RSS Feed

‘ترنج’ Category

  1. این جوری گیر می‌افتی

    September 7, 2012 by الهه

    این رو همین عصری گرفتم. الان داشتم نگاهش می‌کردم گریه ام گرفت. این طوری آدم پاش بند دنیـا می‌شه. یه خنده‌ی این بچه من رو می‌کشه و زنده می‌کنه. من دیگه گیر زندگی افتادم.
    می‌خواستم پست بلندتر بنویسم. ولی دیگه دل و دین ام از دست رفت با این عکس.

  2. تحقیق درباره ی شروع غذای جامد

    September 4, 2012 by الهه

    ترنج رو بردیم کلینیک کودکان وزن کردیم بعد از سه ماه. دفعه ی قبل ۶/۳۰۰ بود و الان ۷/۶۰۰. روی همون منحنی قبلیه. اینجا برای بررسی رشد بچه فقط وزن رو اندازه می گیرن و کاری به قد ندارن.
    با یکی از بازرسان بهداشت کلینیک صحبت کردیم درباره ی این که می خوایم غذا دادن رو شروع کنیم. من چند روزه دارم توی اینترنت می گردم و این رو فهمیدم که دو راه وجود داره. یا مثل روش های سنتی همه چیز رو له و پوره شده و با قاشق باید به بچه داد یا به روشی که تازه درباره اش تحقیق کردن تکه های بزرگ و درشت میوه و سبزیجات پخته رو داد به دست بچه که خودش بخوره.
    روش دوم نوشتن که باعث جلوگیری از بهانه گرفتن و سخت غذا خوردن بچه می شه و بچه هایی که با این روش غذا می خورن بی ام آی کمتری دارن و به مشکل اضافه وزن برنمی خورن. روش اول ولی برعکس باعث می شه بچه ها به شیرین بودن غذا عادت کنند و غذاهای با بافت مختلف و مزه های جز شیرین و له نشده رو نخورند. له شده منظورم پوره شده است.
    راستی چند روز پیش هم رایان، پسرعموی ترنج به دنیا اومد.
    حالا بازم بررسی می کنم تا یکی از دو روش پوره یا غذای درسته رو انتخاب کنم. البته اگه درگیری با خودم سر انتخاب صندلی بلند غذاخوری اجازه بده.


  3. ادامه ی واکسن

    September 2, 2012 by الهه

    BCG Vaccine

    دیروز اون برآمدگی جای واکسن ترنج وقتی خواب بود ترکید. تمام آستینش خیس شده بود و یه حفره ی بزرگ روی بازوش خالی بود. امروز اون حفره پر شده ولی زخم و التهاب دور و برش طول می کشه تا خوب بشه.
    دشک تخت ترنج رو هم یه ردیف آوردیم پایین تر. من هم دوباره لپ تاپ ام رو بردم تعمیر.


  4. واکسن ب.ث‌.ژ

    August 30, 2012 by الهه

    حدود دو ماه و بیست روز پیش واکسن ب.ث.ژ ترنج رو زدیم. این همون واکسنی‌ه که در مقابل سل بدن رو ایمن می‌کنه. قرار بود بین ۲ تا ۶ هفته بعدش دستش زخم بشه که خبری نشد. اون پرستاری که واکسن رو می‌زد گفت ممکنه اصلا زخم هم نشه و هیچ ایرادی هم نداره. ما هم خوشحال بودیم که زخم نشده. از یکی دو هفته پیش جای واکسن روی بازوش تغییر رنگ داده بود و هر روز پر رنگ‌تر می‌شد. از دیروز تا حالا تغییرات ثانیه‌ای بود. دستش متورم شد و دیشب هم مرکز اون قسمتی که صورتی شده بود سفید شد. صبح زرد شد و یواش یواش سبز شد و حالا هم یه تیکه‌ی قرمز که مشخصه خون‌ه اون وسط جمع شده.

    توی سایت ان‌اچ‌اس نوشته که چند هفته طول می‌کشه تا زخمی که به وجود میاد خوب بشه.

