RSS Feed

Posts Tagged ‘عکس’

  1. خلاصه‌ی اخبار: تام آن دبه

    February 17, 2014 by الهه

    ترنج یه روز که هوا نیمه آفتابی بود (یعنی مقادیری ابر هم توی آسمون بود) دونه دونه عروسک‌هاش رو می‌نشوند جلوی پنجره بهشون می‌گفت: بیبینه! ابرو! یعنی ابر رو ببین. یه صف درست کرده بود از عروسک‌هاش رو به آسمون.

    ترنج باز نمی‌دونم چرا جو گرفته شده فکر می‌کنه این بار گبه داره گریه می‌کنه. می‌ره و میاد هی به گبه که کنار من خوابیده می‌گه: دریه نداره (گریه نداره)۰

    برعکس یه روزهایی که صبح با گریه بیدار می‌شه و من رو می‌زنه حتی امروز بیدار شد برگشت رو به من گفت مامانه عاشتته (عاشقتم). بعد هم شیرجه زد تو بغلم گفت فشار (یعنی بغلم کن فشارم بده). دیگه از خر کیفی در ملکوت اعلا سیر می‌کردم تا چند ساعت.

    امروز باز عروسک‌هاش رو به صف نشونده بود. دونه دونه برشون می داشت اول دست می کشید به سرشون و اسمشون رو می‌گفت: میمون نازی. بعد بغلشون می‌کرد و می‌گفت بدله (بغله). من هر بار می‌شینه محبت می‌کنه به عروسک‌هاش گریه ام می‌گیره.

    عمود بر من می خوابه رو تخت ترنج. پاهاش رو هم می ذاره روی شکمم. اگه بخوام غلت بزنم پاش رو می کوبه روی شکمم که کجا؟ تکون نخور. اینه وضع خواب شب تا صبح من.

    به دامن توری و چین چینی (توتو یا غیر توتو) می‌گه تبلد (تولد). به خاطر اینکه والپیپر گوشی من عکس تولدشه و فکر می‌کنه هر دامن چین چینی مربوط به تولده.

    لاک زدم براش. الان بیدار شده چشمش خورده به انگشتش می‌گه: لادوشه؟ مامانه؟ لادوشه؟ لاک رو با لاک‌پشت قاطی کرده.

    عاشق اینه که آب یا غذا رو ظرف به ظرف کنه. الان آبی که ته کاسه‌ی توت‌سیاه‌هاش مونده بود رو داره بین کاسه و لیوان چایی من جا به جا می‌کنه و حال می‌کنه. یه قاشق هم آورده همش می‌زنه گاهی. یکی از تاکتیک‌های غذا دادن بهش هم همینه. دو تا کاسه می‌ذارم جلوش یه قاشق می‌دم دستش. در حالی که اون داره با قاشق غذاها رو ظرف به ظرف می‌کنه من تند تند بهش غذاش رو می‌خورونم.

    با لیوان چایی من رفت جلوی سطل زباله وایساد. درش که باز شد خیلی خون‌سرد لیوان رو پرت کرد توی سطل و برگشت.

    دیروز لباس‌هاش رو درآوردم که پیرهنش رو تنش کنم خانواده ببینند در اسکایپ. لباس‌های قبلی رو برداشت گفت آشاله (آشغاله) و برد انداخت توی لباس‌شویی. باز خدا رحم کرد توی سطل زباله ننداخت.

    بهش می‌گم خروس چی می‌گه؟ من رو نگاه می‌کنه که شروع کنم و اون ادامه بده. بعد می‌گم قوقولی قوقو. براش سخته که بگه. یه کم سکوت می‌گنه بعد سرش رو تکون می‌ده می‌گه آره، آره. کم نمیاره. انگار که اون از من پرسیده باشه و من جواب داده باشم و حالا بخواد تشویقم کنه.

    شب‌ها که ترنج پیش باباش خوابیده و من هنوز نرفتم کنارش بخوابم هی به خودم می‌گم چه کاری مهم‌تر از این؟ پاشو برو پیشش بخواب. از این فرصت‌ها استفاده کن. نگاهش کن. بو بکش موها و گردنش رو. تند تند می‌گذره این فرصت‌ها و بزرگ می‌شه و می‌ره و تو می‌مونی و تنهایی. بعد در طول روز وقتی داره پوستم رو می‌کنه و شیر می‌خوره یا گریه می‌کنه و یه چیز نامعلومی می‌خواد و با هیچی راضی نمی‌شه می‌گم کاش یکی بود من می‌تونستم ۵ دقیقه برم از خونه بیرون نفس راحت بکشم. این چنین احساسات مادرانه متناقضه.

    ترنج صبح بیدار شده بود هرچی صداش می‌کردم نمی‌اومد. رفتم دیدم روی تخت جای من خوابیده. پتو رو هم تا زیر گردنش کشیده بالا. منتظره یکی بره دنبالش. خیلی اون قیافه‌ی منتظرش که با دیدن من خوشحال شد باحال بود.

