-
July 14, 2012 by الهه
ترنج امروز چهارماهشه. جملهی کلیشهای که چقدر زود میگذره رو میشه گفت. من و باباش رو میشناسه. پاهاش رو توی دستش میگیره و سعی میکنه بخوردشون که هنوز موفق نشده. هر چیزی که از جلوی چشمش رد میشه رو میخواد با دست بگیره. مثلا امروز قاشق برنجی که داریوش داشت میآورد طرف دهن من که ببینم برنج دم کشیده یا نه رو چنگ زد. با دقت به تلویزیون و لپتاپ نگاه میکنه. ظهر براش تصنیف ساقی گروه شمس رو گذاشتم تا دفزنشون شروع کرد به نواختن جیغ ترنج از ترس بلند شد. ولی بقیهی تصنیف رو کامل نگاه کرد و گوش داد.
سبیل گبهی طفلک رو هم داشت میکشید که باباش دستش رو گرفت گذاشت روی کمر گبه که اذیت نشه و باز شاکی شد و گریه کرد که چرا نمیذارید من سبیلش رو بکشم. روزی رو میبینم که دم مخمل رو میخواد گاز بگیره.


Category ترنج | Tags: , ترنج, گبه | 6 Comments
-
July 13, 2012 by الهه
خب دیگه کارمون در اومد. ترنج خانم وقتی چیزی رو از دستش بگیری شاکی میشه. داشت با این کتاب قورباغهای که مخصوص حمامه بازی میکرد که یادم افتاد نشستمش و ایشون هم داشتند با تمام قوا فرو میکردنش توی دهنشون. از دستش گرفتم و گرفتن همان و شروع گریهی مظلومانه همان. آخرش ناچار شدم بهش پسش بدم.


Category گامهای ترنج | Tags: , ترنج, عکس, کتاب | No Comments
-
July 11, 2012 by الهه
دیشب دمای بدن ترنج ۳۷/۶ بود. امروز هم یه مقدار گرمتر بود که البته بعید میدونم به ۳۸ رسیده باشه که این گرم بودن طبیعی بود به خاطر سه تا واکسنی که دیروز زده. پرستاری که واکسن رو زد گفت کمپرس آب سرد کن و بهش تببر بده. بار اولی که میخواستم واکسن ترنج رو بزنم گوگل کردم دربارهی واکسن و عوارض بعدش چون شنیده بودم که تب میکنند بچهها و بیقراری دارن. یه مقالهای دیدم که توش نوشته بود اگر تببر بعد از واکسن به بچهها بدیم اثر واکسن خیلی کم میشه و ممکنه بعدا اگه با اون بیماری مواجه بشه بگیردش. برای همین از اون اول تصمیم گرفتم هیچ دارویی بعدش ندم. البته اگه تباش خیلی بالا میرفت حتما کمپرس آب سرد و پاشویه میکردمش.

Category بچه داری, ترنج | Tags: , بچه داری, ترنج, عکس, واکسن | No Comments
-
July 10, 2012 by الهه
لندن کوفتی هیچی اش به آدم نمیبره (مگه باید ببره؟). الان توی جولای هوا مثل اکتبر شده. سرد و ابری و بارونی. توی باد و بارون ترنج رو بردیم که آخرین واکسن قبل از سه ماهگیاش رو بزنه. سه تا بود که دوتاش رو به پای چپش زد و یکیاش رو به پای راستش. طفل مظلوم تا رفتیم تو به پرستاره خندید و خیلی شاد و خوشحال برای خودش نشسته بود. پرستاره قبل از اینکه خواست شروع کنه ازش معذرت خواهی کرد. بچه ام بهش خندید. وقتی سوزن اولین سرنگ رو به پاش فرو کرد باز ترنج تا چند ثانیه باور نمیکرد چی شده. شروع کرد به گریه کردن. انقدر مظلوم گریه میکنه من دلم میسوزه. من که رفته بودم اون طرف اتاق وایساده بودم که نبینم مثلا. همهی ماجرا رو هم نگاه کردم. بعد زد یکی به پای چپش و دوباره یکی به پای راستش. این آخری معلوم بود خیلی درد داشت. پرستاره هم که اسمش کلودیا بود هی معذرتخواهی میکرد ازش. هر سه سری واکسن ترنج رو همین پرستار زده. ترنج مثل دو بار قبل زود ولی ساکت شد و خوابش برد توی کریکاتش. با همون کریکات داریوش گذاشتش روی مبل. یه دو ساعتی توی همون خواب بود.

الان که دارم اینها رو مینویسم توی اتاقم و ترنج روی پام خوابیده و یادم افتاده که کریکاتش رو نذاشتم توی حموم. معلوم نیست مخمل بهش الان جیش کرده باشه یا نه. چون یه بار این کار رو کرده و ما ناچار شدیم همه اش رو بشوریم. دیگه بعد از اون وقتی میرسیم خونه کریکات رو میذاریم توی وان که از جیش مخمل در امان باشه.