    معذرت می‌خوام اگه عکس‌ها ناراحت‌تون می‌کنه.

    BCG Vaccine

    BCG Vaccine


  5. هم تختی ها

    August 30, 2012 by الهه


  6. اتوبوس جهان‌گردی

    August 26, 2012 by الهه

    ماجرا از یک عکس توی فیس‌بوک شروع شد و فردا صبحش ما در قطار به سمت خونه‌ی دوستمون در آن‌سوی لندن حرکت می‌کردیم. من شب قبل‌اش چک کرده بودم و می‌دونستم باید انتظار بارون و ابر داشته باشم. طرف‌های ظهر که راه افتادیم آسمون این طرف لندن نیمه‌ابری بود. ولی قطار که اومد روی زمین ابرها بیشتر شده بودن.

    ترنج به خواب رفته در سنترال لاین

    سوار قطار که شدیم شلوغ بود و فقط یه صندلی خالی بود. بنابر تجربه‌های پیشین که ترنج دوست نداشت بشینه داریوش ایستاد و من نشستم. یک پدر و مادر جوان که پسرشون از ترنج کوچیک‌تر بود نشسته بودن. آقائه با اصرار بلند شد و جاش رو داد به داریوش که شما با بچه بشین. حالا هی داریوش می‌گه دختر من دوست نداره من بشینم. خلاصه با اصرار خانم و آقا داریوش نشست و ترنج هم برای این‌که خیط مون کنه در سکوت چشم از یک زوج مسن که کنارش نشسته بودن برنداشت تا خوابش برد.

    دوست ما یک حیوان خانگی بسیار هیجان‌انگیز داره. من و داریوش توی دست گرفتیمش. فکر کنم هر دو در این زمینه «مار اولی» بودیم. می‌خواستم بذارم دور پای ترنج هم بپیچه باهاش عکس بگیرم که یادم رفت.

    مار

    روز قبل‌اش آقای حسین آقا توی فیس‌بوک‌شون عکسی از یه حیوانی گذاشته بودن که اصلا فکر نمی‌کردم توی انگلیس وجود داشته باشه. توی باغ وحش که یحتمل باشه ولی توی یه مزرعه واقعا چیز عجیبی بود. پرسیدم کجا بودن این حیوان‌ها؟ گفتن توی یه مزرعه نزدیک خونه‌شون. و با مهربونی ما رو دعوت کردن که بریم خونه‌شون.

    ماجرای اتوبوس جهان‌گردی از اینجا شروع شد که از خونه‌شون که اومدیم بیرون ابرهای سفید و بی‌حالی توی آسمون بودن و خورشید هم از اون طرف می‌تابید.

    آسمان گول زننده

    ولی چشمتون روز بد نبینه. سوار ماشین که شدیم و راه افتادیم انگار که شیلنگ دوش خدا از دستش در رفته باشه. رگبار گرفت و رعد و برق که خیلی کم توی انگلیس و لااقل لندن و حوالی اش اتفاق می‌افته. مثل اتوبوس جهان‌گردی که سالی یک بار از یه جاده رد می‌شد توی مورچه و مورچه‌خوار. توی رگبار بالاخره به مقصد رسیدیم و با این موجودات مهربان روبرو شدیم: لاما ها

    ترنج و داریوش و دو لاما

    ترنج در تمام مراحل خواب بود و باران می‌بارید. این طفلک‌ها زیر درخت‌ها پناه گرفته بودن. توی زمین روبرویی هم چند تا لامای دیگه بودن.

    لاما در انگلیس

    ترنج خواب در زیر چتر و لاماها

    لامای سفید باشخصیت

    هوا هم ناگهانی سرد شد. خانم میزبان یه پتو داد که بپیچیم دور ترنج که خواب بود. پتو همان و بیدار شدن ترنج همان. البته من و داریوش خیلی مدیریت کردیم که تخصصی بیدارش کنیم. فکر کنم ترنج رنگ‌های چتر رو خیلی دوست داشت.