    به کامپیوتر (لپ‌تاپ) می‌گه دامیوته.

    دو زانو نشستم کف آشپزخونه رو تمیز می‌کنم. میاد می‌زنه روی شونه ام صورتش رو میاره توی صورتم می‌گه مامانه؟ آشاله؟ می‌گم آره مامان آشغاله، کثیفه. می‌گه اَی و می‌دوئه می‌ره یه دور می‌زنه باز میاد می‌زنه روی شونه ام می‌گه مامانه؟ آشاله؟ من همون جواب رو می‌دم باز می‌ره و این ماجرا ده دقیقه ای که من دارم آشپزخونه رو تمیز می‌کنم ادامه داره.

    ترنج یه جور حرف زدن جدید رو شروع کرده که کلمه نمی‌گه و بدون باز کردن دهنش سعی می‌کنه حرف بزنه و صدا در میاره از خودش.

    من مطمئنم این رفتار ترنج که هر چیزی دستش میاد رو می‌بره توی یه لیوان آب می‌شوره به رامکال رفته تحت تاثیر بچگی‌های من. ولی گبه چی؟ من که نزاییدمش. اون به کی رفته؟ چرا بچه‌های من همه در حال شستن هستن؟

    اومده کی‌برد رو نشون می‌ده می‌گه دابیو. دابلیو منظورشه. بعد می‌گه اِس.

    ترنج قاشق رو عمودی می‌بره توی دهنش بعد افقی ولی برعکس میاره بیرون. مدیون اید اگه فکر کردید کلا چیزی وارد دهنش می‌شه.

    بهش می گم بیسکوییت رو بده منم بخورم می‌گه نه سرش رو به چپ و راست تکون می‌ده ادامه می‌ده مال نی نی.

    ترنج صبح بیدار شده در اتاق رو که باز کردم گبه رو دم در دیده بهش می‌گه: سلام دبه، خوبی؟

    آب خواسته. تو لیوان بهش آب دادم. داشتم با موبایلم ور می‌رفتم حواسم نبود. به خودم اومدم دیدم می ره دستش رو می‌زنه توی لیوان آب میاره می‌زنه روی پای من. کلا پام رو شست. داریوش بهش می‌گه مسیح شدی که پای حواریونش رو می‌شست؟ :قبلا فقط دست و پا و صورت خودش رو می‌شست. حالا گسترشش داده به پای ما. پس فردا لابد می‌خواد گبه رو بشوره.

    شامش رو درست نخورده حالا جرات نداریم از جلوی یخچال رد بشیم. چیزهای مختلف سفارش میده: پیل (بیسکوییتش که شکل فیله)، پنیر، بادوم، پوفت، نانننی، توت، شیر.

    می‌گه هه صدای توخونه ته. یعنی اه صدای تخم مرغ میاد. منظورش صدای بخار و آب در حال جوش توی قابلمه‌ای بود که توش تخم مرغ‌ها داشتن آب‌پز می‌شدن. خودم فقط بلدم ترجمه کنم بچه ام چی می‌گه.

    جدیدا خودش میاد از من لیوان شیر می‌خواد. به فال نیک بگیرم.

    دنبال گبه می‌دوئه می‌گه: تام آن دبه (کام آن گبه).

    بچه ام متخصص صداست: صدا پیشی اوده (صدای پیشی میاد)، صدا در، صدا آقا، صدا دبه، صدا باباده، صدا توخونو.

    وقتی از اتاق اومدم بیرون گفتم لطفا نیاید دنبال من که بشینم با خیال راحت یه کاسه قرمه سبزی بخورم. حدس می‌زنید چی کار کردن؟  با اسکایپ دارن من رو می‌گیرن.

    این طوری بود که ترنج توی تاریکی نشسته بود روی تخت و سعی می‌کرد فین کنه و من و باباش با حرارت تشویقش می‌کردیم. یعنی یه فین یاد گرفتن هم انقدر ماجرا داره.

    یه لباسی رو پوشیدم که ترنج  دوستش نداره. بهش می‌گه اه اه بیبینه لباس تثیف. نمی‌دونم چه دشمنی ای باهاش داره. تا می‌بینه هم می‌بره می‌اندازه یا وسط راهرو یا توی آشپزخونه.

    داره بروکلی می‌خوره گل‌ش رو می‌خوره ساقه رو میاره تحویل من می‌ده.

    دستش درد گرفته اول استارت گریه رو می‌زنه بعد خودش بوس می‌کنه انگشتش رو. طفلک. یه بار هم آی‌پد رو انداخته بود روی پاش و نمی‌دونم چطور ناخنش شکسته بود خون می‌اومد. بعد از گریه زاری‌های اولیه. گفتم بیار بوسش کنم خوب شه. بوس کردم انگشتش رو. بعد دیدم خودش نشسته هی پاش رو بوس می‌کنه. معلوم بود درد داره و می‌خواد این طوری خوب بشه زودتر.

