Tag: راه رفتن

سلام بر تهران اسفندی

تهرانیم. پریروز صبح رسیدیم. پرواز سختی نبود اما طولانی بود. یک پرواز سه و نیم ساعته و یک توقف پنج ساعته و یک پرواز سه ساعته‌ی دیگه. ترنج تمام پرواز اول رو خوابید. ولی تمام مدت توقف رو توی فرودگاه راه رفت. فروشنده‌های دیوتی فری دنبالش راه می رفتن و ادای راه رفتنش رو در می‌آوردن یا بغلش می‌کردن. پرواز بعدی تا تهران رو ولی بیدار نشست و یا نقاشی کرد یا با آی‌پد من جرج کنجکاو دید.

اول که می‌خواستیم سوار هواپیما بشیم با ذوق جیغ کشید و گفت هوادااا. توی هواپیما که نشستیم میز رو می‌خواست باز کنه و می‌گفت دذا (غذا) و معلوم بود که از پروازهای قبلی یادشه. قسمت سخت فقط موقع بلند شدن و نشستن بود که باید روی صندلی با کمربند بسته می‌نشست و چند دقیقه با ذوق می‌نشست ولی بعد خسته می‌شد و می‌خواست باز کنه کمربندش رو. به نسبت دفعات قبل برای توی کالسکه (تاسه سه سه) نشستن کمتر با من کشتی می‌گرفت.

مداد شمعی‌ها و کاغذهایی که با خودم برده بودم خیلی کمک کرد که ترنج مدت بیشتری رو آروم بشینه.

هواپیما که توی فرودگاه امام نشست می‌گفت الامه الامه و فهمیده بود داریم می‌ریم پیش الهام. وقتی با الهام نشست توی ماشین مامانم رو صدا می‌زد: مامان‌دیسی تام‌آن. که یعنی مامان بزرگ بیا سوار شو تو هم. به بابابزرگ هم می‌گه: بازه بُز.

تهران گرم و خوبه. مثل همیشه‌اش شلوغ و زنده.

هاید پارک و دندان دهم

هوا دوباره خوب شده. توضیح ام البته بی‌دلیله. وقتی تونستیم بریم پارک یعنی هوا خوبه. فردا هم خوبه و از پس‌فردا باز بارون شروع می‌شه.

دندون دهم ترنج هم در اومده. بالا سمت راست، بالای همون دندون آسیایی که تازه در اومده بود.

Toranj-Hyde-Park-01

Toranj-Hyde-Park-02

Swan-Hyde-Park-01

Swans-Hyde-Park-01

دوست داره مستقل راه بره و به سختی حاضر می‌شه دستش رو به دست ما بده. مدام هم کمونه می‌کنه طرف آسفالت. یعنی یک هکتار چمن وجود داشته باشه اگه یه مسیر به عرض نیم متر آسفالت باشه حتما باید بیاد روی آسفالت راه بره. راه رفتن هم که نه، باید بدوئه.

Toranj-Hyde-Park-03

Toranj-Hyde-Park-04

Toranj-Hyde-Park-05

انقدر سگه رو ناز کرد که سگه تصمیم گرفت محبت ترنج رو جبران کنه و لیسش بزنه.

Toranj-Hyde-Park-Dog-06

مَ مَ

هرکی بره توی اتاق یا دست‌شویی و کلا از جایی که ترنج هست خارج بشه ترنج هم مثل یه پت دنبالش می‌ره. دیشب من رفتم توی اتاق، برق راهرو و اتاق هم خاموش بود. ترنج هم دنبالم اومد. از تاریکی انگار جدیدا می‌ترسه. مَ مَ  مَ مَ گویان می‌اومد و هرچی تاریک‌تر می‌شد مسیرش تندتر می‌گفت و صداش وحشت‌زده‌تر می‌شد و تندتر می‌اومد.

