای خودش و اسباب بازی‌هاش و به عنوان سیمان برای چسبوندن دو تا اسباب بازی به هم ازشون استفاده کرد و خلاصه هر کاری که از پنج شش تکه پاستیل برمیاد.

وقتی خودش داره می‌افته می‌گه: دارم می‌افتم. وقتی حس می‌کنه من دارم می‌افتم یا چیز دیگه ای داره می‌افته از جایی می‌گه: دارم می‌افتی. صرف و نحو خودش رو داره فعلا.

بهش می‌گم مخمل رو اذیت نکن. خودش ادامه می‌ده: آره، اذیت نکن، کوچولوئه، گنا می‌کنه.

ببینه صورتم یه کم درهمه و از چیزی ناراحتم انقدر می‌گه «مامان بخند» تا بالاخره بخندم.

چند روز پیش با داریوش و ترنج رفته بودیم خرید. موقع بیرون اومدن از فروشگاه داریوش می‌گه: این شکلاتی که دست ترنجه رو تو دادی بهش؟ گفتم نه. برگشتم دیدم وقتی داریوش داشته پول می‌داده ترنج از جلوی صندوق یه دونه شکلات گنده خودش برداشته. خدا رحم کرد از فروشگاه هنوز بیرون نرفته بودیم. ازش گرفتم گذاشتم سر جاش.

به بیا کنار می‌گه بی کناک.

گاهی وسط بازی کردن نفس عمیق (آه) می‌کشه می‌گه خسته شدم.

تا ده انگلیسی رو کامل و مرتب می‌شمره.

غنیمت جنگی و خلاصه‌ی اخبار

20140101-Mehmooni-079-Edit

سه شب پیش توی مهمونی دو تا کوچولوی دیگه هم سن ترنج بودن. ترنج یه مقدار قلدرتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ظاهر شد و آروم آروم همه چیز رو از چنگ اون دوتای دیگه در می‌آورد. اگر هم زورش نمی‌رسید یه مقدار الکی جیغ می‌زد و ادای گریه در می‌آورد که ناچار بشن چیزی رو که می‌خواد بهش بدن. در این صحنه مشاهده می‌کنید که پتوی مورد علاقه‌ی پسر میزبان رو غصب کرده و به عنوان غنیمت جنگی برده روی تخت سلطنتش. هر چیزی رو هم که از بقیه می‌گرفت به سرعت از محیط دور می‌شد و می‌برد جایی که اون دوتا نبینن.

الان دچار تناقض ام. نمی‌دونم خوشحال باشم که از پس خودش برمیاد یا اینکه ناراحت باشم که یه مقدار زورگویی می‌کنه. شایان ذکر است که یه جایی اون یکی کوچولوی مهمون سعی در فرو کردن انگشت خودش در چشم ترنج داشت. یعنی همه‌اش این طوری نبود که ترنج پیروز میدان باشه. ولی بدون مقاومت نبرد رو واگذار نمی‌کنه.

اما بچه ام مهربونه‌آ. فکر نکنید زورگوئه. الان من قیافه ام در هم بود به خاطر زخم دستم فکر می‌کرد دارم گریه می‌کنم. اومد دستش رو گذاشت روی صورتم گفت: مامان دِریه نداره (منظورش اینه که مامان گریه نکن). بعد هم شکمم رو بوسید و رفت. این که چرا شکمم رو بوسید دیگه خودش می‌دونه.

دیروز داشت باباش رو صدا می‌کرد دید باباش جوابی نمی‌ده آخرش دیگه داد کشید: بابا، دایوش.

توی مهمونی پریشب وقتی داشت از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌اومد یکی دیگه از آقایون مهمان رو صدا زد: آقا بیا بیشین بریم بالا. که فکر کنم طولانی‌ترین جمله‌ای بود که تا حالا گفته.

جدیدترین ورژن کلمه‌ی تخم مرغ در زبان ترنج: توخونوئه. یه چیزی بین کوخونو و توخونو.

وقتی مهمونی می‌ریم ترنج هیچی غذا نمی‌خوره. قبلا شور حسینی می‌گرفتش وقتی می‌دید بقیه می‌خورن و اون هم غذا می‌خورد ولی الان دیگه لب به غذا نمی‌زنه معمولا.

آی‌پد داریوش رو برمی‌داره و میاد و می‌گه: آخ آخ! سنتین (سنگین). این که مفهوم سبک و سنگین رو هم می‌فهمه جالبه.