    ترنج دست من رو که می‌بینه می‌گه نازی نازی مامانه، او (اوف) شده. گاهی هم خودجوش بوسم می‌کنه که خوب شه دستم مثلا.

    گفتم سوپ می‌خوری؟ گفت آره سیوووپ. داغه. ففففف (فوت مثلا). بعد رفتم سوپ گذاشتم توی مایکروویو گرم بشه. وسط راه چشمش خورد به موزها. یه موز گرفت. خیلی شیک رفتم سوپ رو از مایکرویو درآوردم گذاشتم توی یخچال. بعضی روزها غذا بخور نیست.

    دو ساعت روبروی من پانتومیم بازی کرده و گفته دَندَن و دستش رو کشیده دور گردنش … آخر متوجه شدم گردنبند من (در واقع گردنبند خودش) رو می‌خواد.

    بهش می‌گم دماغت رو بکش بالا و هم زمان سرم رو هم می‌دم بالا و این فقط بخش سر بالا دادنش رو تکرار می‌کنه و می‌خنده به من. چقدر واقعا این مدیریت دماغ آویزون سخته برای بچه.

    گیر داده پشت هم می‌گه فان. نمی‌فهمم منظورش چیه و به چه معنی فان رو داره به کار می‌بره: نجاشی فان، نی‌نی فان.

    ترنج به کل دکور کفش‌فروشی‌ها رو عوض می‌کنه وقتی وارد می‌شیم. همه کفش‌ها رو مرتب می‌چینه کنار هم توی قفسه‌ها. بندگان خدا کلی فکر کردن و مثلا خاص چیدن. این همه رو ردیف می‌چسبونه به هم. یا شروع می‌کنه به امتحان کردن کیف‌ها.

    20140216-Toranj-Clarks-1

    20140216-Toranj-Clarks-2

    تی‌شرت باباش رو پیچیده دور کمرش می‌چرخه دور خودش می‌گه بیبین تبلد.


  2. غنیمت جنگی و خلاصه‌ی اخبار

    January 3, 2014 by الهه

    20140101-Mehmooni-079-Edit

    سه شب پیش توی مهمونی دو تا کوچولوی دیگه هم سن ترنج بودن. ترنج یه مقدار قلدرتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ظاهر شد و آروم آروم همه چیز رو از چنگ اون دوتای دیگه در می‌آورد. اگر هم زورش نمی‌رسید یه مقدار الکی جیغ می‌زد و ادای گریه در می‌آورد که ناچار بشن چیزی رو که می‌خواد بهش بدن. در این صحنه مشاهده می‌کنید که پتوی مورد علاقه‌ی پسر میزبان رو غصب کرده و به عنوان غنیمت جنگی برده روی تخت سلطنتش. هر چیزی رو هم که از بقیه می‌گرفت به سرعت از محیط دور می‌شد و می‌برد جایی که اون دوتا نبینن.

    الان دچار تناقض ام. نمی‌دونم خوشحال باشم که از پس خودش برمیاد یا اینکه ناراحت باشم که یه مقدار زورگویی می‌کنه. شایان ذکر است که یه جایی اون یکی کوچولوی مهمون سعی در فرو کردن انگشت خودش در چشم ترنج داشت. یعنی همه‌اش این طوری نبود که ترنج پیروز میدان باشه. ولی بدون مقاومت نبرد رو واگذار نمی‌کنه.

    اما بچه ام مهربونه‌آ. فکر نکنید زورگوئه. الان من قیافه ام در هم بود به خاطر زخم دستم فکر می‌کرد دارم گریه می‌کنم. اومد دستش رو گذاشت روی صورتم گفت: مامان دِریه نداره (منظورش اینه که مامان گریه نکن). بعد هم شکمم رو بوسید و رفت. این که چرا شکمم رو بوسید دیگه خودش می‌دونه.

    دیروز داشت باباش رو صدا می‌کرد دید باباش جوابی نمی‌ده آخرش دیگه داد کشید: بابا، دایوش.

    توی مهمونی پریشب وقتی داشت از پله‌ها بالا می‌رفت و پایین می‌اومد یکی دیگه از آقایون مهمان رو صدا زد: آقا بیا بیشین بریم بالا. که فکر کنم طولانی‌ترین جمله‌ای بود که تا حالا گفته.

    جدیدترین ورژن کلمه‌ی تخم مرغ در زبان ترنج: توخونوئه. یه چیزی بین کوخونو و توخونو.

    وقتی مهمونی می‌ریم ترنج هیچی غذا نمی‌خوره. قبلا شور حسینی می‌گرفتش وقتی می‌دید بقیه می‌خورن و اون هم غذا می‌خورد ولی الان دیگه لب به غذا نمی‌زنه معمولا.

    آی‌پد داریوش رو برمی‌داره و میاد و می‌گه: آخ آخ! سنتین (سنگین). این که مفهوم سبک و سنگین رو هم می‌فهمه جالبه.

