خودش از حالت نشسته بدون اینکه دستش رو به جایی بگیره بلند میشه و میایسته. پنجره و خیابون رو کشف کرده. امروز براش شیشهی بارون خورده عجیب بود. دنبال مخمل و گبه میره پشت پردهها و هی خودش رو آویزون میکنه بهشون یا میپیچه بینشون. الان دیگه گرهشون زدم که بالا بمونند و دست ترنج نرسه بهشون.
شما هم وقتی سرما میخوردید مامانتون سعی میکرد حمام نبردتون؟ یا اگه بچههاتون سرما میخورند نمیبریدشون حمام؟ من چرا انقدر میترسم از بدتر شدن سرماخوردگی با حمام رفتن؟
در تصویر زیر ترنج رو مشاهده میکنید با دو عشق ابدی و ازلی اش، گوشی موبایل و کاغذ. معمولا هم این طوری میشینه. یه پا جلو یه پا عقب.
هر سه سرما خوردیم و خوابیدیم توی خونه. طفلک ترنج که نه بلده فین کنه نه باقی موارد که گلو و بینی اش خالی بشه. غذا که میخوره یا حتی شیر، گاهی همه رو پرت میکنه بیرون چون نمیتونه نفس بکشه. شیر خوردن که خیلی سخته براش. هی وسطش روش رو برمیگردونه نفس میگیره.
به جیپی هم زنگ زدیم گفت شما دو تا رو که نمیبینم ولی اگه ترنج تب داره بیاریدش که تب هم نداشت و نبردیمش. تا این بچه میاد یه ذره جون بگیره هی باز مریض میشه. این زمستون لعنتی تموم شه دیگه.
گاهی که وایساده برای خودش و دستش رو به چیزی نگرفته برای خودش قر میده با هر جور موسیقی ای که در حال پخش شدن باشه.
طولانی تر میایسته و قدمهای منظمتری برمیداره وقتی دستش به چیزی بنده. دیگه نفس من و باباش بند میاد انقدر باید بدوییم دنبالش. معمولا هم به سمت من فرار میکنه وقتی میخواد فرار کنه از دستم به جای اینکه در جهت مخالف بره.
قبلا فقط وقتی چهار دست و پا میرفت چیزی رو به دندونش میگرفت و با خودش میبرد، الان در حالت ایستاده و راه رفتن هم همین کار رو میکنه. این بستهی دستمال کاغذی رو مدتها به دندونش گرفته بود و تازه هر وقت هم میافتاد باز برش میداشت و میگذاشت توی دهنش و به حرکتش ادامه میداد.
چه روی فرش باشه چه روی تخت چه روی یک تکه ملافه (همون ملحفه) وقتی میخواد ازش خارج بشه همین طور دنده عقب مثل لاکپشتی که داره دنده عقب میره عقب عقب میره و بعد روی باسنش میچرخه و پاهاش رو از روی سطح مورد نظر خارج میکنه و بعد میاد بیرون یا پایین. یعنی هر چیزی که رنگش با محیط اطراف فرق داشته باشه و مستطیل باشه رو تخت با ارتفاع فرض میکنه و اون طور که توصیف شد ازش میاد بیرون.
دندون هفتم هم داره خودش رو نشون میده. پایین سمت راست. هشتمی هم یه هالهای ازش معلومه.
امروز هم وایساده بود و گبه رو که روی صندلی من نشسته بود حسابی تاب داد و بعد چلوند و دمش رو کشید و … با اینکه گبه چند بار گاز مختصری هم ازش گرفت به روی خودش نیاورد و هی غش غش خندید تا بالاخره گبه از رو رفت و پرید توی قفسه و بعد هم الفرار.
رفت لبهی تخت. مثل همیشه که دستاش رو محکم میگیره و کله اش رو میبره پایین که مخمل یا گبه رو ببینه. بعد روش رو برگردوند به طرف وسط تخت. باسنش رو چرخوند. اول یه پاش رو از تخت آویزون کرد. بعد دوباره برش گردوند. دوباره همون پاش رو آویزون کرد. بعد اون یکی پا. و در مقابل چشمهای از حدقه بیرون زدهی من از تخت رفت پایین.