چند شب پیش که مهمون کوچولو داشتیم دوتایی رفته بودن سر غذای گبه و ترنج از غذای گبه برداشته بود که داریوش خوشبختانه به موقع رسیده بود. دنبال گبه هم می‌دویدند توی راهرو و ترنج از ذوق مریم ذوق می‌کرد و جیغ می‌کشید و می‌دوید. چقدر حیفه که ترنج هم‌بازی نزدیک نداره و هر کدوم از ماها که بچه‌های هم‌سن داریم یک گوشه‌ی لندن یا خارج از لندن زندگی می‌کنیم.

 

روز بهاری مثلا آفتابی

شنبه برای مقادیری آفتاب گرفتن با نیما و مریم رفتیم پارک همستد هیث. تا ما رسیدیم سر تپه باد شدیدی وزیدن گرفت. بعد از اینکه ترنج شیر خورد اومدیم مقادیری پایین‌تر نشستیم. ترنج هم که خوشش اومده بود از تپه پایین بره هی داریوش رو دنبال خودش می‌کشوند پایین تپه و می‌آورد بالای تپه. ورزش خوبی بود برای داریوش.

اینجا یا ابریه یا آفتابیه ولی باد میاد و سرده یا باد و بارون با هم میاد، خلاصه نمی‌ذاره یه ذره نفس بکشی و از آفتاب لذت ببری.

ترنج یه دندون گنده توی ردیف پایین دندون‌هاش درآورده. یحتمل دندون آسیاب باشه. باید اول بالاییش در می‌اومد ولی پایینی در اومده.

ترنج و داریوش

ترنج و داریوش

ترنج و داریوش

ترنج و داریوش

ترنج و داریوش

ترنج و داریوش

مشهد – یک

روز ۱۲ فروردین برای دیدن خانواده‌ی داریوش با مامانم رفتیم مشهد. هرچقدر وقتی هواپیما توی فرودگاه امام موقع ورودم به ایران می‌خواست بشینه احساساتی نشده بودم این بار که هواپیما داشت توی فرودگاه مشهد می‌نشست اشک توی چشمام حلقه زده بود. آسمون آبی مشهد رو که دیدم و خاطره‌ی سفرهای دوران دانش‌جویی ام زنده شد برام و این که برای چی باید بیرون از ایران زندگی کنم و … همه حسابی احساساتی ام کرده بودند.

خانواده‌ی دایی داریوش برای ترنج تولد گرفته بودن. ترنج امسال سه تا تولد داشت : )

سومین تولد یک سالگی ترنج

مامان داریوش هم که تازه از چابهار و پیش یکی از نوه‌هاش برگشته بود رسید و داریوش هم با اسکایپ اومد و خلاصه همه دور هم بودن. شب هم خواهر داریوش با دخترهاش اومد. کوچولوتره که اسمش نگین ه خیلی حساس بود که خواهرش نسیم ترنج رو بغل می‌کرد و ترنج هم زیاد بغل اون می‌رفت. رقابت این بچه با خواهرش سر ترنج بامزه بود. نسیم رعایت می‌کرد و ترنج رو زیاد بغل نمی‌کرد ولی باز ترنج می‌رفت بغلش و نگین عصبانی می‌شد. چند بار هم اشک‌اش در اومد.

روز سیزده به در هم بعد از اینکه ترنج یکی دیگه از عمه‌هاش رو دید با پسردایی‌های داریوش و خانم یکی‌شون رفتیم پارک نزدیک خونه‌شون. این اولین تجربه‌ی پارک و وسایل بازی پارکی برای ترنج بود.

ترنج سرسره اولی

ترنج خوشحال سرسره سوار شده

تکلیف ترنج با سرسره مشخص نبود. گاهی ذوق می‌کرد و گاهی می‌ترسید. ولی به طور کلی دوست داشت. دخترم خیلی هم با بچه‌ها مهربونه. هر بچه‌ای رو می‌دید می‌رفت بغلش می‌کرد.

ترنج مهربان

چه رابطه‌ی خوبی هم با میلاد و مهدیس و معین داشت. وقتی بغل اونا بود خیالم راحت بود.