    به هر چیزی ذوق می‌کنه می‌گه: وااااای این چیه؟ و بعد اسم مورد رو به کار می‌بره. مثلا: واااای این چیه؟ پیشی! وااااای این چیه؟ شبادا! (لواشک)، وااااای این چیه؟ ماشین!

    پا به پای من می‌شینه انار می‌خوره. اگه در طول روز من سه چهارتا انار بخورم در خوردن همه‌شون مشارکت می‌کنه. صبح‌ها هم به عشق توت (توت سیاه) بیدار می‌شه و اگر در خانه موجود نباشه دیگه حسابمون با کرام الکاتبین‌ه.

    کلمات انگلیسی رو داره از برنامه کودک تلویزیون یاد می‌گیره و برای من جالبه که می‌بینم هر دوشون رو استفاده می‌کنه. مثلا هت و کلاه (تُلا) رو یکی در میون به کار می‌بره. بالا می‌پره و می‌گه جامپ و گاهی بالا. به اردک می‌که داک و جوجو.

    به آقایون یا می‌گه آقا یا عمو و به خانم‌ها هم می‌گه خانوم. البته یه خانوم خیلی خاص‌تر از بقیه است. به دوستمون الهام می‌گه خانوم و اگه بگم داریم می‌ریم پیش خانوم خیلی ذوق زده می‌شه و دوستش داره.

    پفک و رایس‌کیک (کیک برنجی‌های کوچیک) خیلی دوست داره ولی به هردوشون می‌گه پوفَت.

    یک بار تا ۷ رو مرتب و پشت هم شمرد خودش ولی خب دیگه تکرار نکرد که من روم زیاد نشه.

    امیدوارم چیز تکراری ای ننوشته باشم. هوش و حواس که ندارم.


  3. زیبای من

    December 30, 2013 by الهه

    بچه‌ها همیشه یه چیزی دارن که باهاش متعجب‌ات کنند. چیزهایی که برای بزرگ‌ترها بدیهی اند ولی وقتی بدون هیچ آموزشی یه بچه انجامشون می‌ده گیر می‌کنی که این‌ها غریزی هستند یا اکتسابی؟ بعد با خودت درگیر می‌شی و بیشتر غصه می‌خوری به خاطر همه‌ی فشاری که جامعه بهت وارد کرده بوده تا احساسات و خواسته‌هات رو سرکوب کنی. خواسته‌هایی که خیلی خیلی طبیعی بودند ولی خانواده و مدرسه و حتی مردم کوچه و خیابون با تمام قوا سعی در نابود کردنشون داشتن.

    امشب بعد از اینکه خانم مهمون تل ترنج رو براش به سرش زد و همه شروع به تعریف از ترنج کردیم که وای چقدر بهت میاد و چقدر قشنگ شدی ترنج هول بلند شد و با تکرار «آینه، آینه» از ما آینه خواست تا بتونه زیبایی ای که ما ازش حرف می‌زدیم رو ببینه. من اصلا از بچه‌ای که هنوز به ۲ سال نرسیده توقع نداشتم که دنبال آینه بگرده. که اصلا بفهمه می‌تونه زیبایی خودش رو توی آینه ببینه. بعد وقتی یه دختربچه‌ی این سنی زیبایی رو می‌فهمه و دوست داره ازش لذت ببره چرا دختری که به سن بلوغ رسیده و بعد از اون زیبایی‌اش شکوفا شده نباید خودش از زیبایی‌هاش لذت ببره؟ چرا نباید از تحسین دیگران برخوردار بشه؟ نیاز به این سادگی چرا نباید برآورده بشه؟ اون فرهنگ و جامعه و خانواده و آدم‌های مذهبی چه کردن با ما؟

    ترنج تحسین شدن رو دوست داره. بعید می‌دونم بچه‌ای دوست نداشته باشه. نمی‌گم فقط دختربچه‌ها این حس رو دارن ولی من تجربه‌ی برخورد با یه پسربچه رو نداشتم. وقتی لباسی می‌پوشه شونه‌هاش رو به صورتش نزدیک می‌کنه و جلوی ما راه می‌ره تا بهش بگیم چقدر قشنگ شده و چقدر لباسش بهش میاد. یا توی لباس‌فروشی با دیدن لباس‌ها می‌گه اندازه؟ تن؟ خوبه! خوبه! برای مادربزرگ و خاله و پدربزرگ اش توی اسکایپ شوی لباس اجرا می‌کنه و دوست‌ داره لباس‌های مختلف تنش کنم تا اون‌ها ازش تعریف کنند.

    خلاصه که من تازه دارم با چیزی به اسم غریزه آشنا می‌شم با این دختر. کاش پدر و مادرهای ما و نسل‌های پیش‌تر هم این طور کمر همت نمی‌بستن به سرکوب هرچه زیباخواهی در فرزندانشون.

