از صبح داره یک نفس برف میاد. یعنی حتی برای ۱۰ دقیقه هم قطع نشده. ولی خیلی ریزه و برای همین ارتفاع روی زمین نشستهاش زیاد نیست. البته برای لندن زیاده. ترنج هم که درک خاصی از برف نداره. چند روز پیش که میاومد یه مقدار با تعجب نگاه کرد و بعد دوباره حواسش به شیطنتهای معمولاش پرت شد.
چیدمان خونه رو عوض کردیم. یه مقدار ترنج فرندلی – ترنج پروف شده. البته دسترسی ترنج به آشپزخونه حسابی راحت شده. سوفا رو بردیم جایی که میز غذاخوری بود و میز رو آوردیم جای سوفا. این وسط یه مقدار جا باز شده. گبه و مخمل که حسابی شاد اند و برای خودشون جولان میدن این وسط. ترنج هم خوشحاله. توی روروئکش که میشینه مثل یه لاک پشته که تند تند عقب جلو میره و دور میزنه و میچرخه و دنده عقب میره. روروئکش شبیه فولکسه. این فولکس قورباغهایها.
چند روز پیش هم خورد به کمد توی اتاق و دندونش فرو رفت توی زبونش یه زخم شیک روی زبونش درست شد. همون اول که کلی خون اومد. انقدر که روی لباس خودش و من ریخت. تا فرداش هم باز خون میاومد گاهی. الان ولی خوبه.
هنوز خوب نشده سرماخوردگی اش. شبها طفلی با گرفتگی بینی بیدار میشه. چون بلد نیست فین کنه و گلاب به روتون اخ و تف و این چیزا همهاش بینی و گلوش گرفته است. من و داریوش هم سرما خوردیم. من که سرفه میکنم زهره اش میره و میدوئه میاد بغلم و سرش رو میذاره روی سینهام و با دستهاش فشارم میده و مظلوم نگاهم میکنه.
چند شب پیش وسط گریههاش چندتا ماما و مَ مَ هم گفت که خب من به خودم نگرفتم چون هنوز به منظور صدا کردن من نمیگه و فقط داره یاد میگیره مثل دد بگویدشون (همون بگدشون خودمون).
در این عکسها هم خیلی ژولی پولی و هپلیه. چون از ترس این چند روز حموم نبرده بودمش که بدتر نشه سرماخوردگیاش. ولی امشب بالاخره شستیمش.
دختری دارم با دماغ آویزون که دماغش هم ناموسشه : ( دیگه بدونید با هر بار پاک کردن دماغش چه بر من و خودش میره. دیشب هم هی بیدار میشد گریه میکرد چون بینیاش گرفته بود و نمیتونست نفس بکشه. سینهاش هم صدا میداد.
چند دقیقه بعد از اینکه این رو نوشتم هم یه سکتهی حسابی کردم. اگه به پاش نرسیده بودم پرت شده بود از تخت پایین و با سر خورده بود زمین. رسید به لبهی تخت اومد بشینه باسنش روی تخت پایین نیومد. پرت شد پایین. یه پاش رو تو هوا گرفتم. سرش یک سانت با زمین فاصله داشت که نگهش داشتم. همهی تنش از تخت آویزون بود و یه پاش توی دست من. هم اون ترسید هم من.
حمام رفتنش تغییر کرده. وقتی میخوایم بذاریمش توی وان مقاومت میکنه. یعنی هی پاهاش رو جمع میکنه و نمیخواد بشینه. اما وقتی بالاخره راضی شد و نشست دیگه باید با خواهش و التماس بیاریمش بیرون. و چه آبی گواراتر از آب وان؟ ها؟ نه جدی شما بگو؟ آب به این تمیزی و زلاااالی! از هر فرصتی برای قلپ قلپ خوردن ازش استفاده میکنه. حتی خودش رو سر میده که دهنش هم سطح آب توی وان بشه و بتونه بخوردش. یا وقتی بغلش میکنم آب روی دستم رو میمکه.