ترنج و میلاد

اون روز خیلی به ترنج خوش گذشت. هوا هم عالی بود. انقدر که دلم می‌خواست همون مشهد می‌موندم و به داریوش هم می‌گفتم بیاد و همونجا زندگی می‌کردیم.

ترنج قدم‌زنان در پارک

و این بود بخش اول سفرنامه‌ی مشهد ترنج.

اولین کفش‌های ترنج

ترنج چند قدم بیشتر راه می‌ره ولی آخرش معمولا با بقچه‌بندی باسنش می‌خوره زمین. امروز بردمش که براش کفش‌های مناسب راه رفتن بگیرم. قبلش چندین جفت کفش گرفته بودم ولی هیچ کدوم به درد راه رفتن نمی‌خوردند.

اول که توی بخش کودکان یه خانمی ازمون پرسید که آیا می‌خوایم پاهاش رو اندازه بگیریم؟ بعد بهمون شماره داد. نوبتمون که شد یه خانم دیگه اومد و پای ترنج رو اندازه گرفت. سایزش ۳/۵ جی است. بعد چهار مدل کفش آورد که دو تاش رو دوست داشتیم. خیلی هم خوشحال بود ترنج و خانومه ذوق کرده بود می‌گفت معمولا بچه‌ها گریه می‌کنند موقع اندازه گیری. گفتیم وایسا این حالا ساکته شروع می‌کنه به موقعش.

گفتم دو مدل کفش با بند چسبی آورد که ترنج اصلا همکاری نکرد که پاش کنیمشون و مقادیری غر زد. در نهایت همین کفش‌هایی که در پایین می‌بینید رو انتخاب کردیم.

خانم فروشنده دوربین آورد و چند تا عکس از ترنج با کفش‌هاش گرفت و یکی‌شون رو پرینت کرد و چسبوند روی یه کارت و داد دست ما.

جعبه‌ی اولین کفش ترنج

اولین کفش ترنج

اولین کفش ترنج

یه کم بیشتر

امشب ترنج حدودا یک متر راه رفت.

دیگه باید راه رفت

ترنج امروز عصر سه چهار قدم خودش برداشت. اصلا مدل بلند شدنش از زمین فرق کرده. انگار که به قصد راه رفتن بلند می‌شه و می‌ایسته. البته بعدش دیگه تکرارش نکرد. جیگر (خرش) رو محکم بغل کرده بود و فاصله‌ی بین زیر پایی (همینه دیگه اسمش؟) و پایه‌ی میز رو پنگوئن آسا طی کرد. این رو هنوز به حساب راه رفتن کامل نمی‌ذارم.

عاشق نونه و بهش می‌گه: نـیییییییییی.

عصر داشتم بهش غذا می‌دادم. نشسته بودیم روی زمین. مخمل از پشت سرش اومد. قشنگ همه‌ی تنش رو از سرش تا باسنش چند بار بو کشید. هی نگران بودم سبیل‌هاش بخوره به ترنج و متوجه بشه که پشتشه ولی نخورد. خیلی قشنگ بود کل ماجرا.

دستمال به دندان

طولانی تر می‌ایسته و قدم‌های منظم‌تری برمی‌داره وقتی دستش به چیزی بنده. دیگه نفس من و باباش بند میاد انقدر باید بدوییم دنبالش. معمولا هم به سمت من فرار می‌کنه وقتی می‌خواد فرار کنه از دستم به جای اینکه در جهت مخالف بره.

قبلا فقط وقتی چهار دست و پا می‌رفت چیزی رو به دندونش می‌گرفت و با خودش می‌برد، الان در حالت ایستاده و راه رفتن هم همین کار رو می‌کنه. این بسته‌ی دستمال کاغذی رو مدت‌ها به دندونش گرفته بود و تازه هر وقت هم می‌افتاد باز برش می‌داشت و می‌گذاشت توی دهنش و به حرکتش ادامه می‌داد.