    20131125-Toranj-058-Edit

    20131125-Toranj-062-Edit

    20131125-Toranj-065-Edit

    20131125-Toranj-086-Edit

    پ.ن: عکس‌ها یک ماه پیش گرفته شدن، یک روزی که ترنج اجازه داد موهاش رو ببندم.


  4. بازَمّا

    December 16, 2013 by الهه

    ترنج با صدای به هم کوبیده شدن در خونه‌ی همسایه بیدار شد و نشست روی تختش. با دیدن من که کنارش دراز کشیده بودم خیالش راحت شد. چشمش افتاد به آسمون ابری و گفت ابرووو؟ گفتم آره مامان ابر. بعد داستانش رو برام تعریف کرد. در حالی که دست‌هاش رو می‌برد بالا گفت: سبار، هوادا، بالا، ابرووو، ایژژژ. ترجمه: سوار هواپیما شدیم رفتیم بالای ابرها، ویژژژژ. دست‌ راستش رو هم مثل هواپیما توی هوا حرکت داد. بی‌خیال هم که نمی‌شد. پنج شش بار تعریف کرد ماجرا رو.

    توی سفر آخر  وقتی هواپیما رفت بالای ابرها دیدم می‌گه ابرووو؟ اول نفهمیدم منظورش چیه. بعد متوجه شدم که می‌گه ابر.

    20131203-Lisbon-D5000-135-Edit

    بچه ام مریضه. یه شب اسهال داشت، شب بعد بیشتر از ۱۵ بار بالا آورد تا صبح. روز تب کرد و هنوز هم تب داره ولی خوشبختانه دیگه بالا نیاورده. غذا هم چیز زیادی نخورده. فقط نارنگی خواسته ازمون و چند تا دونه پاستا خورده و آب. ولی خب بیشتر شیر می‌خوره.

    از صبح یه ۳۰-۴۰ تایی پیشی و جوجو و بازما (پروانه به زبان ترنج) و آشیری (آقا شیره) کشیدم براش. مداد شمعی قرمزه رو میاره می‌ده دست من می‌گه مامان پیشی. بعد دونه دونه نقاشی‌های بعدی رو سفارش می‌ده. بازَمه یعنی بازم بکش. یه ظرافت خاصی بین بازما و بازمه وجود داره که یه دفعه با هم اشتباهشون نگیرید.


  5. دومین پرتغال – بخش اول

    December 7, 2013 by الهه

    هفته‌ی پیش برای دومین بار رفتیم پرتغال. سفر قبلمون پارسال بود. این بار هم داریوش ماموریت داشت و ما همراهش رفتیم. برعکس بار قبل که خیلی کوتاه بود سفرمون این بار ۶ روز لیسبون بودیم.

    ترنج دیگه هواپیماسوار حرفه‌ای شده. با این رفت و برگشت ۲۲ بار سوار هواپیما شده ولی همچنان اگه هواپیما زیاد روی باند منتظر بمونه کلافه می‌شه. حق هم داره چون باید با کمربند بسته به من متصل بمونه تا چراغ کمربندها خاموش بشه. موقع فرود هم همین ماجراست. ولی این بار با خوش‌شانسی مدتی که روی باند نشسته بودیم داشت با دستش ادای ملخ هواپیمای کناری رو درمی‌آورد و سر و صدایی نکرد. در طول پرواز هم چند بار سعی کرد با مردی که کنار داریوش نشسته بود ارتباط برقرار کنه که آقای برج زهرمار حتی برنگشت ترنج رو نگاه کنه. یه جوری که انگار ما وجود نداریم. موقع نشستن ترنج در حد یکی دو دقیقه گریه کرد که همین آقا مثل یک کودک دبستانی دست‌هاش رو به گوش‌هاش گرفته بود و فشار می‌داد. دیگه در این حد تحمل بچه نداشتن نوبر بود.

    لیسبون آفتابی و روشن و گرم‌تر از لندن بود. (من چقدر حوصله‌ی سفرنامه نوشتن ندارم ولی بعدا می‌دونم که پشیمون می‌شم). توی این پست خیلی عکس گذاشتم پیشاپیش ببخشید اگه حوصله‌تون سر می‌ره یا صد جا توی همه‌ی شبکه‌های اجتماعی که من عضوم دیدید این‌ها رو.

     ترنج در بالکن هتل

    هتلمون یه جایی بود خیلی نزدیک به مترو و دسترسی‌مون به همه جای شهر آسون بود. هرچند کرایه‌ی تاکسی هم به نسبت لندن خیلی پایین‌تر بود و حتی می‌شد با تاکسی رفت و برگشت. اتاقمون بالکن رو به آفتاب داشت ولی چون فاصله‌ی نرده‌هاش زیاد بود نمی‌تونستیم ازش با خیال راحت استفاده کنیم. منِ آفتاب ندیده ولی هر وقت ترنج خواب بود می‌رفتم می‌نشستم و آفتاب می‌گرفتم. همین یه ذره ویتامین دی هم غنیمتی بود.