ترنج ناگهانی تصمیم گرفته غذا بخوره. البته الان هم ناز و ادا داره ولی به هر حال بهتر از یک هفته قبل غذا میخوره. دیگه یه مقدار دل به دریا هم زدم و غذای آماده بهش دادم وسط غذاهایی که خودم میپزم براش. اولین بار که خوب غذاش رو تا ته خورد بهش کمپوت میوههای قرمز دادم. وعدهی بعد هم سیب زمینی و هویج پختهی آماده بود. امروز هم که دیگه در نهایت درهم و برهمی گوشت و سیب زمینی و هویج و پیازی که قبلا پخته بودم و کوبیده بودم رو با کمپوت میوههای قرمز قاطی کردم و یه مقدار آرد برنج هم بهش زدم و دادم بهش که تقریبا خوب خورد. مرغ و گلابی هم بهش دادم حتی.
نون هم خیلی دوست داره. نون تست شده رو با احتیاط با دو انگشت میگیره و بررسی میکنه و بعد میخوره و اجازه میده ما هم غذامون رو بخوریم.
گلاب به روتون دستشویی اش هم به همین نسبت که غذاش بیشتر شده، وسیعتر شده.
فکر کنم باز داره دندون در میاره. همهاش در حال گاز زدن همه چیزه و آب دهنش آویزونه و خیلی هم جیغ و داد میکنه.
خانم از بادکنک هم میترسه ولی توپ رو دوست داره. نمیدونم چطوری میفهمه با هم فرق دارن.
صبح بردیمش کلینیک کودکان وزنش کردیم. اومده روی منحنی پایینی. یعنی اون قدری که قرار بوده وزنش توی سه ماه گذشته اضافه بشه نشده. پرستاری که اونجا بود گفت به خاطر اسهال احتمالا وزنش کم تغییر کرده. ولی خب من خودم میدونم به خاطر کم غذا خوردنه. البته قطعا اسهال تاثیر زیادی داشته.
امشب یه مقدار از نخود سبز و اسفناجی که برای خودمون آبپز کرده بودم بهش دادم، با دست. یعنی با انگشتهام لهشون کردم و گذاشتم توی دهنش. این طوری میخوره ولی اگه با قاشق بخوام بهش بدم نمیخوره و پس میزنه. انگار که به دست من اعتماد داشته باشه و به قاشق نه. حالا این روش رو هم امتحان میکنم ببینم شاید جواب داد.
پرستاره میگفت بهش زیاد شیر میدی. باید شیر رو کمتر کنی تا گشنه بشه و میل به غذا پیدا کنه. ولی خب من دلم نمیاد وقتی شیرجه میزنه و از من بالا میاد تا شیر بخوره پسش بزنم.
اسهالش کامل خوب شده. بای بای کردن یاد گرفته. میرقصه. شب تا صبح به من وصله و شیر میخوره. هنوز خوب غذا نمیخوره. یعنی بگیر نگیر داره. یه بار حسابی میخوره، یه بار هر کاری میکنم لب نمیزنه. همهاش نگران آهنشم. اینجا قطرهی آهن برای بچهها تجویز نمیکنند. بیشترین تاکید روی ویتامین دی ه به خاطر اینکه آفتاب زیاد نیست و سبک زندگی باعث میشه بچهها کمتر در معرض آفتاب باشن. مولتی ویتامینی که بهش میدم حدود ۲۰ درصد آهن روزانهاش رو تامین میکنه ولی فکر کنم ۱۴۰ درصد ویتامین دی رو.
اسهالش تقریبا خوب شده. دیروز تازه نامه اومده از بیمارستان که وقت دادن برای ۲۲ ژانویه. من دیگه چیزی نگم. خودتون فحش و ناسزا بدید به اناچاس. ششمین دندونش هم در اومده. گوشت قرمز هم بهش دادم خورد. میدونم دیره به نظر شما ولی من با سرعت خودم پیش میرم.