به هر چیزی ذوق می‌کنه می‌گه: وااااای این چیه؟ و بعد اسم مورد رو به کار می‌بره. مثلا: واااای این چیه؟ پیشی! وااااای این چیه؟ شبادا! (لواشک)، وااااای این چیه؟ ماشین!

پا به پای من می‌شینه انار می‌خوره. اگه در طول روز من سه چهارتا انار بخورم در خوردن همه‌شون مشارکت می‌کنه. صبح‌ها هم به عشق توت (توت سیاه) بیدار می‌شه و اگر در خانه موجود نباشه دیگه حسابمون با کرام الکاتبین‌ه.

کلمات انگلیسی رو داره از برنامه کودک تلویزیون یاد می‌گیره و برای من جالبه که می‌بینم هر دوشون رو استفاده می‌کنه. مثلا هت و کلاه (تُلا) رو یکی در میون به کار می‌بره. بالا می‌پره و می‌گه جامپ و گاهی بالا. به اردک می‌که داک و جوجو.

به آقایون یا می‌گه آقا یا عمو و به خانم‌ها هم می‌گه خانوم. البته یه خانوم خیلی خاص‌تر از بقیه است. به دوستمون الهام می‌گه خانوم و اگه بگم داریم می‌ریم پیش خانوم خیلی ذوق زده می‌شه و دوستش داره.

پفک و رایس‌کیک (کیک برنجی‌های کوچیک) خیلی دوست داره ولی به هردوشون می‌گه پوفَت.

یک بار تا ۷ رو مرتب و پشت هم شمرد خودش ولی خب دیگه تکرار نکرد که من روم زیاد نشه.

امیدوارم چیز تکراری ای ننوشته باشم. هوش و حواس که ندارم.

دومین پرتغال – بخش اول

هفته‌ی پیش برای دومین بار رفتیم پرتغال. سفر قبلمون پارسال بود. این بار هم داریوش ماموریت داشت و ما همراهش رفتیم. برعکس بار قبل که خیلی کوتاه بود سفرمون این بار ۶ روز لیسبون بودیم.

ترنج دیگه هواپیماسوار حرفه‌ای شده. با این رفت و برگشت ۲۲ بار سوار هواپیما شده ولی همچنان اگه هواپیما زیاد روی باند منتظر بمونه کلافه می‌شه. حق هم داره چون باید با کمربند بسته به من متصل بمونه تا چراغ کمربندها خاموش بشه. موقع فرود هم همین ماجراست. ولی این بار با خوش‌شانسی مدتی که روی باند نشسته بودیم داشت با دستش ادای ملخ هواپیمای کناری رو درمی‌آورد و سر و صدایی نکرد. در طول پرواز هم چند بار سعی کرد با مردی که کنار داریوش نشسته بود ارتباط برقرار کنه که آقای برج زهرمار حتی برنگشت ترنج رو نگاه کنه. یه جوری که انگار ما وجود نداریم. موقع نشستن ترنج در حد یکی دو دقیقه گریه کرد که همین آقا مثل یک کودک دبستانی دست‌هاش رو به گوش‌هاش گرفته بود و فشار می‌داد. دیگه در این حد تحمل بچه نداشتن نوبر بود.

لیسبون آفتابی و روشن و گرم‌تر از لندن بود. (من چقدر حوصله‌ی سفرنامه نوشتن ندارم ولی بعدا می‌دونم که پشیمون می‌شم). توی این پست خیلی عکس گذاشتم پیشاپیش ببخشید اگه حوصله‌تون سر می‌ره یا صد جا توی همه‌ی شبکه‌های اجتماعی که من عضوم دیدید این‌ها رو.

 ترنج در بالکن هتل

هتلمون یه جایی بود خیلی نزدیک به مترو و دسترسی‌مون به همه جای شهر آسون بود. هرچند کرایه‌ی تاکسی هم به نسبت لندن خیلی پایین‌تر بود و حتی می‌شد با تاکسی رفت و برگشت. اتاقمون بالکن رو به آفتاب داشت ولی چون فاصله‌ی نرده‌هاش زیاد بود نمی‌تونستیم ازش با خیال راحت استفاده کنیم. منِ آفتاب ندیده ولی هر وقت ترنج خواب بود می‌رفتم می‌نشستم و آفتاب می‌گرفتم. همین یه ذره ویتامین دی هم غنیمتی بود.