    فردای روزی که رسیدیم رفتیم در شهر بگردیم. اولین جایی که رفتیم قلعه‌ی سن ژرژ بود که بالای یک تپه ساخته شده بود. برای رسیدن به قلعه بعد از طی کردن چند خیابان شیب‌دار باید سوار آسانسوری می‌شدیم که کنار یک فروشگاه بود و ۷ طبقه بالا می‌رفتیم.

    20131129-Lisbon-539-Edit

    20131129-Lisbon-527-Edit

    20131129-Lisbon-075-Edit

    20131129-Lisbon-142-Edit

    20131129-Lisbon-152-Edit

    20131129-Lisbon-189-Edit

    ترنج نشسته بر سکو

    20131129-Lisbon-211-Edit

    20131129-Lisbon-246-Edit

    ترنج عشق پله رو مشاهده می‌کنید که از هر پله و فرصتی برای پله نوردی استفاده می‌کنه.

    20131129-Lisbon-284-Edit

    توی فضای باز قلعه تعداد زیادی طاووس برای خودشون آزاد می‌گشتن. البته در جوار گربه‌هایی که حمام آفتاب گرفته بودن.

    20131129-Lisbon-311-Edit

    20131129-Lisbon-431-Edit

    ترنج چنان میو میویی راه انداخته بود که همه‌ی بازدیدکننده‌ها بهش می‌خندیدن.

    20131129-Lisbon-440-Edit

    از این پله‌ها که مشاهده می‌کنید اول داریوش و ترنج بالا رفتن و من پایین کنار کالسکه‌ی ترنج موندم و وقتی اون‌ها اومدن پایین من رفتم بالا و چه اشتباهی کردم. جرات نمی‌کردم ازشون بیام پایین به خاطر ترس از ارتفاع شدیدی که دارم. کلی با خودم صحبت کردم و خودم رو راضی کردم که یه دونه یه دونه و حتی به حالت نشَسته بیام پایین.

    20131129-Lisbon-342-Edit-2

    اینجا ترنج داشت خیلی منطقی درخواست می‌کرد که از پله‌ها بریم بالا.

    درخواست پله سواری

    20131129-Lisbon-393--Edit

    20131129-Lisbon-516-Edit

    20131129-Lisbon-518-Edit

    بعد از قلعه‌گردی هم رفتیم مرکز خرید واسکو دا گاما که به استقبال کریسمس رفته بود. کلا نمادهای مذهبی در شهر زیاد دیده می‌شد، مجسمه‌های مسیح و مریم و …، خیلی بیشتر از چیزی که در لندن می‌شه دید.

    20131129-Lisbon-541-Edit

    20131129-Lisbon-584-Edit

    20131129-Lisbon-589-Edit

    Vasco da gama

    20131129-Lisbon-602-Edit

    متروی لیسبون من رو یاد متروی تهران می‌انداخت. ایستگاه‌های بزرگ و مدرن که دیوارهای هر کدومشون یه طرح و نقشی داشتن. بلیت روزانه‌ی قابل استفاده برای اتوبوس و مترو نفری ۶ یورو بود که از لندن ارزون‌تره ولی خب شهر هم کوچیک‌تره.

    20131129-Lisbon-607-Edit

    20131129-Lisbon-608-Edit

    چیزی که ما رو توی مترو نجات می‌داد از جیغ و داد ترنج چی بود؟ نارنگی. و اگر یادمون می‌رفت که با خودمون چندتا از این میوه‌ی نجات‌بخش رو ببریم باید خودمون رو به اولین میوه‌فروشی می‌رسوندیم. دفعه‌ی قبل میزان زیاد استفاده از هلو توجه من رو جلب کرده بود این بار خرمالوهای بزرگ و رسیده و شیرین. شاید بهترین خرمالوهایی که در همه عمرم خوردم.

    20131129-Lisbon-612-Edit

    پرتغالی‌ها مردمان خون‌گرمی هستند. خیلی خون‌گرم‌تر از انگلیسی‌ها. مخصوصا اگر بچه همراهت باشه. حتما توی خیابون بهت لبخند می‌زنند و با بچه هیشت و پوشت (شما چی می‌گین به خوش و بش با بچه؟) می‌کنند و حتی در مواردی اومدن لپ ترنج رو کشیدن یا نوازشش کردن. کاری که اگه کسی در لندن با بچه‌ای بکنه هیچ بعید نیست کارش به پلیس بکشه.


  6. دبه‌ی دوان

    November 8, 2013 by الهه

    یکی از صحنه‌هایی که به کرات در خونه‌ی ما دیده می‌شه اینه که گبه با سرعت از جلوی پات رد می‌شه و پشتش ترنج هن هن کنان و له له زنان از راه می‌رسه و پشت هم می گه دبه نازی نازی. یعنی جفتشون هرچی غذا می‌خورند مستقیم به انرژی جنبشی تبدیل می‌شه و می‌سوزه. یه روز دیدم ترنج یه جیغی از ذوق کشید. بدو خودم رو رسوندم دیدم مثل اسب سوار گبه شده ولی گبه پخش زمین.