    ترنج پتو پیچ و چتر

    بارون شدیدتر شد و سوار ماشین شدیم و وقتی برگشتیم خونه همون طور که واضحه بارون قطع شد و ابرهای سیاه رفتند و دوباره هوا آفتابی شد.

    ترنج و مریم

    مریم اول از چشم‌های ترنج شروع کرد. خیلی با علاقه و با دقت انگشت اشاره اش رو می‌برد طرف چشم ترنج که فرو کندش توی چشماش. پشتکارش عالی بود. بعد آخرها دست ترنج رو می‌گرفت و می‌گفت دست دست. به هر دوی «بده» و «بگیر» می‌گه «اِده». یه چیزی رو می‌آورد می‌داد دستت می‌گفت اِده که این اِده‌ی اول به معنی بگیر بود. بعد دوباره همون موقع دستش رو می‌آورد جلو باز می‌گفت اِده که یعنی بده و باید هرچی بهت داده بود رو برمی‌گردوندی بهش. همه‌ی اشیا هم یا گوشی موبایل بودن یا هیچی نبودن. هرچی می‌گرفت دستش می‌برد سمت گوش‌اش می‌گفت الو؟

    و این بود ماجرای سفر ترنج به سمت غرب و بازدید مشترک مریم و ترنج از لاماها.


  7. مارمولکی که فعلا قورباغه شده

    August 23, 2012 by الهه

    ترنج دیگه روی چهار دست و پاش بلند می‌شه و کشف کرده اگه خودش رو بکِشه عقب و پرت کنه می‌تونه به جلو حرکت کنه. برای همین روی تخت خوابیدنش خیلی خطرناک شده. وسط راه رفتن هم همون طور که می‌بینید خیلی سخنرانی می‌کنه برای خودش.

    من نمی‌دونم چطوری تکامل و رابطه‌ی همه‌ی ما حیوون‌ها رو یه سری نمی‌بینید. حرکت قورباغه‌ای به این قشنگی بدون آموزش.


  8. و بالاخره تابستان

    August 19, 2012 by الهه

    بالاخره در لندن تابستون شد. یعنی در حد دو روز فعلا هوا گرمه. انقدر گرمه که من گاهی حتی پشیمون می‌شم که آرزوی گرمای هوا می‌کنم. اینجا چون از همه طرف توسط دریا محاصره شده جنبه‌ی گرم شدن هم نداره. انقدر شرجی می‌شه که با هیچی نمی‌تونی خودت رو خنک کنی. امروز ظهر هم چنان بارونی اومد که اصلا پاییز و زمستون نمونه‌اش رو نمی‌بینیم.

    نگران بودم لباس‌های تابستونی ترنج بی‌مصرف بمونه که خوش‌بختانه دیروز تونستم یکی‌اش رو تنش کنم. دیگه ننالم از آب و هوای لندن. خودتون می‌تونید حدس بزنید چی می‌کشم من.

    ترنج صبح‌ها حدود ۹ تا ۱۱ می‌خوابه. البته کم و زیاد می‌شه. گاهی یک ساعت گاهی دو ساعت. قبل از اینکه بخوابه لباسش رو تنش کردم که اگه وقتی می‌خواستیم بریم بیرون خواب بود بیدار نشه ولی زهی تصور باطل، زهی خیال محال.

    ترنج قرمز پوش در خواب

    ترنج قرمز پوش در خواب

    پاهای ترنج قرمز پوش در خواب

    دست‌های ترنج قرمز پوش در خواب

    ترنج قرمز پوش در خواب

    این دختری که در عکس بالا می‌بینید که در خواب عمیق فرو رفته تا بلند کردیم و گذاشتیمش توی کالسکه بیدار شد. ولی خب تا ایستگاه قطار بین خواب و بیداری بود.

    ترنج قرمز پوش کلاه به سر

    ترنج قرمز پوش کلاه به سر کالسکه سوار

    توی قطار هم که حتما باید بغل من یا باباش باشه و اصلا خیلی بده اگه توی کالسکه بشینه. آسمون به زمین میاد.