فردای روزی که رسیدیم رفتیم در شهر بگردیم. اولین جایی که رفتیم قلعه‌ی سن ژرژ بود که بالای یک تپه ساخته شده بود. برای رسیدن به قلعه بعد از طی کردن چند خیابان شیب‌دار باید سوار آسانسوری می‌شدیم که کنار یک فروشگاه بود و ۷ طبقه بالا می‌رفتیم.

20131129-Lisbon-539-Edit

20131129-Lisbon-527-Edit

20131129-Lisbon-075-Edit

20131129-Lisbon-142-Edit

20131129-Lisbon-152-Edit

20131129-Lisbon-189-Edit

ترنج نشسته بر سکو

20131129-Lisbon-211-Edit

20131129-Lisbon-246-Edit

ترنج عشق پله رو مشاهده می‌کنید که از هر پله و فرصتی برای پله نوردی استفاده می‌کنه.

20131129-Lisbon-284-Edit

توی فضای باز قلعه تعداد زیادی طاووس برای خودشون آزاد می‌گشتن. البته در جوار گربه‌هایی که حمام آفتاب گرفته بودن.

20131129-Lisbon-311-Edit

20131129-Lisbon-431-Edit

ترنج چنان میو میویی راه انداخته بود که همه‌ی بازدیدکننده‌ها بهش می‌خندیدن.

20131129-Lisbon-440-Edit

از این پله‌ها که مشاهده می‌کنید اول داریوش و ترنج بالا رفتن و من پایین کنار کالسکه‌ی ترنج موندم و وقتی اون‌ها اومدن پایین من رفتم بالا و چه اشتباهی کردم. جرات نمی‌کردم ازشون بیام پایین به خاطر ترس از ارتفاع شدیدی که دارم. کلی با خودم صحبت کردم و خودم رو راضی کردم که یه دونه یه دونه و حتی به حالت نشَسته بیام پایین.

20131129-Lisbon-342-Edit-2

اینجا ترنج داشت خیلی منطقی درخواست می‌کرد که از پله‌ها بریم بالا.

درخواست پله سواری

20131129-Lisbon-393--Edit

20131129-Lisbon-516-Edit

20131129-Lisbon-518-Edit

بعد از قلعه‌گردی هم رفتیم مرکز خرید واسکو دا گاما که به استقبال کریسمس رفته بود. کلا نمادهای مذهبی در شهر زیاد دیده می‌شد، مجسمه‌های مسیح و مریم و …، خیلی بیشتر از چیزی که در لندن می‌شه دید.

20131129-Lisbon-541-Edit

20131129-Lisbon-584-Edit

20131129-Lisbon-589-Edit

Vasco da gama

20131129-Lisbon-602-Edit

متروی لیسبون من رو یاد متروی تهران می‌انداخت. ایستگاه‌های بزرگ و مدرن که دیوارهای هر کدومشون یه طرح و نقشی داشتن. بلیت روزانه‌ی قابل استفاده برای اتوبوس و مترو نفری ۶ یورو بود که از لندن ارزون‌تره ولی خب شهر هم کوچیک‌تره.

20131129-Lisbon-607-Edit

20131129-Lisbon-608-Edit

چیزی که ما رو توی مترو نجات می‌داد از جیغ و داد ترنج چی بود؟ نارنگی. و اگر یادمون می‌رفت که با خودمون چندتا از این میوه‌ی نجات‌بخش رو ببریم باید خودمون رو به اولین میوه‌فروشی می‌رسوندیم. دفعه‌ی قبل میزان زیاد استفاده از هلو توجه من رو جلب کرده بود این بار خرمالوهای بزرگ و رسیده و شیرین. شاید بهترین خرمالوهایی که در همه عمرم خوردم.

20131129-Lisbon-612-Edit

پرتغالی‌ها مردمان خون‌گرمی هستند. خیلی خون‌گرم‌تر از انگلیسی‌ها. مخصوصا اگر بچه همراهت باشه. حتما توی خیابون بهت لبخند می‌زنند و با بچه هیشت و پوشت (شما چی می‌گین به خوش و بش با بچه؟) می‌کنند و حتی در مواردی اومدن لپ ترنج رو کشیدن یا نوازشش کردن. کاری که اگه کسی در لندن با بچه‌ای بکنه هیچ بعید نیست کارش به پلیس بکشه.