حالا مگه میشه نگهش داشت این بالا؟ هی میخواد تمرین کنه کار جدیدی که یاد گرفته رو. طفلک مخمل و گبه دیگه عمرا از دستش در امان باشن.
«نه» رو یاد گرفته. وقتی میخواد از در بره بیرون دنبال مخمل یا بره توی آشپزخونه بهش میگم نه. برمیگرده میشینه و با من تکرار میکنه «نه». گاهی هم انگشتش رو مثل من توی هوا به چپ و راست حرکت میده و باهاش میگه نه. یه وقتهایی هم که خودش میدونه داره خرابکاری میکنه تند تند میگه نه و نه گویان به خرابکاری اش یا فرارش از دست من ادامه میده.
گاهی شبها پیش از خواب که بهش شیر میدم بعد از سیر شدن میشینه با من بازی کردن و توی سر و صورتم کوبیدن و لپ ام رو گاز گرفتن بدل از بوسیدن. بعد مثل کوآلا بهم میچسبه و بغل باباش نمیره که به طور معمول شبها میخوابوندش. توی تاریکی هی غش غش میخنده و باباش هم حرص میخوره که ما چرا نمیخوابیم.
مثل بز کوهی از پشتی مبل بالا میره و هر چیزی که توی کتابخونه دستش میرسه رو برمیداره یا پرت میکنه پایین.
کلمات خنده دار نامفهومی میگه که من نمیتونم تکرارشون کنم ولی خودش انگار یادش میمونه و اگه حسش رو داشته باشه مثل جمله پشت هم میگه اونا رو. نمیذاره هم صداش رو ضبط کنم. تا آیفون رو برمیدارم میگیردش از من و کلی تف مالی اش میکنه.
امروز، یعنی دیروز، وقت پزشک متخصص کودکانی بود که یک ماه و نیم پیش داده بودن برای اسهال ترنج. دکتر محل گفت برید به هر حال با اینکه دیره. ما هم رفتیم. آقای متخصص تعجب کرد و گفت من وقتم میتونست جوری باشه که زودتر ببینمش و لابد خورده به تعطیلات کریسمس و سال نو. گفتم نخیر. ماجرا مال یک ماه پیش از اونه. خلاصه که گفتم حالا تابع وارون اسهال شده ماجرا. گفت جای نگرانی نیست. ولی تصمیم گرفت آزمایش خون بگیره از بچه. رفتیم خون بگیرن ازش. داریوش نشوندش توی بغلش و یه پرستار یه دستش رو گرفت و یه پرستار دیگه هم سوزن سرنگ رو فرو کرد توی دست طفلی. اولش اصلا گریه نکرد. ولی چون سوزن طولانی موند توی دستش بالاخره اشک بچهام در اومد. من هم که دستم رو گرفته بودم روی چشمم. بقیه توی اتاق به من دلداری میدادن.
از صبح داره یک نفس برف میاد. یعنی حتی برای ۱۰ دقیقه هم قطع نشده. ولی خیلی ریزه و برای همین ارتفاع روی زمین نشستهاش زیاد نیست. البته برای لندن زیاده. ترنج هم که درک خاصی از برف نداره. چند روز پیش که میاومد یه مقدار با تعجب نگاه کرد و بعد دوباره حواسش به شیطنتهای معمولاش پرت شد.
چیدمان خونه رو عوض کردیم. یه مقدار ترنج فرندلی – ترنج پروف شده. البته دسترسی ترنج به آشپزخونه حسابی راحت شده. سوفا رو بردیم جایی که میز غذاخوری بود و میز رو آوردیم جای سوفا. این وسط یه مقدار جا باز شده. گبه و مخمل که حسابی شاد اند و برای خودشون جولان میدن این وسط. ترنج هم خوشحاله. توی روروئکش که میشینه مثل یه لاک پشته که تند تند عقب جلو میره و دور میزنه و میچرخه و دنده عقب میره. روروئکش شبیه فولکسه. این فولکس قورباغهایها.
چند روز پیش هم خورد به کمد توی اتاق و دندونش فرو رفت توی زبونش یه زخم شیک روی زبونش درست شد. همون اول که کلی خون اومد. انقدر که روی لباس خودش و من ریخت. تا فرداش هم باز خون میاومد گاهی. الان ولی خوبه.