    ماساش شده = ماساژ بدم، ماساژ بده، ماساژ می‌ده
    نِشِس شده = نشسته

    رفته یه کاتالوگ لباس آورده داده دست من می‌گه: دستت. یعنی دستت درد نکنه (خودش از خودش تشکر می‌کنه) بعد دید من گرفتمش گذاشتمش کنارم دوباره دادش دستم گفت: تباشا!! یعنی ورق بزن تماشاش کن.

    به مخمل هم می‌گه دبه هنوز.

    بردم توی آفتاب نشوندمش. چند ثانیه بعد کتاب‌هاش رو برداشته اومده این ور می‌گه: سرده! سرده! بچه ام هر تفاوت دما و آب و هوا رو می‌گه سرده. باد بیاد هم می گه سرده حالا فرق نداره این باد گرم باشه یا سرد.

    لباس تازه می‌خوام تنش کنم نپوشیده می‌گه حوبه (خ رو نمی‌تونه بگه). بچه ام به همه چی راضیه. هرچی تنش می‌کنم می‌گه حوبه.

    قبلا این طوری بود که ترنج رو می‌خوابوندیم بعد دو سه ساعت حداقل خودمون بیدار می‌نشستیم سر کارهامون. حالا ترنج رو می‌خوابونیم خودمون هم کنارش بی‌هوش میشیم تا صبح.

    بچه ام هنوز دوچرخه و ماشین و این جور چیزا نداره. سوار کشتی نوح اش می‌شه. با یه ذوقی می‌گه سباااار.

    تمام کنترل‌ها و گوشی‌ها رو فرو کرده توی یه دمپایی و می‌شمره: پَین، شیش، هش.

    دیدم دوتا لپ‌هاش پره و داره یه چیزی رو تند تند می‌خوره. برداشته گردوهایی که توی آب خیسونده بودم رو خورده. حالا به گردو لب نمی‌زد.

    لپ‌تاپ ام رو خاموش کرد بهش گفتم نهه! تند هم نگفتم زیاد. بغض کرد. لبش رو ورچید. دلم می‌خواست از غصه بمیرم که انقدر ناراحت شده. بغلش کردم بوسش کردم. گریه ام گرفته بود.

    کله‌ی عروسکش (موش) رو کرده توی لیوان بهش می گه: موشی، آبه، بُحور، بُحور.

    عاشق لواشکه. من جرات ندارم جلوش لواشک بخورم. اگر مچ ام رو بگیره حتما می‌خواد. شباداااا. در عکس‌های زیر ترنج رو در حال لواشک خوردن و کتاب‌خوندن می‌بینید.

    ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

    ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

    ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

    ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران

    ترنج کتاب‌خوان و لواشک‌خوران


  7. شهر تنبل‌های پینوکیو

    November 4, 2013 by الهه

    سه چهار روزه ترنج صبحونه پنیر چدار می‌خوره با نون. بیشتر وقت‌ها جدا جدا می‌خوردشون. دیشب هم بهش اول مایه‌ی پاستا رو جدا دادم و بعد پاستاهای آب‌کش شده رو جدا. ما توی شهر تنبل‌های پینوکیو زندگی می‌کنیم که آب و آرد رو جدا می‌خوردن می‌رفتن جلوی آتیش می‌ایستادن که توی شکمشون تبدیل به نون بشه. کار ما از تنبلی نیست از اینه که ترنج معمولا ترکیبی چیزها رو نمیخوره و امن‌تره که جدا جدا بدیم تا لااقل یک بخش غذا رو خورده باشه.

    عشوه‌ی ترنجی


  8. عنوان این پست چی باشه؟

    August 20, 2013 by الهه

    ترنج در وستفیلد

    20130811-Toranj-Westfield-315-Edit

    ترنج در وستفیلد

    20130811-Toranj-Westfield-260-Edit

    ترنج در وستفیلد

    ترنج در وستفیلد

    ترنج در وستفیلد

    ترنج در وستفیلد

    ترنج در وستفیلد


  9. مرسی به کسر م

    July 31, 2013 by الهه

    هر چیزی که میاره می‌ده دستت می‌گه: مِسی (مرسی). هر چیزی هم که ازت بگیره می‌گه مِسی. حتی وقتی می‌خواد چیزی رو به زور بده دستت می‌گه مِسی. مثلا ممکنه با گریه کنترل تلویزون رو بده دستت بگه مِسی، مِسی.

    خیلی بد غذا می‌خوره. یه روز من رو هم می‌خوره یه روز هر کاری بکنم هیچی نمی‌خوره. وقتی نمی‌خواد غذا بخوره یه قیافه‌ی مظلومی می‌گیره توی چشماش اشک جمع می‌شه می‌گه نه نه.