حافظ خوانی ترنج

ترنج به هر نوع نوشته‌ی فارسی یا عربی می‌گه نماز. چون ایران که بودیم مامانم توی سجاده‌اش کتابچه‌های دعا و قرآن کوچک داشت و بعد از نماز خوندن اونا رو دست می‌گرفت یا ترنج از توی سجاده برشون می‌داشت (به همراه مُهر) و در می‌رفت. حالا کلمه‌ی نماز رو مرتبط می‌دونه با خط فارسی. جالبه که به نوشته‌های انگلیسی نمی‌گه نماز و می‌تونه فارسی (و عربی) رو تشخیص بده.

یک حافظ کوچیک داریم که قبلا ورق می‌زدش و با دیدن نقاشی خانومی که اول و آخر کتابه می‌گفت خانوم و بعد هم جوجو به پرنده‌ای که کنار خانومه. گاهی هم پشت باباش تکرار می‌کرد حافظ.

امروز یک مرحله جلوتر رفت و حافظ رو برداشت و به تقلید از باباش شروع کرد آواز خوندن. یه وقت‌هایی هم مکث می‌کنه و تند تند ورقش می‌زنه و دوباره به آوازش ادامه می‌ده. و البته که به این کتاب می‌گه نماز. توی فایل می‌تونید نماز گفتنش رو تشخیص بدین.

خلاصه‌ی اخبار: عاشقتم

به ترنج می‌گم: مامان من عاشقتم. می‌گه: آشه؟؟ وقتی شیر خوردنش هم تموم می‌شه می‌گه: آشه. چون همیشه بهش می‌گم عاشقتم . فکر می‌کنه بعد از شیر خوردن باید بگه عاشقتم.

هی می‌گه آبه آبه آبه که فکر می‌کنی ده ساله آب نخورده بعد لیوان آب رو که بهش می‌دی یه جرعه می‌خوره باقی اش رو خالی می‌کنه روی زمین. امروز هم که اومد خالی اش کرد روی پای من بعد رفت یه دستمال آورد شروع کرد به خشک کردن پام.

به جز انگور تقریبا دیگه هیچ میوه‌ی دیگه ای نمی‌خوره ولی تصمیم گرفتم از امروز دیگه بهش انگور ندم چون بیشترین میزان قند توی میوه‌ها رو داره و فکر نکنم خوب باشه در این حجمی که ترنج می‌خوره.

خیلی حمام رفتن رو دوست داره و این عشق داره شدیدتر می‌شه. در طول روز چندین مرتبه پیش میاد که بره کنار وان وایسه گریه کنه و همین‌طور لفظ قلم بگه: حمام، حمام. بیشتر وقت‌ها با باباش می‌ره حمام و بیشتر از نیم ساعت توی وان آب بازی می‌کنه.

یه کارت مترو پیدا کرده بود عکس داریوش روش بود. آورده به من نشون می‌ده می‌گه: باباته.

پیاز از توی آشپزخونه آورده می‌گه توپا توپا.

توی رقصیدن پیش‌رفت کرده و حالا دیگه دست‌هاش رو هم به ترتیب بالا و پایین می‌بره و انگشت‌هاش رو به عنوان بشکن زدن به هم می‌زنه. دیگه مثل کلاه قرمزی فقط دست‌هاش رو نیم دایره‌ای نمی‌چرخونه.

انقدر از ترنج سوال کردم ازینا می‌خوای؟ (اشاره به خوردنی‌های مختلف) فکر می‌کنه از اینا یه نوع خوردنیه. می‌ره دم یخچال می‌گه اینا اینا (به فتح الف).
دیدم ترنج نشسته با یه چیزی داره صحبت می‌گه: مَسی؟ مَسی؟ رفتم نزدیک دیدم یه عنکبوت سیاه روی دستش داره راه می‌ره و این به خیال اینکه مگسه بهش می‌گه مَسی.

ترنج بغل باباش بود یه بچه‌ای توی ماشین خرید مخصوص مرکز خریدمون نشسته بود و به ماشینه یه پرچم وصل بود. هی ترنج گفت آشیییی، آشیییی. آخر متوجه شدم منظورش آقا شیره است. عکس یه شیر روی پرچم بود.

رفته نشسته روی مبل یه مجله هم دستش گرفته پاهاش رو هم دراز کرده با دست چپش می‌زنه روی مبل کنارش و می‌گه: بِشی، بِشی. یعنی من رو احضار می‌فرمایند که برم کنارشون بشینم.