    انقدر هوا گرم بود که من از این فروشگاه به فروشگاه بعدی یه بطری آب باید می‌خوردم. یه دسر خیلی خوب هم کشف کردم توی وستفیلد که ماست یخ زده است با انواع میوه و شکلات. ولی خب من که به خاطر ترنج شکلات نمی‌خورم چون دل‌درد می‌گیره و بی‌خواب می‌شه شب.

    ماست یخ‌زده و گیلاس و توت‌های مختلف


  9. سفر ترنج به پرتغال هلو پرور

    August 10, 2012 by الهه

    داریوش پنج روز برای یک کنفرانس رفته بود ترکیه و این مدت مونا لطف کرده بود اومده بود پیش من و ترنج. فردای روزی که داریوش برگشت من و ترنج هم به همراهش رفتیم پرتغال تا داریوش توی یک برنامه‌ی تابستانی که سازمان ملل برگزار کرده بود سخنرانی کنه. حالا سخنرانی کجاست؟ توی شهر کو-ایمبرا که ۲۰۴ کیلومتر دورتر از لیسبون‌ه. من اولش داشتم سکته می‌کردم که چطوری این همه راه رو بریم و بیایم که بعدش فهمیدم خوشبختانه پروازمون از لندن به لیسبون یک روز قبل از سخنرانی‌ه و شب لیسبون می‌مونیم و فردا می‌ریم کو-ایمبرا. اگه همه‌اش توی یک روز بود نمی‌رفتم چون به ترنج خیلی سخت می‌گذشت.

    هواپیمای پرتغالی که ترنج برای اولین بار سوارش شد

    توی فرودگاه هیترو (اگه بخوام خیلی با لهجه بنویسم می‌شه هیثرو) تونستیم اتاق شیردهی و عوض کردن پوشک پیدا کنیم و ترنج که داشت از اعماق شکمش جیغ می‌کشید بعد از شیر خوردن یه مقدار آروم گرفت. موقع سوار شدن هم یه صف جدا برای بچه‌دارها و مسن‌ها و بیمارها بود. تا اینجا همه چیز خوب بود. اما حالا بیا به ترنج توضیح بده که هواپیما نیم ساعت توی صف برای پرواز باید روی باند منتظر بمونه. طفلکم خیلی گریه کرد، چون دوست نداره مدت زیادی یک جا ثابت بمونه. هواپیما هم قدرت خدا کودک‌سرا بود. فکر کنم هفت هشت تا بچه‌ی زیر یک سال توی هواپیما بودن که به رهبری ترنج جیغ می‌کشیدن. همه ساکت نشسته بود ترنج که شروع کرد به گریه بقیه هم دنبالش شروع کردن. افتضاحی بود برای بقیه‌ی مسافرها. برای کمربند ایمنی هم یه کمربندی داده بودن که به کمربند من وصل می‌شد ولی هی شل می‌شد و از پاش می‌افتاد و من اصلا نکته‌اش رو نگرفتم که این به چه دردی می‌خورد. موقع بلند شدن هواپیما از زمین هم بهش شیر دادم چون ظاهرا از گوش‌درد و گرفتگی گوش به خاطر تغییر ارتفاع جلوگیری می‌کنه.

    ماجرای هلوهای پرتغال هم از توی هواپیما شروع شد. همین طور که توی عکس می‌بینید یه نوشیدنی به همراه ساندویچ دادن که هلوی له شده بود و این هلوی له شده با انواع دیگر هلو در این سفر سه روزه ما رو تعقیب می‌کرد … آب هلو، کمپوت هلو، هلوی له شده، هلوی مچاله شده و اگر باور می‌کنید سالاد میگو و هلو! نمی‌دونم لابد یکی از مهم‌ترین خوراکی‌های پرتغال هلو باشه، در حد نون و برنج برای ما ایرانی‌ها مثلا.