Category ترنج, گامهای ترنج, گربه ها | Tags: , ترنج, عکس, لندن, مخمل, واکسن | No Comments
-
July 9, 2012 by الهه
بالاخره ترنج تیوب لندن رو هم افتتاح کرد. من خیلی استرس داشتم ولی خب گفتم فوقش من ترنج رو بغلم میگیرم و باباش کالسکهاش رو از پلهبرقیها و پلههای عادی بالا و پایین میبره دیگه. رفتن همین کار رو کردیم ولی برگشتن به جز پلههای ایستگاه ما که هیچ جور نمیشه کاریاش کرد ترنج توی کالسکهاش نشسته بود توی تمام مسیر. البته نه دقیقا تمام مسیر. چون توی قطار دلش میخواست روی پای من یا باباش بشینه و مردم رو نگاه کنه. البته نشستنِ نشستن که نه … آخرش مجبور کرد باباش رو که بغلش کنه و وایسه. من نمیدونم چه فرقی داره که ما نشسته باشیم یا وایساده باشیم؟ دوست داره وایسیم و اگه بشینیم گریه میکنه حتی اگه عمودی مثل وایسادن توی بغلمون نگه اش داریم.
کالسکهی ترنج یه مقدار بزرگه برای همین من تا حالا میترسیدم توی تیوب ببرمش و گیر پله برقیها بیوفتم. ولی واقعا آسانسورها و پلهبرقیهای لندن خیلی کمک میکنند که با دردسر کمتری بتونی با کالسکه و بچه بری بیرون. روزهایی که باردار بودم که اگه اینها نبودن اصلا از خونه بیرون نمیتونستم برم چون انقدر سنگین بودم که بالا و پایین رفتن از پلهها محال بود برام.
اصل ماجرا هم این بود که داشتیم میرفتیم تولد سوفیا. پارسال همین روزها بود که سوفیا به دنیا اومد. من تازه فهمیده بودم ترنج رو باردارم. خوشبختانه ما به رگبار نخوردیم ولی وقتی توی پارک زیر آلاچیق بودیم خیلی بارون اومد. ولی هوا سرد و گرم میشد و ناچار شدم ژاکت تن ترنج کنم. اما انقدر مادر بافکری هستم که یادم رفته بود چیزی برای پوشوندن پاش بردارم و ناچار شدم شالم رو بپیچم دور پاش. ترنج هنوز غریبی کردن رو یاد نگرفته. ظاهرا توی ماههای آینده شروع میکنه به ترجیح دادن من و باباش. توی بغل همه میرفت و اگر حوصله هم داشت گریه زاری نمیکرد و میخندید. مریم دختر دوستم فاطمه که یک سال و یک ماهشه هم بود. انقدر مهربون هرچی میخورد رو به بقیه هم میداد یا میذاشت توی دهنشون.
سختترین بخش بیرون رفتن فعلا برای من شیر دادنه. البته من خودم مشکلی ندارم ولی همهاش نگرانم بقیه معذب نشن. صبح یه مقدار با شیردوش سعی کردم شیر یک وعدهی ترنج رو بدوشم ولی مثل همهی وقتهایی که اتفاقات باید برعکس بیوفتن نهایت ۵۰ میلیلیتر شد. و آخرش ناچار شدم زیر آلاچیق یه گوشه پشت به جمع و شالپیچ بشینم و شیرش بدم که کمر و پام داغون شدن.

Category ترنج, روزانه | Tags: , بچه داری, ترنج, شیر دادن, عکس, لندن | 2 Comments
-
July 5, 2012 by الهه
امروز پاهاش رو پیدا کرده. گذاشته بودمش توی تختاش داشتم اتاق رو مرتب میکردم وقتی برگشتم دیدم دستش به پاشه. دویدم رفتم دوربین آوردم.

داشت برای خودش و این آویز چرخون بالای سرش آواز میخوند و وسط ماجرا چشمش هم به پاش افتاده بود.

امروز یک کار دیگه هم کرده. خودش رو هل میداد طرف اسباب بازیاش. سعی اولیهاش برای سینه خیز رفتن مثلا. کوچیکتر که بود خودش رو توی بغل من از این شونه به اون شونه هل میداد. مامانم و خواهرم که توی اسکایپ میدیدنش بهش میگفتن اون موقع مارمولک. الان شده مارمولک سینه خیز رونده.