می‌ره هی سیخ می‌زنه به گبه بعد گبه گازش می‌گیره بعد این ذوق می‌کنه دست خودش رو از همونجایی که گبه گاز گرفته گاز می‌گیره.

مرسی به کسر م

هر چیزی که میاره می‌ده دستت می‌گه: مِسی (مرسی). هر چیزی هم که ازت بگیره می‌گه مِسی. حتی وقتی می‌خواد چیزی رو به زور بده دستت می‌گه مِسی. مثلا ممکنه با گریه کنترل تلویزون رو بده دستت بگه مِسی، مِسی.

خیلی بد غذا می‌خوره. یه روز من رو هم می‌خوره یه روز هر کاری بکنم هیچی نمی‌خوره. وقتی نمی‌خواد غذا بخوره یه قیافه‌ی مظلومی می‌گیره توی چشماش اشک جمع می‌شه می‌گه نه نه.

اگر چنگال در پاستا فرو نرفت، پاستا را در چنگال فرو کنید

گشنه‌اش باشه می‌ره جلوی یخچال وایمیسته می‌گه شی (شیر).

اگه شیر بخواد می‌ره دستش رو می‌کوبه روی مبل. یعنی بیا اینجا بشین شیر بده به من.

از دو حالت موهای ترنج راضی ترم. یکی وقتی سشوار کشیده است یکی هم وقتی ژولی پولیه. موی شونه کرده رو دوس ندارم.

ترنج سیمیان. مدام یه سیم دستشه از این سر به اون سر خونه داره سر سیم رو فرو می‌کنه به هر جای خونه که گیر بیاره. ظهر اومده سر سیم رو فرو کرده توی پا و شکم من. با یک تیکه سیم یک ساعت سرگرمه.

ترنج از مخمل کتک بدی خورد و دستش زخم شد. جیغش رفت هوا. یه پنج دقیقه گریه‌ی شدید کرد و وسط گریه چشمش خورد به گبه. کل گریه و جیغ و داد یادش رفت و خودش رو دراز کرد که گبه رو بگیره. بعد هم مخمل رو دید و با مهربونی صداش کرد مَ مَ.

هواپیما رو یاد گرفته. کتابش رو باز می‌کنه به صفحه ی عکس‌های وسایل نقلیه که می‌رسه هواپیما رو نشون می‌ده می‌گه: هوادا یا چیزی شبیه این. ولی هوا واضحه. حتی توی آسمون هم تشخیص می‌ده هواپیما رو.

وقتی داریوش می‌آد خونه و صدای باز شدن در میاد من به ترنج می‌گم باباته آ. حالا یاد گرفته هر وقت هر جور صدای دری از خونه‌های اطراف یا خونه‌ی خودمون میاد می‌گه: باباته.

شب‌ها داریوش می‌آردش که به من شب به خیر بگه و ببوسدم. دستش رو تکون می‌ده و می‌گه شَ (شب به خیر ورژن ترنج) و صورتش رو می‌چسبونه به صورتم. یه وقت‌هایی هم که من می‌رم شیرش بدم توی اتاق وقتی سیر می‌شه به زور من رو هل می‌ده از روی تخت می‌گه شَ و بای بای می‌کنه. یعنی بسه برات. برو دیگه.

جشن فارغ التحصیلی داریوش

ما سه تا در مراسم فارغ التحصیلی داریوش

این چهره‌ی ترنج که در عکس مشاهده می‌کنید در بهترین حالت امروز بود. امروز صبح شال و کلاه کردیم و رفتیم برای مراسم فارغ التحصیلی داریوش که در رویال فستیوال هال برگزار می‌شد. داریوش چند ماه قبل از به دنیا اومدن ترنج دفاع کرده بود ولی کارهای نهایی تز دکتراش تا همین چند ماه پیش طول کشیده بود و برای همین مراسمش به تاخیر افتاده بود.

هرچقدر که ترنج در همه‌ی مهمانی‌ها با ما همکاری کرده بود و خیلی اذیتمون نکرده بود امروز همه رو یک جا جبران کرد.