    نوشیدنی هلوی له شده

    موقع نشستن هواپیما ترنج روی پای من نشسته بود و نه گریه کرد و نه بی‌قراری ای از خودش نشون داد. عوضش بقیه‌ی بچه‌ها حسابی کم کاری ترنج رو جبران کردن.

    ترنج در هواپیما

    توی اتاق هتل برای ترنج یه تخت مسافرتی گذاشته بودن که با توجه به وسواس من ازش هیچ استفاده‌ای نشد. ترنج رو روی تخت خودمون روی یه تیکه پارچه که از خونه برده بودم خوابوندم.

    صبح که می‌خواستیم صبحونه بخوریم جلوی آسانسور با یک گروه توریست ژاپنی مواجه شدیم که همه ناگهانی با دیدن ترنج شروع کردن جیغ کشیدن و ذوق کردن. سر میز صبحانه کمپوت هلو گذاشته بودن. بعد از صبحونه هم یه خانمی اومد دنبالمون رفتیم ایستگاه قطار که من رو نمی‌دونم چرا یاد فرودگاه امام می‌انداخت بیشتر.

    ترنج خواب در ایستگاه قطار لیسبون

    از لیسبون تا کو-ایمبرا با قطار سریع السیر یک ساعت و چهل دقیقه است. مسیرمون سبز بود. اما نه به سبز ی و مرطوبی انگلیس یا آلمان. یعنی خاک رو می‌شد ببینی برعکس انگلیس که اگه دو ساعت یه جا بی‌حرکت وایسی خودت هم سبز می‌شی از رطوبت. توی قطار یکی از نوشیدنی‌هاشون آب هلو بود.

    محل برگزاری برنامه دانشگاه کو-ایمبرا بود که انگار یکی از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های اروپاست و قدیمی‌ترین دانشگاه پرتغال. داریوش از راننده‌ی تاکسی که ما رو از ایستگاه قطار به دانشگاه رسوند به پرتغالی تشکر کرد (اوبریگادو) که راننده خیلی ذوق کرده بود. به دانشگاه که رسیدیم آفتاب مثل آفتاب ظهرهای تابستون کرمان توی مغز سرمون می‌تابید. من که خیلی ذوق زده بودم به خاطر آفتاب.

    دانشگاه کو-ایمبرا

    دانشگاه کو-ایمبرا پرتغال

    ساختمان دانشگاه و محیط اطرافش من رو یاد کاخ ورسای فرانسه می‌انداخت. حالا شاید شما هیچ شباهتی هم بینشون نبینید.

    کنار داریوش وایساده بودم که داشت با دو تا از خانم‌های برگزار کننده‌ی مراسم صحبت می‌کرد که یکی بازوم رو کشید و من رو برد توی راهروی کناری که بیا اینجا روی صندلی بشین تا صحبت همسرت تموم بشه. یه آقایی بود که اون هم از برگزار کنندگان بود و چند بار هم توی اون مدتی که اونجا بودیم بازوی داریوش رو می‌گرفت و این طرف اون طرف می‌بردش. خیلی مودب و مهربون بود.

    داریوش و ترنج و آقای ژوزه

    محوطه‌ی داخلی دانشگاه کو-ایمبرا

    دو تا از خانم‌ها دنبال یه اتاق می‌گشتن برام که بتونم به ترنج شیر بدم که جایی پیدا نشد و در نهایت توی زیر زمین وسط راهرویی که رفت و آمد زیادی نداشت روی یه نیمکت به ترنج شیر دادم. ولی وقتی داریوش داشت حرف می‌زد توی کلاس تونستم یه اتاق خالی پیدا کنم.

    ترنج و نیکون پس از شیر خوردن

    ترنج در راهروی دانشگاه کو-ایمبرا

    پرتغالی‌ها و توریست‌هایی که اونجا بودن خیلی از انگلیسی‌ها خوش‌برخوردتر و مهربون‌تر با ترنج بودن. توی لندن تا اینجا که من دیدم غریبه‌ها به بچه‌ها نزدیک نمی‌شن ولی اونجا خیلی‌ها جلو می‌اومدن و با ترنج حرف می‌زدن یا دستش رو می‌گرفتن. یک خانم افغان هم بود که تا من به خودم بیام صورت ترنج رو بوسید.