    اگر چنگال در پاستا فرو نرفت، پاستا را در چنگال فرو کنید

    گشنه‌اش باشه می‌ره جلوی یخچال وایمیسته می‌گه شی (شیر).

    اگه شیر بخواد می‌ره دستش رو می‌کوبه روی مبل. یعنی بیا اینجا بشین شیر بده به من.

    از دو حالت موهای ترنج راضی ترم. یکی وقتی سشوار کشیده است یکی هم وقتی ژولی پولیه. موی شونه کرده رو دوس ندارم.

    ترنج سیمیان. مدام یه سیم دستشه از این سر به اون سر خونه داره سر سیم رو فرو می‌کنه به هر جای خونه که گیر بیاره. ظهر اومده سر سیم رو فرو کرده توی پا و شکم من. با یک تیکه سیم یک ساعت سرگرمه.

    ترنج از مخمل کتک بدی خورد و دستش زخم شد. جیغش رفت هوا. یه پنج دقیقه گریه‌ی شدید کرد و وسط گریه چشمش خورد به گبه. کل گریه و جیغ و داد یادش رفت و خودش رو دراز کرد که گبه رو بگیره. بعد هم مخمل رو دید و با مهربونی صداش کرد مَ مَ.

    هواپیما رو یاد گرفته. کتابش رو باز می‌کنه به صفحه ی عکس‌های وسایل نقلیه که می‌رسه هواپیما رو نشون می‌ده می‌گه: هوادا یا چیزی شبیه این. ولی هوا واضحه. حتی توی آسمون هم تشخیص می‌ده هواپیما رو.

    وقتی داریوش می‌آد خونه و صدای باز شدن در میاد من به ترنج می‌گم باباته آ. حالا یاد گرفته هر وقت هر جور صدای دری از خونه‌های اطراف یا خونه‌ی خودمون میاد می‌گه: باباته.

    شب‌ها داریوش می‌آردش که به من شب به خیر بگه و ببوسدم. دستش رو تکون می‌ده و می‌گه شَ (شب به خیر ورژن ترنج) و صورتش رو می‌چسبونه به صورتم. یه وقت‌هایی هم که من می‌رم شیرش بدم توی اتاق وقتی سیر می‌شه به زور من رو هل می‌ده از روی تخت می‌گه شَ و بای بای می‌کنه. یعنی بسه برات. برو دیگه.


  10. تا می‌گی سلام نانا نانای نانای

    July 16, 2013 by الهه

    تابستون شده. یعنی باور کردیم که تابستون شده. یعنی واقعا تابستون شده و هوا به ما ثابت کرده که تابستون شده! این روزها میانگین دمای هوا ۲۸ درجه است و آسمون معمولا آفتابیه و من برای لحظه لحظه اش شکرگزار ام.

    در راستای این تابستون شدن یک‌شنبه به همراه چند تن از دوستان رفتیم پارک بدفردز که بیرون لندنه. هوا عالی بود. گرم و سوزان و فوق العاده. همون طور که من می‌پسندم.

    ترنج مثل خرگوشی که ناگهان توی یه دشت سبز رهاش کنی (شما بخون بزغاله، من عاشق شیطنت بزغاله‌هام) از این طرف به اون طرف می‌دوید و صد بار هم زمین خورد اما  هر بار بدون شکایت بلند شد و به دویدنش ادامه داد.

    ترنج دوان دوان

    شاید فوتبالیست خوبی شد

    راه به راه هم با سگ‌های مختلف در سایزهای متفاوت روبرو می‌شد و همین طور که در تصویر می‌بینید داره می‌ره توپش رو بده به سگ محترم که انقدر من هنر عکاسی به خرج دادم در تصویر محو دیده می‌شه.

    هاپو توپ می‌خوای؟

    عرض کردم خدمتتون که تا می‌تونست زمین خورد.

    شیرجه با سر

    حالا از این ور زمین بخوریم.

    شیرجه با ماتحت

    در حال  رژه

    فقط کافیه کلمه‌ی آفرین از دهانت بیاد بیرون، در حال انجام هر کاری که باشه اون کار رو رها می‌کنه و می‌ایسته دست می‌زنه.

    تشویق

    به چی چپ چپ نگاه می‌کنی؟

    خدا نکنه یه جایی رو پیدا کنه یه ذره شیب داشته باشه. صد بار می‌ره بالا میاد پایین می‌ره بالا میاد پایین.

    پس از میل کردن مقادیری توت فرنگی و انگور و مغز تخمه آفتاب‌گردون

    دوستانی که باهاشون بودیم واقعا کمک کردن و هر چند دقیقه یک بار ترنج به یکی‌شون آویزون می‌شد و ناچارشون می‌کرد بغلش کنند. بغل هم که بره باید حتما راه بری و به هیچ وجه نشستن قبول نیست.

    غروب

    این هم فیلم حرکات موزون ترنج با ترانه‌ی وزین تا می‌گی سلام خانم نوش‌آفرین‌ه.