ترنج بدخواب شده‌ی گرسنه‌ی خسته‌ی از در و دیوار بالا رونده تا پیش از شروع مراسم که از پله‌های داخل سالن ده بار بالا رفت و ده بار پایین اومد. مراسم هم که شروع شد با موسیقی خوشحال شد ولی کار به سخنرانی که رسید با جیغ و داد من رو مجبور کرد که از سالن برم بیرون. توی راهرو می‌دوید و بغل هر کسی که ذره‌ای روی خوش بهش نشون می‌داد می‌رفت. دوباره که برگشتیم داخل از دست زدن جمعیت برای فارغ التحصیلان هیجان زده شده بود و چنان دست می‌زد و از ذوق جیغ می‌کشید که مردم برمی‌گشتن نگاهمون می‌کردن و یه وقت‌هایی هم خسته می‌شد و باز من پیش از به فنا دادن سخنرانی اساتید دانشگاه می‌بردمش بیرون. یه بادکنک بنفش هم به زور از یکی از میزهای توی راهرو کنده بود و بادکنک بدو، ترنج بدو، من بدو.

شکر خدا داریوش هم آخرین نفری بود که اسمش خونده شد و من خیلی شانسی توی سالن بودم و براش دست زدم و هورا کشیدم و ترنج در همان زمان مشغول چپاندن ۴ تا پفک هم‌زمان توی دهنش بود.

وقتی می‌خواستیم عکس بگیریم به هیچ وجه راضی نشد بخنده و حتی به دوربین هم به زور نگاه می‌کرد. از در سالن که بیرون اومدیم توی کالسکه خوابش برد. من هم اگه توی کالسکه بودم بعد از اون همه دویدن خوابم می‌برد والا.

انقدر خسته شده بود امشب که همین نیم ساعت پیش قبل از من دوید توی اتاق و از تخت رفت بالا و دراز کشید تا من بهش شیر بدم و ۱۰ دقیقه بعد خوابش برد. همیشه این مراسم خواب آغشته به گریه و جیغ از اعماق نافش بود که امشب این طور نشد.

کشتم خودم رو تا این چند خط رو نوشتم. نوشتن خیلی سختم شده. نمی‌تونم تمرکز کنم. شاید برای اینه که خیلی کم می‌نویسم، نمی‌دونم.

بالاخره تابستان به لندن رسید

امسال سردترین و بارونی‌ترین تابستان  و بهارتوی این ۱۰ سالی بوده که من اینجا هستم. چند روزی می‌شه که هوا گرم شده و گاهی آفتاب هم در آسمان دیده می‌شه. امروز خوشحال خوشحال ناهار ترنج رو بهش دادیم و از خونه زدیم بیرون که مثلا آفتاب بگیره و یه مقدار هوا بخوره بچه. در همون پنج دقیقه‌ی اول خوابش برد و عکس گرفتن و آفتاب خوردن منتفی شد.

ترنج خوابیده در کالسکه

ترنج خواب

از خواب بودنش استفاده کردیم و تونستیم چند فنجون چایی بخوریم، کاری که معمولا نمی‌شه در آرامش انجامش داد وقتی بیداره.

Grind Coffee Bar

چند روزه یه تعداد زیادی جوش‌های ریز صورتی روی سینه‌اش زده. اول فکر کردم شاید حساسیت به میوه یا غذایی باشه ولی امشب که داریوش توی سایت ان‌اچ‌اس سرچ زد به نظرم اومد نشونه‌هاش بیشتر شبیه گرمازدگی باشه. از فردا یه مقدار سعی می‌کنم لباس‌های نازک‌تر و گشادتری تنش کنم. امیدوارم بهتر بشه این طوری.

سَی

سلام رو یاد گرفته، به زبون خودش البته. می‌گه سَی. صدای چرخیدن کلید باباش رو که توی قفل در می‌شنوه بعد از مقادیری ذوق کردن و اوه اوه گفتن، پشت سر هم می‌گه سَی، سَی. چون باباش تا میاد بلند بهم سلام می‌گه. امروز یه جوری تکرار می‌کرد که انگار می‌خواد تمرین کنه و تا باباش از توی راهرو می‌رسه به اتاق فراموشش نشه سلام گفتن. بعد هم باباش میاد با شوق می‌دوه طرفش و تا بهش می‌رسه مسیرش رو کج می‌کنه و شروع می‌کنه دور خونه راه رفتن و با هیجان حرف زدن و اشاره به در و دیوار و عروسک‌ها و اسباب بازی‌هاش کردن. معلومه که خیلی هیجان زده می‌شه.