    اتاقی که داریوش در اونجا برای دانشجوها صحبت کرد

    داریوش و ترنج در  دانشگاه کو-ایمبرا

    وقتی که برگشتیم به لیسبون به سفارش خانمی که صبح ما رو از هتل به ایستگاه قطار رسونده بود رفتیم توی مرکز خریدی که نزدیک ایستگاه بود.

    طبقه‌ی بالای مرکز خرید یه بالکن داشت که روبروی رودخونه بود و منظره‌ی خوبی داشت ولی انقدر مردم اونجا سیگار می‌کشیدن که به خاطر ترنج زود برگشتیم توی مرکز خرید.

    شام رو همونجا خوردیم که من چشمم به جمال سالاد هلو و میگو روشن شد! واقعا یه ماجرایی باید داشته باشه هلو در پرتغال. چند تا خانم مسن هم یوهو دورمون رو گرفتن و هر کدومشون یه دست یا پا یا لپ ترنج رو می‌کشیدن.

    سالاد هلو

    روز آخر هم می‌خواستیم بریم یه مقدار توی شهر بگردیم که انقدر خسته بودیم خواب موندیم. ظهر جایی بودیم که دوباره همون دانشجوهای روز قبل از کو-ایمبرا اومده بودن و یکی دیگه از دوستان داریوش باید براشون صحبت می‌کرد و ناهار رو با اونا خوردیم. داریوش ترنج رو نگه داشته بود که من اول غذا بخورم. برگشتم دیدم یه دختری ترنج به بغل اومده می‌گه من چند دقیقه بچه‌تون بغلم باشه. ترنج رو از بغل داریوش کشیده بوده بیرون از ذوقش برای بچه‌ها. خوشبختانه ترنج گریه کرد و زود برش گردوند به من.

    وقتی که برای چک‌این رفتیم توی فرودگاه دیدیم عقل کل‌های هواپیمایی پرتغال خودشون دو تا صندلی توی دو ردیف پشت هم برای من و داریوش رزو کرده بودن. کلی وقتمون گرفته شد که دو تا صندلی کنار هم بدن که نمی‌دونم چرا نشد. ولی توی هواپیما خانم ردیف پشتی جاش رو با داریوش عوض کرد. وقتی هم می‌خواستیم سوار بشیم ترنج انگشت یکی از خانم‌های مهماندار رو گرفته بود و ول نمی‌کرد. خلبان هم داشت از اون پشت می‌خندید. وقتی هم که هنوز اجازه نداشتیم کمربندها رو باز کنیم ترنج انقدر گریه کرد که همون خانم مهماندار اومد شروع کرد با ترنج بازی کردن. ترنج از ناخن‌های لاک‌زده‌ی قرمز خانمه خوشش می‌اومد. خانمه ترنج رو بغل کرد و رفت ته هواپیما. داریوش بعد از اینکه ترنج رو داده به خانمه می‌گه نباید می‌دادم ببردش نه؟ گفتم چی بگم دیگه. خانمه فکر کنم فهمید ما نگرانیم زود آوردش ولی ترنج شاد و خوشحال بود توی بغلش. همه‌ی ردیف‌های پشتی هم هی برای ترنج شکلک در می‌آوردن یا باهاش حرف می‌زدن که گریه نکنه. خوشبختانه بالاخره خوابش برد.

    ترنج داره خواب کشیدن سبیل گبه رو می‌بینه

    وای من پست طولانی نوشتن اون هم به زبون محاوره‌ای برام سخته. نفسم بند اومد دیگه. تازه این وسط چند بار توقف کردم چون باید به ترنج شیر می‌دادم یا شام می‌خوردم یا تکواندو نگاه می‌کردم.