Category ترنج, گامهای ترنج | Tags: , ترنج, عکس | 1 Comment
-
July 4, 2012 by الهه
همین طور آب از لب و لوچهاش آویزونه و لباسهاش خیس میشن. امروز هر کاری کردم که اون پستونک دندونی که براش گرفتم رو توی دهنش نگه دارم یا بدم دستش که خودش بخوره فایده نداشت و قبولاش نکرد. لباسهای خودش و لباسهای من و هر چیزی که دم دستاش باشه رو عوضاش میکشه طرف دهناش. امروز انگشت من رو هم به زور کشید توی دهنش و با لثههاش شروع کرد گاز گرفتن. هنوز ولی تیزی دندون یا حتی سفتیاش رو حس نمیکنم.
دیروز متوجه شدم که داره با گبه حرف میزنه. حرف که نه، همون بق بقویی که بچهها میکنند. امروز به وضوح از دیدن گبه ذوق کرده بود و جیغ میکشید براش.
دم غروب هم که داشتم شیر میدادمش هی به صورتم دست میکشید. انگار که تازه کشف کرده بود. ناخنهاش رو هم خوشبختانه دیشب گرفتم و بدون درد لذت میبردم از لمس دستهاش.
دیشب هم به توصیهی این بازرسهای بهداشت و سلامتی که میان خونه سر میزنند به من و ترنج (هلث ویزیتور رو آخه چی ترجمه کنم؟) یه مقدار روغن زیتون به سرش زدم که پوستههایی که چند هفته است داره رو با شونه بتونم از سرش جدا کنم. اما انگار یه مقدار نزدم یه کاسه روغن زیتون روی سر طفلکی خالی کردم. بعد از اینکه حموماش کردم دیشب با اینکه دو بار موهاش رو شستم بازم روغنی مونده و دخترم بوی روغن زیتون میده و کاملا میشه خوردش.
Category بچه داری, ترنج, گامهای ترنج, گربه ها | Tags: , بچه داری, ترنج, گبه | No Comments
-
July 2, 2012 by الهه
ما هنوز موفق نشدیم که برنامهی منظمی به خواب ترنج بدیم. یعنی شاید ترنج هنوز تصمیم نگرفته لطف کنه و یه مقدار منظم بخوابه. تقریبا هر وقت دوست داره میخوابه و هر وقت دوست داره بیدار میشه. البته بیشتر شبها ۵-۴ ساعت پشت هم میخوابه ولی شبهایی هم هست که دو سه بار در طول شب بیدار میشه برای شیر خوردن. البته چند روزیه که من در طول روز بالش میذارم روی پام و روی تخت میشینم و با تکون تکون دادن پام سعی میکنم بخوابونمش که گاهی موفق میشم و نیم ساعت و بعضی وقتها ۳ ساعت ترنج میخوابه. اون چند روزی که داریوش بیمارستان بستری بود ناچار بودم که حتما در طول روز بخوابونمش که بتونم به کارهای خونه برسم.
همین الان هم تقریبا همهی راهها رو امتحان کردیم ولی هنوز نخوابیده و گریه میکنه و غر میزنه. این گریهها و غر زدنها نسبت به دو ماه اول کمتر شده و بعضی شبها حتی بدون گریه و خونه رو روی سرش گرفتن میخوابه. احساس میکنم دلدرد داره. یه قاشق کوچیک کلپُل بهش دادیم و به نظر الان آرومتر میاد.
به همه چیز چنگ میزنه تازگیها. البته از همون روزهای اول شروع کرده بود و موهای من رو میکشید وقتی بغلش میکردم. امروز صبح اول چند بار دست کشید به موهام. احساس کردم داره ناز میکنه. خوشحال شدم. بعد یوهو چنگ زد بهشون مثل افسار اسب کشید.
Category بچه داری | Tags: , الهه, ترنج, خواب, داریوش | No Comments
-
July 1, 2012 by الهه
امروز عصری ترنج رو روی تخت خودمون خوابونده بودم. بیدار شده بود و میخواستم بهش شیر بدم. خودم خیلی تشنه بودم. رفتم توی آشپزخونه شیشهی آب رو برداشتم. یه صدایی از توی اتاق اومد و مخمل دوید سمت اتاق. من هم پشت مخمل دویدم. از در هال که رد شدم دیدم ترنج به صورت افتاده روی زمین و همون لحظه جیغ اش بلند شد. اصلا حال خودم رو نمیفهمیدم. دویدم بغلش کردم. گریه میکرد و من هی ازش معذرتخواهی میکردم. چند دقیقهای گریه کرد تا آروم شد ولی تا آخر شب هی انگار یادش بیاد بغض میکرد و گریه میکرد. به همهی تنش دست زدم که مطمئن بشم چیزی اش نشده. هی یادم میاد و هی تنم یخ میکنه. وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم شیشهی آب رو همون وسط راهرو کنار ظرف خاک مخمل و گبه پرت کردم ولی اصلا این کار یادم نمیاد.
ترنج دقیقا از روزی که دو ماه اش شد شروع کرد به غلتیدن ولی نصفه نیمه. تازه از دیروز شروع کرده به غلت کامل که این شد خاطره برای من از اولین غلتیدنش. باید سه تا غلت کامل زده باشه تا به لبهی تخت رسیده باشه و افتاده باشه پایین.


Category بچه داری, گامهای ترنج | Tags: , الهه, بچه داری, ترنج | No Comments
-
June 30, 2012 by الهه

این لباس نارنجی ترنج رو توی دسامبر براش گرفتم. هنوز مطمئن نبودم که دختره حتی. تا به دنیا بیاد هزار بار میآوردم نگاهش میکردم. تصور میکردم چه شکلی میشه باهاش. نمیذاشت هم که ازش عکس بگیرم. مدام دامنش رو به دستش گرفته بود و میخورد. انگار واقعا داره دندون در میآره.
Category ترنج | Tags: , ترنج, عکس | No Comments