    ترنج و پنجره‌ی هواپیما

    سفرمون بهتر از اون چیزی بود که از قبل فکر می‌کردم و سختی‌اش کمتر از اونی بود که توقع داشتم. ترنج هم خیلی خوش‌اخلاق با غریبه‌ها برخورد می‌کرد و به جز دو مورد که از دیدن دو نفر گریه کرد با بقیه خوب بود. انقدر هم آفتاب فراوون بود که واقعا غصه‌ام گرفته بود که باید برگردم به لندن ابری.

    ها یادم رفت. سوغات پرتغال خروسه. باور نمی‌کنید برید توی فرودگاه ببینید چقدر مجسمه‌ی خروس برای فروش گذاشتن. البته یه ماجرایی داره که یادم رفته و بعد از نوشتن این دوباره گوگل می‌کنم که یادم بیاد. اینجا یه رستوران زنجیره‌ای پرتغالی هم توی انگلیس به اسم ناندوز (با لهجه‌ی غلیظ بخونید نندوز) وجود داره که نمادش خروسه.

    این بود ماجرای ترنجِ سفر اولی.


  10. کیسه‌ی کانگورو

    August 4, 2012 by الهه

    بالاخره موفق شدیم یه کیسه‌ی کانگورویی که ترنج بهش رضایت بده پیدا کنیم. قبل از این مدلی که توی عکس می‌بینید دو تا بیبی کریر دیگه هم از دوستانمون هدیه گرفته بودیم که ترنج قبولشون نکرد. من طبق معمول گوگل کردم و دیدم با این مدل شاید بشه راضی اش کرد که مثل بچه کانگورو به ما آویزون بشه.

    یعنی این قرمز سفیده چیه انقدر تند داره رد می‌شه؟

    داریوش نقشه‌ی لندن را به ترنج نشان می‌دهد

    این که دست‌ها آزاد می‌شن خیلی عالیه. من گاهی توی خونه ترنج رو می‌ذارم توش و یه مقدار مثلا به جمع و جور کردن خونه می‌رسم.

    ترنج در کیسه‌ی کانگورو محو مسافر روبرویی

    برای بیرون رفتن هم که خب طبیعتا خوبه. مخصوصا جاهایی که بردن کالسکه سخته به خاطر پله‌های ایستگاه‌های قطار یا خونه‌ها. ترنج هم بین خودمون بمونه خیلی کالسکه سواری دوست نداره.

    ترنج در حال برقراری ارتباط با مسافران قطار

    باباش داره براش آواز می‌خونه

    و حتی می‌شه فیس‌بوک رو چک کرد که گاهی همراه با اعتراض ترنج هم همراهه.

    اون آی‌فون رو بده من وبلاگم رو آپدیت کنم

    اما اگه بچه‌تون مثل ترنج عشق وایسادن باشه شما ناچار می‌شید عطای نشستن رو به لقاش ببخشید.

    پس چرا نمی‌رسیم؟ چرا نشستی؟ پاشوووووو

    فقط فکر کنم هی ناچار بشم مرتب بشورمش چون ترنج علاقه‌ی وصف ناپذیری به گاز زدن و تفی کردنش داره. یه تیکه پارچه هم سفارش دادم که اون قسمت بالا رو می‌پوشونه و هم برای جلوگیری از ساییده شدن پوست صورت ترنج خوبه و هم یه مقدار از تفی شدن بالای کریر کم می‌کنه.

    خیلی این پارچه‌ی کیسه ام خوش‌مزه است


Buy Stromectol (Ivermectin) Online without Prescription - from only $2.42! Order Naltrexone (Revia) Online no Prescription - price per pack starts from $6.40 only! Comprar Abilify sin receta, Compra Abilify en línea Buy Solian (Amisulpride) Online without Prescription - from only $0.75! Buy Aerolin Online, no Prescription Ventolin - Bronchospasm, Asthma, Chronic Obstructive Pulmonary Disease, COPD Kaufen Metformin (Glucophage) Online ohne rezept Compra Apcalis sem prescrição, Comprar Cialis Online Acquistare Generico Furosemide (Lasix) senza Prescrizione